دانلود انواع مستند به همراه متن




دانلود مستند انقلاب جنسی 4

  • ۱۴۵۴۳

دانلود مستند انقلاب جنسی 4

مستند جنجالی 18 +

نتیجه منفی از برخورد فیزیکی با دختران بدحجاب !

دانلود مستند انقلاب جنسی 4 رایگان

 

تیزر مستند :

 

 

 

نام مستند : انقلاب جنسی 4 ( Enghelabe Jensi 4 )

کارگردان : حسین شمقدری

تهیه‌کننده : محمدحسن مددی

راوی : محمد دلاوری

مدیر تولید و ارتباطات : محسن اخوان‌فر

پژوهش : محمدمهدی ناظمی اردکانی

عوامل اجرایی : رضا بارانی

طراحی: علی اکبر ظاعن

سال تولید : 1399

مدت : 53 دقیقه

صاحب اثر : موسسه فرهنگی آرمان مدیا

 

دانلود رایگان مستند انقلاب جنسی 4

 

 

این مستند زیر هم خیلی جالبه حتما ببینید
 

 

 

مستند انقلاب جنسی 4

 

مستند انقلاب جنسی 4 مستندی که از رفتارهای اجباری و خشن در مورد حجاب اجباری انتقاد دارد !

مجمومه مستند انقلاب جنسی که در طی سال های اخیر به کارگردانی حسین شمقدری توسط گروه آرمان مدیا پخش شده است ، لازم به ذکر است این مستند به سختی مجوز پخش در جمهوری اسلامی را گرفت و بیشتر مخاطبان آن جوانان هستند.

 

آیا 40 سال زور و برخورد فیزیکی در با حجاب شدن دختران تاثیر گذاشت ؟

 

انقلاب جنسی 4 به موضوع آزادی حجاب در ایران و برخورد های خشن با دختران ایرانی در سال های اخیر مثل گشت ارشاد که نتیجه عکس داشته است ، مستند ساز با سفر به اروپا و کشور های آلمان ، چک ، کرواسی و ایتالیا و بررسی جنبش نیچریستی ( لخت بودن انسان ها ) و افرادی که در آمریکا و غرب نیز بر خلاف آنها معتقد به خویشتن داری و کنترل غریزه هستند ، قصد دارد نتیجه فرق اجبار و فرهنگ سازی را نمایش دهد.

 

دانلود انقلاب جنسی 2

 

سری اول مستند انقلاب جنسی با موضوع آزادی جنسی که جهان به سمت آن پیش رفته است و تفاوت و بررسی آزادی جنسی در کشورهای اروپایی با ایران میباشد.

انقلاب جنسی دو ، مستندساز با سفر به کشورهایی همچون هلند ، فرانسه و انگلیس به موضوع حقوق زنان و آزادی های جنسیتی پرداخته است و آن را با ایران مقایسه کرده است

در انقلاب جنسی سه ، روایت مرگ پدیده ازدواج سنتی را مورد هدف قرار داده که در آن حسین شمقدری ( مستند ساز ) به همراه محمد دلاوری به روسیه سفر کرده اند و چند روزی را با دختری روسی میگذرانند ، روسیه جزو اولین کشورهایی که به جنبش عشق آزاد پیوسته است.

 

دانلود انقلاب جنسی 1

 

مختصری از مستند :

 

مستند با کلیپی از منهتن نیویورک شروع میشود که گروهی از مردان و زنان در اقدامی هماهنگ شروع به لخت شدن میکنند و سپس در خیابان عمومی دراز میکشند و عکاسان مشغول به تهیه عکس و فیلم میشوند و به سرعت در دنیا پخش میکنند ، در نهایت با دخالت پلیس قضیه را جمع میکنند.

 

دانلود رایگان انقلاب جنسی 4

 

دختری که روزی محجبه بود و حتی پوشیه میزد !

محمد دلاوری همراه با یه خانوم چادری که ماشین لوکسی دارد وارد باغ ویلا میشوند ، اما در کمال تعجب و ناباوری دختر خانوم که زهرا نام دارد کاملا چادر را در میاورد و با یک پیراهن و دامن و روسری نیمه به پذیرایی و گپ با ما میپردازد.

زهرا که دانشجوی فقه وحقوق اسلامی است به اجبار به خاطر دانشگاه و رشته اش در بیرون چادر میپوشد ، اما زمانی در دبیرستان جو مذهبی داشت و واقعا چادری بود ، و حتی پوشیه نیز میزد ، اما امروز نه تنها چادر سر نمیکند بلکه شبیه مدل های زیبایی است ، او معتقد است که حجابش از بین رفته است ولی مذهبش باقی ست و حتی میتوان با این سبک نیز متانت داشت.

 

دانلود مستند انقلاب جنسی 4

 

شرکت در کنسرت ساسی مانکن !

گرروه مستند ساز سفری به شهر وان ترکیه میکنند ، شهری در 100 کیلومتری مرز ایران که هر ایرانی نیازی به عشق و حال اوراژانسی داشته باشد به راحتی به آنجا میرود ، اینجا همه چی فراهم است از دیسکو تا ...

در مصاحبه با خانمی ایرانی که سرش لخت است ، میگوید اگه ما در ایران آزادی داشتیم ، حداقل آزادی در روسری و لباس پوشیدن ، مجبور نبودیم بیاییم این شهر کوچک که فقط دو تا خیابون داره و همه ایرانی ها مجبورن فقط در این جای کوچک چرخ بزنند.

در نهایت گروه مستند ساز بلیط کنسرت ساسی مانکن را که قرار است امروز برگزار بشه را تهیه میکنند و آهنگ جنتلمن را به صورت زنده گوش میدهند ( هی وقتشه بدی لبه رو بی بی بدو بدو بگیر کمرو هی قر ، بیا بیا قرش بده سسکی واسه همه زنگ زدنات مرسی )

اما نکته ای که مطرح میشود حضور پر شور اایرانی ها فقط به ترکیه ختم نمیشود بلکه در هر جای دنیا خبری از عشق و حال است ، عده ای ایرانی با شلوارک گل گی مشغول رقصیدن هستند ( امارات ، تایلند ، ترکمنستان ، آذربایجان ، گرجستان و ... )

 

ساسی مانکن انقلاب جنسی 4

 

اگه ایرانی ها نیان ترکیه ، ما برشکست میکنیم !

وقتی با کسبه شهر وان ترکیه مصاحبه میکنیم ، آنها ایرانیان را بسیار دوست دارن و معتقد هستند که اگه روزی ایرانی ها به این شهر نیایند ما برشکست میکنیم .

 

انقلاب جنسی 4

 

دختری که روزی حافظ قرآن بود !

پوپک دختری دیگر است که ساکن استانبول ترکیه است و روزی حافظ بخشی از قرآن بوده است و در حفظ توضیح المسائل نیز مقام داشته است اما اینقدر زمان ما سختگیری ها زیاد بود که زده شدم و برای زندگی آزاد به ترکیه مهاجرت کردم ...

این حجاب اجباری مثل این است که به شما بگن روز تا شب کت شلورا بپوش و یا به یه روحانی بگویند که همیشه لباس و عمامه داشته باش.

 

انقلاب جنسی 4

 

من در زمان نوجوانی به خاطر اینکه نمیخواستم فرم سینه ام نشون داده بشه و متلک بشنوم ، کلاسورم را در بغلم فشار میدادم و این رفتار باعث ایجاد انحنا در کمرم شد ، خیلی وقت ها دوست داشتم 10 سال پیش میامدم ترکیه ، در این هنگام پوپک گریه اش میگیرد ...

 

دانلود رایگان مستند انقلاب جنسی 4

 

شبنم که فرزند آیت الله بوده است !

دختری به نام شبنم که از خاطرات گذشته خود در ایران تعریف میکند که بارها بازداشت شده است و حتی جلوی آموزشگاه برای او اسلحه کشیده است ، خانواده مادری او همه محجبه و مذهبی هستند جالبتر اینکه نوه یک آیت ا... معروف است که اسمش را نمیبرد.

 

کلانتری چرا ؟

دستگیری و بردن دختران بدحجاب به کلانتری ، چه میزان تغییری در آنها داده است ؟ یعنی قضیه آرایش های غلیظ ، بدحجابی و فساد در جامعه از بین رفته است ؟

از سال 62 توی ایران تا به الان 4 دهه است که با دختران دعوایی بر سرحجاب است و برای این منظور گشت ثارالله ، گشت جند الله ، گشت ارشاد و گشت امنیت اخلاقی ایجاد شده است ، که متاسفانه نتیجه ای جز عکس و بر خلاف ایده های تصمیم گیران نداشته است.

و نتیجه این برخورد ها باعث شده است که دختران دهه 60 که مانتو گشاد و اپل دار داشتند به دختران امروز تبدیل شوند با مانتو های جلو باز توری و ساپورت ، شلوراک و روسری هایی که نیمی از موی آنها بیرون است ...

 

مستند انقلاب جنسی 4

 

ورود به ساحل های لختی !

گروه مستند سفری به جنوب کرواسی میکنند و تصمیم دارند وارد منطقه ای بشوند که فیلم برداری و عکاسی در آن غیر قانونی است ، چون در این مکان همه لخت لخت هستند و حتی در گوگل نیز تصاویر کمی از این مناطق وجود دارد ، محمد دلاوری که همه شوک شده است و اضطراب دارد و از طرفی عذاب وجدان نیز دارند.

 

نیچریستی fkk

 

اگه در اروپا در حال قدم زدن بودید و به تابلویی رسیدید که روی آن FKK نوشته شده بود ، بدونید اینجا آخر خط هست و اگه بخوای وارد آن شوید باید لخت مادرزاد شوید ...

در مصاحبه با افراد لخت متوجه میشوید که اکثر این افراد پیر هستند و حتی بعضی از آنها از اینکه بخواهند با بچه های خود به این مناطق لختی وارد شوند خجالت میکشند و کودکان نیز نمیخوان پدر و مادرشون را لخت ببینند ...

 

نکته جالب این بود که تنها چیزی که اصلا حس نمیشود لذت جنسی است و انگار این لخت شدن دست جمعی ، تلاش برای کشف جنسی را از بین برده است و حتی به نوعی حس چندش هم به ما دست میدهد.

 

ساحل دریا نیز در این مناطق به دو بخش تقسیم میشود ، یک بخش کاملا برهنه و بخش غیر لختی و عادی که با فنس جدا شده است و اگر بخواهید با لباس به بخش لختی بروید و بهتون تذکر جدی میدهند ، در سواحل کاملا لختی اکثر افراد پیر هستند در حالی که در ایران برعکس است و افراد در آستانه پیری اهل مسجد و عبادت میشوند ، اما در اینجا میگن لباس را بکن !

 

البته در گذشته زنان اروپایی اینقدر آزادی نداشتند و برای شنا در دریا نیز باید با درشکه به وسط آب میرفتند و شنا میکردند و سپس با همان درشکه به ساحل بازمیگشتند ، بعد از چند سال زنان و مردان با هم به دریا میرفتند و البته با لباس های بلند ...

 

آلمانی ها که اولین آغازگر سواحل لختی در اروپا بودند بعد از روسیه ، حتی بازار ها ، حضور در بانک ها و سایر مناطق را در این محدوده ها لختی اعلام کردند.

 

مجسمه مرد آویزان

 

گروه به شهر پراگ در کشور چک میروند و مجسمه ی مرد آویزان توجه را جلب میکند ، زیگموند فروید ( 1856 تا 1939 ) اعتقاد داشت که نحوه زندگی و مرگم دست خودم است و حتی اگر بخواهم هر زمان خودکشی میکنم ، چون جون خودم هست ، بدن خودم هست و دوست دارم بدون لباس و لخت بچرخم.

فروید میگفت چرا از عضو جنسی و آلت تناسلی خود خجالت میکشید به راحتی اسم آن را بیاورید ، دقیقا مثل دست و پای انسان ، این قسمت نیز جزئی از بدن است.

 

انقلاب جنسی 4

 

دختری که جلوی دوربین لخت میشود !

در گفتگوی زنده اینترنتی با دختری 30 ساله به نام جوآنا که از معتقدین نیچریسم است ، او به دوربین میگوید خیلی خوش شانس هستید که منو پیدا کردید ؛ چون الان خیلی سخته یه نیچریست جوان پیدا کنید.

در پاسخ سوال نیچریست چیست ؟ ، این برمیگرده به یک موضوع تاریخی درباره بشر و خدا ، تمدن باعث ایجاد استرس در ذهن شده ، ما باید به بشریت خودمون برگردیم ، به طبیعت خودمان ، افراد مذهبی که به خدا اعتقاد دارن تلاش میکنن یک خدای تخیلی بسازن اما ما به طبیعت اعتقاد داریم و میتونیم حسش کنیم ، ما مجبور نیستیم که لباس بپوشیم و عادی است که لخت باشیم ، لخت بدنیا اومدیم و باید لخت باشیم ، هیچ ارتباطی بین لختی و رابطه جنسی نیست و در این لحظه این دختر به نشانه اعتراض جلوی دوربین لخت میشود و ...

 

دانلود مستند انقلاب جنسی 4

 

در ادامه گروه به شهر برلین در آلمان میرود و به خانه یک دکتر روانشانس میرود که هم خودش و دخترش هر دو طلاق گرفته اند و به همراه نوه های کوچکشان زندگی میکنند ، او معتقد است که لخت شدن و نیچریست ها مسخره هستند و این را آزادی جنسی نمیداند ، ولی بعضی ها با تبلیغات دارند به این جریان معنی میدهند و حکمرانی میکنند.

دختر وی نیز با اینکه طلاق گرفته ولی از اینکه توی یک رابطه نیست احساس راحتی میکند ، اما به نظر او اگر جامعه آلمان این امر را ناپسند بدانند قطعا خیلی از زوج ها طلاق نمیگیرند ...

 

مستند انقلاب جنسی 4

 

جنبش tlw چیست ؟

زوج دیگری در آلمان که طرفدار True Love Waits هستند ، که جنبشی  است که به شما میگوید غریضه ات را کنترل کن و پایبند به عشقت باش ، آنها که بر خلاف جریان حاکم هستند با آزادی موافق هستند اما چارچوبی برایش قائل هستند و برای مثال در یک پارتی که همه مست هستند و دیگه نمیفهمی کی زن و شوهر کی هست شرکت نمیکنند ، وقتی مجردی همه خواستها را قبول نکن زیرا تو به یک عشق واقعی نیاز داری.

 

خویشتن داری و کنترل غریزه در آمریکا !

جالب است بدانید در آمریکا به جای اینکه با گشت ارشاد بیفتند دنبال ملت ، در سال های اخیر قانونی تصویب کرده اند که یک سوم از بودجه آموزشی را به جریانی به نام خویشتن داری و کنترل غریزه اختصاص داده اند و نوجوانان را با کلاس هایی به این شیوه هدایت میکنند ، حتی در برخی مدارس لباس های زننده و لختی ممنوع شده است ، مواد مخدر و الکل ممنوع است.

 

مستند انقلاب جنسی 4

 

 

برای دانلود این مستند بر روی  لینک های زیر کلیک فرمایید

 

 

این مستند زیر هم خیلی جالبه حتما ببینید
 

 

 

نقد مستند انقلاب جنسی 4 :

1 - مستند ساز همچون سری های قبلی مستند ، حرفش را بدون سانسور زده است و حتی از نحوه برخورد خشن و همراه با زور گشت ارشاد ، گشت امنیت اخلاقی با دختران بدحجاب گلایه دارد ، و معتقد است این رفتار نتیجه عکس دارد.

2 - مستند ساز سعی کرده که با سفر به کشورهای اروپایی همچون آلمان ، کرواسی و چک فقط به گفته ها و تصاویر آرشیوی بسنده نکند ، حتی حضور در سواحل لختی ، دیسکو ، کاباره و کنسرت ساسی مانکن نیز از تجربه های این قسمت است ، این سبک در کشوری همچون ایران با ریسک بالای ربرو است و حتی ممکن است به ممنوعیت ادامه فعالیت مستند ساز بینجامد ...

3 - اگر در مستند از تفکر نیچریستی ( لخت شدن انسان ) صحبت شده است از تفکر خویشتن داری و کنترل غریزه در اروپا و آمریکا صحبت شده است ، که این از انصاف و هوش بالای مستند ساز است ، زیرا سیاه و یا سفید نشان دادن یه کشور زیاد جالب نیست و به شعور مخاطب احترام گذاشته شده است.

4 - به دلیل تعطیلی دانشگاه ها هنوز فرصت برای اکران دانشجویی و برگزاری جلسات نقد و بررسی نشده است و امید است که به زودی چالش های جذاب اکران و نقد پیش رو باشد.

 

 

دانلود رایگان مستند انقلاب جنسی 4

 

https://bit.ly/2KcdLsZ

 

برای تایپ خلاصه مستند و آپلود عکس ها زمان زیادی گذاشته شده است لذا لطفا در صورت استفاده از این مطلب ، نام منبع و لینک (سایت سیمابان) را استفاده فرمایید

 

دانلود مستند این رل

  • ۱۷۶۲

دانلود مستند این رل (in rell)

مستند جنجالی 18 +

(شکست عشقی، آموزش دلبری، رل زدن، ازدواج)

دانلود رایگان مستد این رل

 

 

 

تیزر مستند :

 

 

 

نام مستند : این رل ( in rell )

کارگردان : حسین شمقدری

تهیه‌کننده : محمد حسن مددی

راوی : هاشم بافقی

نویسنده : محمد مهدی خدارحمی

تدوین:  حسین شمقدری

سال تولید : 1400

مدت : 55 دقیقه

صاحب اثر : موسسه فرهنگی آرمان مدیا

 

 

این چند مستند زیر هم خیلی جالبه حتما ببینید

 

 

دانلود رایگان این رل

 

مستند « این رل » به موضوع داغ ارتباط دختر و پسر، تفاوت های دوستی و ارتباط با ازدواج است.

مستند، روایت داستان امیرحسین است که پس از عشق نافرجامش با شقایق، همه انگیزه های خود را برای ارتباط با دختران دیگر از دست داده است...

هاشم بافقی روای مستند برای ارضاء میل جنسی امیر حسین، انواع روش های مختلف را امتحان می‌کند، حتی برای او سوژه های ساعتی پیدا می‌کند، اما امیرحسین به دلیل عذاب وژدان، میل به ارتباط ندارد، پس در نهایت به او روش های مخ زنی و دلبری از دختران را می‌آموزد که بتواند عشقی برای ازدواج پیدا کند اما ...

حسین شمقدری کارگردان سری مستندهای انقلاب جنسی و میراث آلبرتا، اخیراً اقدام به ساخت مستندی در ادامه مستندهای جوان پسند خود نموده است.

 

دانلود رایگان این رل

 

 

متن مستند :

 

مخاطب گرامی! در این فیلم راوی نمادی از جامعه و شرایط امروز آن است. لذا موقعیت‌هایی در فیلم وجود دارند که لزوما حضور در آن‌ها مورد تایید سازندگان نیست و تنها برای بازنمایی از وضعیت امروز جامعه به نمایش گذاشته شده است.

  • هاشم بریز.
  • الان چند درصدی؟
  • چهل درصد
  • باید بشه ده درصد، برو ببینم
  • خفش کردی، ولش کن ...
  • هیس هیس
  • ولش کن دیوونه
  • الان چند درصدی؟
  • الان هیچی
  • نه نه کمه

 

چی گوش میدی؟

مداحیه

{موسیقی با صدای زن}

  • باید تو از اینا گوش بدی
  • به درد نمیخوره بابا، همش گناهه، همش حرومه
  • کدوم حروم کی گفته حروم؟
  • من نمیشنوم اینارو
  • بابا گوش بده
  • نکن نکن
  • الان جوون ها دارن اینارو گوش میدن
  • گناه میکنی نکن
  • یه وقت نکشتمون سنگ منگ نیاد از آسمون

 

مستند این رل رایگان

 

لطفا پس از اتمام پاسخگویی تماس را قطع نکرده و در نظر سنجی شرکت فرمایید

بابا کی شرکت میکنه

پاسخگوی شماره یک صد و هفت

پاسخگوی مسائل شرعی: اگر امکان نداره روزه بگیرین. مثل خیلی از افرادی که فشار جنسی روشون هست. با روزه گرفتن و با تهجد و با رابطه شدید با خدا، خودتون رو کنترل کنین.

  • حاج آقا! ببینید من روزه گرفتم، دوش آب سرد رفتم ... دیگه نمی‌دونم اسفند خوردم، سرکه خوردم، هر چی بگین خوردم، هرچی سردی بگین خوردم ... هیچ کدوم جواب نداده، یک راهکاری خارج از این‌ها راهکارها به من بگین. من همین الان نیاز دارم. چی کار کنم؟
  • دارم میگم دیگه راهکار اینه که از طریق ازدواج، انسان خودشو تخلیه کنه. راهکار فقط ازدواجه، راهکار دیگه‌ای نداره.
  • خب حاج آقا خودتون یکی رو معرفی کنید دیگه. الان من از شما میخوام یکی رو معرفی کنید.
  • من به شما کسیو معرفی کنم؟ مگه من کسیو دارم به شما معرفی کنم؟
  • قطع کرد ...
  • خب داداش ... اون خودش اگر یک کیس داشته باشه که به تو معرفی نمی‌کنه که .... چرا باید این کار رو بکنه؟
  • چند تا بریم؟
  • برو
  • تند تند تند تند
  • خالی میشی
  • حاجی جواب نمیده
  • چرا جواب میده
  • ولی اصلا بهت نمی‌خورد غذای ایتالیایی درست کنی ها
  • دیگه عشق ایتالیا، غذای ایتالیایی‌ام دیگه، خیلی دوست دارم
  • یعنی هر روز این همه هزینه می‌کنی واسه خودت، غذای ایتالیایی درست می‌کنی؟
  • آره دیگه پاستا و سس آلفردو بی نظیره واقعا ... واقعا باید بچشین ببینین چطوریه
  • یعنی غذات رو خودت درست می‌کنی؟
  • آره ... خودم درست می‌کنم.
  •  هر روز؟
  • آره، تقریبا بله هر روز.
  • یعنی گرسنه‌ات بشه؛ غذات رو خودت درست می‌کنی؟
  • آره دیگه.
  • لباس‌هات کثیف میشه، خودت می‌شوری؟
  • آره خب، لباس‌هام رو خودم می‌شورم.
  • خب وقتی گشنه‌ات میشه، به جای اینکه بری توی حوض، غذات رو خودت درست کن.
  • خب الان گشنه‌ام شده دیگه و دارم غذام رو خودم درست می‌کنم.
  • نه .... این غذا رو نه ... اون غذا رو خودت درست کن.
  • نوچ ... هاشم گناهه.
  • یعنی چی گناهه؟ الان علم پیشرفت کرده، تایید کردن که باید غذات رو خودت درست کنی ... ببین امیرحسین غذات رو باید خودت درست کنی. چاره‌ای نداری .... داره گول می‌خوره. می‌خواد واقعا غذاش ... آقا حرومه. باید یک فکر دیگه‌ای بکنیم. نری غذاتو خودت درست کنی.

نه دیگه الان دارم غذامو ....

  • خاک تو سر ببوت کنن
  • این اسکای واچره
  • چی چی واچر
  • اسکای واچر، آسمون بین
  • بچه مایه داریا
  • این چند می‌ارزه الان؟
  • نه، رفیقم داده اینو فکر کنم 100تومن اینایی هستش. این رو رفیقم داده من که خودم ...
  • چه رفیق لارجی
  • امروز گفت که دیدم شما اومدین گفتم یک قرض بده یه حالی بدیم به خودمون دیگه
  • خب تو خیلی سربسته درمورد یک عشق گفته بودی که نرسیدی بهش.
  • عشق دومم والیباله، ایتالیا، والیبال ایتالیا، لوسیانو دچکوئه.

 

دانلود مستند رایگان این رل

 

-یعنی کلا غذای ایتالیا...

- آره، پاستا، لویه ایتالیاست، کلا عشقم اونه، کلا سعی میکنم ذهنم رو با والیبال مشغول کنم.

  • این چیه؟
  • یک انار مصنوعیه. رفتیم توی بازار، دو تا خریدیم ... یکی‌اش دست اونه.
  • اوه ... پس تموم نشده برات.
  • {کتاب} سلوک با همسر
  • اینم مال بعدنا اگه ذهنمون تونست از این قضیه رها شه، ازدواج بکنیم اگر
  • {کتاب}داینامیک چی میگه؟
  • خب، من دانشجو فیزیکم دیگه، دانشجو فیزیک دانشگاه تهرانم. بعد علاقه‌ام کاسمولوژی بوده، کیهان شناسی، که حالا یه موقع. پارتیکل فیزیکس هم دوست دارم، ذرات بنیادی، شاید هم بیشتر ذرات بنیادی برم.
  • استاد {پوستر محمدرضا شجریان}
  • آره استاد که من خیلی دوست دارمش
  • این چیه؟ چرا به سقف؟
  • خب این ایوان زایتسف
  • من می‌دونم، چرا زدیش به سقف؟
  • شبا من اینجا می‌خوابم، دقیقا سرم زیر همین عکسه می‌افته و وقتی خاطرات اون توی ذهنم تداعی میشه و اینا یه سری خاطراتی که با اون دختره داشتم به این عکسه نگاه میکنم بلکه خاطرات والیبالی جاشو بگیره. مسابقات والیبال و این داستانا شاید بتونه اون خاطرات و کامل یه جور دیگه تغییر بده، ذهنم بیاد سر والیبال و اینا. چون شبا یه تایمیه که قشنگ خاطرات میاد تو ذهنم.
  • بعد میدونستی ایشون همجنسگرایه؟
  • خب بهتر، دیگه میشه راحت
  • بهتر
  • آره بابا بهتر حالا شوخی ولی خب کلا
  • الان چند درصدی؟
  • الان صد درصدی هستم فکر کنم
  • بابا ولم کن

 

  • سلام ... موسسه {بوق}

 

این رل

 

  • بله .. بفرمایید.

 

  • حاج آقا هستن؟
  • خودشونن بفرمایید
  • بفرمایید از طرف آقای {بوق} هاشم بافقی.
  • ممنونم
  •  بله بله بفرمایید سلام علیکم ... سلام
  • بچه‌های دفتر هم نمی‌دونن اینجا قضیه چیه. کار اصلی ما خرید و فروش ماشینه.
  • چه جالب
  • ماشین خارجی و این کاری که ما می‌کنیم نمک کاره و
  • درآمد کدوم بیشتره؟
  • درآمد ماشین بیشتره ولی شاید بخندین، ولی برکت این کار بیشتره.
  • چه‌طور؟
  • یعنی اصلا دعای این خانم‌ها پشت سر ماست. از خاک بلند شدن بعضی‌هاشون. طرف مولوی زندگی می‌کرده، الان سعادت آباد خونه خریده.
  • با همین کار؟
  • ما 50 تا ماهی فقط ریجکت می‌کنیم.
  • چرا؟
  • اوضاع انقد خرابه که خانم‌های شوهردار میان اینجا. شوهره راضی.
  • واقعا؟
  • میگه آقا من تعهد محضری میدم که بعدا شکایت نکنم، چی چی ...
  • دارین شوخی میکنین
  • نه سه تومن درآمد ماهیانه خانومش بوده.
  • واقعا شوخی می‌کنین؟
  •  ما این‌ها رو که ریجکت می‌کنیم، آه و نفرین مردم پشت سرمون نباشه که زن شوهردار .... ولی ... یعنی می‌خوام بگم مراجعه زیاده. ما یک زمانی خودمون سعی می‌کردیم کیس پیدا کنیم. الان کیس‌ها ما رو پیدا می‌کنن. دوستان به هم معرفی می‌کنن.
  • خیلی وحشتناکه. خیلی خب!
  • نه، وحشتناک نیست.
  • چرا آقا ... وحشتناکه. یعنی این ...
  • آقا همه راضی‌ان .... اونایی که  
  • نگین این حرف رو
  • وی آی پی‌ها یک زونکنه. شما اسمت چی بود؟ آقا امیرحسین اگه اون زونکن قرمزه رو بدی.
  • زونکنش هم قرمزه.
  • آره دیگه. بیا خودتون می‌خواین ورق بزنید.
  • ببخشید میدین من هم ببینم
  • بیا
  • شما هم جدی خواستین یک کیسی رو بردارین. یعنی دفعه اول همه مهمون من. خیلی به ظاهرتون نمی‎خوره، ولی ...
  • خوب مشتری جذب می‌کنین ها
  • دیگه کارمون دیگه .... از قالب کردن ماشین به مردم که راحت‌تره
  • سن 38، قد 172
  • انتخاب کردی؟ کدش چند بود؟
  • 0211124
  • عالی، ان‌شاءالله که چرخش براتون بچرخه. دو تا بیزینس رو با هم قاطی می‌کنیم. خانم داریم کم کارکرد، بدنه76، ولی موتور 84.
  • آقا تعریف شما رو زیاد شنیده بودیم ولی واقعا الان ما شیفته شما شدیم. من احتمالا دفعه بعد خودتون رو بخوام.

 

  • برو ببینم چه می‌کنی.
  • این یک دکمه آن و آف داره، همون دکمه که گرده. الان هم داره ضبط می‌کنه.

 

  • اشتباه نکنی، قطع نکنی تا آخرش بره.
  • نه
  • فقط همون سلام و احوال پرسی رو داشته باشیم کافیه.
  • سلام، احوال پرسی، قطع.
  • بعد دیگه برو، هر زمانی ... ما نیم ساعت پایینیم.
  • ببینم چی کار می‌کنه. بریم آقا؟ کارش طول می‌کشه. تو راحت باش.

 

  • سلام امیرحسینم

برو به امید خدا ... یا علی ... خاکت بلند نشه ها.

{موسیقی}

  • آقا! همون جور که دیدین، امیرحسین دیروز رفت رستوران. دیگه نیاز نیست غذاش رو خودش درست بکنه. بچه‌مون اولین باره که رفته رستوران. ولی از رستوران اومد، نمی‌دونم چرا دیگه جواب ما رو نداد. یعنی تا شب که دیگه تلفن ما رو جواب نداد و الان هم گفته که نمیام جلو دوربین تعریف بکنم این ماجرا رو.
  • سلام بر امیرحسین رستوران برو .... دیگه از امروز قاطی مرغ‌هایی ها! از امروز شما از اون آدم‌هایی حساب میشی که پیتزا خوردی. تو هم ایتالیا دوست داشتی دیگه، رفتی پیتزا ایتالیایی قارچ و گوشت؟ نوش جونت داداش، بهت می‌رسه. حالا ما که کاری نداریم. دیگه ما رو تحویل نمی‌گیری. از دیشب ... چرا تا دیشب تماس ما رو پاسخ نمیدادی؟ یک رستوران رفتی دیگه.
  • بابا حالم بد شد خیلی، از دیشب ...
  • ها، انقد پیتزا خوردی حالت بد شد. بالا آوردی، آره؟
  • نه بابا همش، طرف هم خودش معذب شد دیگه .... ببین. من همون اول که رفتم تو طرفت همون نرفته روسریشو درآورد. من فکر کردم از این مذهبیاس.
  • خب مگه بده؟
  • بابا خیلی یه جوری بود من اصلا خیلی معذب شدم.
  • خب اولش معذب شدی، بعدش چی؟
  • بعدش هم سریع گفت پول بده. آخه یعنی چی پول بده ...
  • شما وقتی میری پیتزا می‌خوری باید اول پول رو حساب کنی. اگر پیتزات رو بخوری، در بری چی؟ اگه پیتزات رو بخوری، خوشت نیاد، بزنی زیر ماجرا چی؟
  • آهان، بعد خودش هم گفت تو چرا اینجوری‌ای؟ من گفتم نمی‌دونم، یه جوریم. همه‌اش می‌ترسیدم.
  • حالا تهش رو بگو، پیتزا رو خوردی یا نخوردی؟
  • نه دیگه، اون بنده خدا که دید من معذبم، خودش هم معذب شد دیگه.
  • امیرحسین! اوسکولم کردی امیر؟
  • خداحافظی کردم اومدم دیگه، چیکار کنم؟
  • امیرحسین، واقعا هیچ کاری نکردی؟
  • نه دیگه، میگم ....
  • حاجی این هیچکاری نکرده .... حاجی هیچکاری نکرده
  • پس چرا جواب نمی‌داده؟
  • نمی‌دونم
  • میگه رفتم اونجا و معذب بودم و پول می‌خواست.
  • نکرده هیچکاری نکرده
  • بچه‌ها من امیرحسین رو میشناسم. امیرحسین رو این مدت فهمیدیم دروغ نمیگه.

 

مستند رل زدن

 

  • بخصوص جمعه ها می‌اومدیم با هم. جمعه از صبح زود تا شب.
  • تا شب
  • آره تا شب
  • دوتایی؟
  • آره دوتایی خوش می‌گذشت، خیلی خوش می‌گذشت.
  • چیکار می‌کردین؟
  • می‌رفتیم بالا صعود می‌کردیم صفا می‌کردیم
  • یک جای خلوت
  • آره جای خلوت ها می‌رفتیم
  • من فکر می‎کردم تو بَبو بودی
  • نه بابا بالاخره یواش یواش
  • دهنت سرویس دیگه
  • خلاصه که معمولا جمعه‌ها با هم قبلش، شب قرار می‌ذاشتیم که کجا وایسیم و اینها
  • کوهنورد بود؟
  • آره خیلی حرفه‌ای مثلا کوه می‌رفت، پایه کوه نوردی بود.
  • بحث تون خیلی جدی بوده؟
  • آره
  • یعنی ازدواج و این داستانا دیگه؟
  • حالا بالاخره قرار بود درسمون تموم بشه بعدش؟
  • خب چی شد که نشد؟
  • میگم همین‌طور که گفتم نخواست دیگه، میگم دلش با من نبود. من حس می‌کنم اینه.
  • ببین تو رتبه700 کنکوری. الان داری فیزیک می‌خونی تو دانشگاه تهران.
  •  اونم 857 بود.
  • آها از رتبه‌ای؟
  • از لحاظ رتبه باشه. اونم درسش خوب بود. میگم دلش نبود، خودش می‌گفت. این طوری که می‌گفت عاشق نبودم، نمیدونم چی. ولی خب روزهای اول می‌اومد گریه می‌کرد پیش من که، این حرفا رو با گریه به من زد که ...
  • یعنی تو اون هدف ذهنی‌اش انگار نبودی، اون پسر ذهنی‌اش نبودی.
  • آفرین
  • به نظرت الان زنگ بزنی بهش چی میگه بهت؟
  • قطع می‌کنه دیگه. من که بلاکم، تو بلک لیستم تو همه جا
  • نه بابا
  • آره تلفن، واتساپ، اسکایپ، تلگرام هرچی باشه.
  • انقدر رفتی مزاحم شدی؟
  • دیگه انقدر زنگ می‌زدم بهش و اینا، اونم اوایل قطع می‎کرد، بعد زد بلک لیست دیگه.
  • بزن ببینیم بلاکی شاید شانس ما از بلاک دراومده باشی؟
  • بزار بزنم می‌زارم رو ایفنم خودت گوش کنی.
  • ها بوق خورد... قطع کرد.
  • خب چیکار کنیم؟ من زنگ بزنم؟
  • ببین آقایون رو معمولا راحت نیست باهاشون.
  • بابا تو میگی تنوع طلب، آقایون رو چجوری راحت نیست؟
  • ببین با آقایون حرف میزنه، ولی تلفن‌ چون چیز شخصیه زیاد با هرکسی رو جواب نمیده. باید طرف و بشناسه.
  • یعنی خانم باشه اوکیه؟
  • آره خانم باشه، باهاش گرمم می‌گیره.
  • بله خانم یلدا با دوستاشون اینجا کمپ زده بودن شانس شما، بعد قبول کرد. واقعا دمتون گرم.
  • الان باید چی بگم؟ نمی‌دونم چی بگم؟
  • من به نظرم خبر مرگت رو بدیم بهش.
  • این چه ذوقی میکنه پیشواز اون رو
  • جواب نمیده که.
  • این رو برای من گذاشته بود. نبود. نداشت این پیشواز رو.
  • جواب نمیده
  • کوه، تو کوهه .... تازه برگشته خونه

 

 

  • از اون جایی که امیرحسین در مرحله قبلی موفق نشد، الان می‌خوایم بفرستیمش توی یک موقعیت جدید. ولی خب، با این تیپ من مرد هم کنارش هیچ حس خوبی ندارم. پس آوردیمش اینجا، یک مرکز تخصصی تا امیرحسین رو بکوبیم و از نو یک امیرحسین جدید تحویل بدیم ...
  • پاشو
  • این امیرحسینیه که فعلا شما میبینین
  • بچرخ
  • چرا مشکی پوشیدی؟
  • رفیقم امروز ظهر مراسم داشت، دیگه گفتم برم دیگه، چیکار کنم رفیقه.
  • می‌خوایم بکوبیمش از نو
  • الان چند درصدی؟
  • 20 درصد بابا، الان ظهر مراسم بودم.
  • تو این مرحله اول، قرار اول مهمترین چیز اینه که ما بتونیم اعتماد خانم‌ها رو جلب کنیم. کاری که اکثر آقایون نمی‎کنن و متاسفانه خانم‌ها ازشون دور میشن.
  • و همیشه هم می‌خوان سریع برن سر اصل مطلب.
  • اصلا مشکل ما هم همینه برای همین ما....
  • مشکله ما همینه ها ...
  • نکنین این کارو
  • آبرو ما رو هم می‌بره
  • ما نمی‌خوایم یک تیپ خیلی اسپرت بزنیم. از اونور هم خیلی کلاسیک. یک تیپ خیلی ملو و کژوال، که معمولا خانم‎ها دوست دارن. ریسک رو کم می‌کنه.
  • یعنی تیپ میتونه اونقد تاثیر داشته باشه تو اعتماد کردن طرف مقابل؟
  • هم تیپ و هم رنگی که ما می‌پوشیم
  • رنگ چرا؟
  • رنگ هم خب به خاطر اینکه رنگ‌های سفید و روشن معمولا خالصانه‌ترن.

 

  • برای اینکه یک عکس خوب بشه نصف قضیه برمی‌گرده به عکاس و نصفه قضیه برمی‌گرده به سوژه. حالا یکی از مسائلی که تو عکاسی هست بادی و اون استایل طرفه که ایشون نسبت به شما ....
  • یعنی من بهترم دیگه، خوش عکس ترم.
  • البته بادی شما که هیچی کلا از کادر خارجه ولی ...
  • خانم، قطعا عکس‌های من عکس‌های بهتریه درسته؟
  • نه ایشون یک مقداری لاغرتره، که البته من شنیدم پسرای لاغر بیشتر مورد پسند خانم‌ها‌اند.
  • این استایل دختر پسند هست؟ شما به عنوان یک خانم
  • من چی بگم؟
  • آخه امیرحسین رو می‌خوایم ببریم سرقرار. ببینیم خانمه میپسنده یا نه. نمی‌دونیم هم طرف کیه.
  • امیرحسین چرا انقدر حالت بده؟
  • راحتم
  • امیرحسین رو میپسندن؟
  • شاید
  • چرا شاید نه؟
  • یک مقدار استرس داره. انگار یک مقدار اعتماد به نفسش پایینه. دختر از پسرهای مغرور و جذاب خوششون میاد.

 

مستند این رل

 

  • خوب بوده تیپت
  • آره دیگه هرچی اون می‎خواست می‌پوشیدم
  • آدمت کرده بود
  • چی شد یهو انقدر بَبو گلابی شدی؟
  • این برنامه کاملا دخترانه رو دیدین مژده لواسانی؟
  • خانم مژده لواسانی.
  • داشتیم یه روز می‌رفتیم درکه خب، میدون تجریش. بعد یک زوجی بودن اونجا گفتن یه دقیقه بیا و اینا. من گفتم بیخیال، بعد شقایق گفت بیا بیا مثلا بریم، اینا گناه دارن.

مژده لواسانی: یک بخشی از همون گپ و گفت‌های با دخترا و پسرا داریم. ببینیم زود برگردیم.

شقایق در برنامه: آره ... در اصل سفیده ... چون خیلی خوبه .... بیشتر خود ساخته باشه، کارهاش خودش انجام بده.

 

  • شما برای اینکه بتونین ایمپرشن رو ببرین بالا، باید ببینین کلاینت شما، یعنی مشتری شما.
  • انگار مثلا یه مغازه اس دیگه؟
  • دقیقا. شما باید بدونین که مشتری شما کیه، که ویترین تو بر اساس نیاز اون ببندین. متناسب با اون ببندین. حالا شما بگید دنبال چی هستید توی پیجتون، که نسبت به اون بگیم چه جنسی.
  • بعد شما مثلا جنس‎های بنجل هم می‌تونین چیز کنین؟
  • حالا ... کار دیجیتال مارکتینگ تقریبا همین میشه دیگه. همینه.
  • آره یعنی جنس بنجله همش؟
  • همش نه، ولی خب خیلی‌ها با این وسیله به نون و نوایی رسیدن.
  • مشتریمون خانم‌هان
  • آقا یه پیشنهادی شما الان صفحه‌ات چند تا فالور داره؟
  • نزدیک 29هزار تا
  • خب شما همین الان یک سلفی باهاش بگیر.
  • با کی؟
  • با همون .... جنس ...
  • اصلا! فالورهام می‎‌ریزه
  • داداشم مجرده، رگباری بریزید پیجش.
  • تا شب دیلیت کنه.
  • چیکار می‌کنی؟
  • اوه اوه
  • ببین کی پیام داده؟

 

ستاره:

  • سلام حالتون خوبه شما فیزیک دانشگاه تهران می‌خونید؟ یه برادر کوچیک‌تر دارم که الان کلاس یازدهمه.تدریس خصوصی انجام می‌دید؟
  • سلام ممنونم. بله با اجازه شما. اتفاقا تدریس هم می‌کنم.
  • چقدر عالی. می‌تونم بپرسم سال چندم دانشگاهید؟
  • سال آخرم. دیگه داره تموم میشه خداروشکر.
  • خیلی خوشبحالتون
  • چرا خوش به حالم؟
  • هم سال آخرید و هم ...
  • هم؟
  • من چون هیچ وقت نتونستم تو فیزیک موفق باشم، به امثال شما حسودیم میشد.
  • مگه رشته خودتون ریاضی بوده؟ اره ولی
  • متاسفانه کنکور ریاضی دادم، ولی هنر دوست داشتم...خانواده دیگه
  • میفهمم که سخته برای کسی که علاقه نداشته باشه
  • شما به فیزیک علاقه دارید؟
  • خییلی
  • واقعا خوشبحالتوووون
  • دیگه شب و روزم فیزیکه
  • حسودیم شد
  • شمام هنرمندین بالاخره
  • منم به طراحی علاقه داشتم ....داشتم
  • منم به هنر شما حسودیم شد
  • و عکاسی رو هم خیلی دوست دارم
  • چقدر خوب دنبالش نکردین طراحی رو؟ و عکاسی رو؟
  • یه چیزی رو می‌تونم بپرسم. شاید یه ذره شخصی باشه
  • بله خواهش می‌کنم. بعدش بگین طراحی و عکاسی‌تون چی شد؟
  • عکسای تو پیجتون رو دیدم خیلی خوشم اومد. به نظرم همه‌شون درستن... البته جای بهتر شدن داره‌ها...حتما میگم اونو هم
  • لطف دارین. چشماتون درست میبینه.
  • ممنون
  • دیگه راه بهتر شدنش و شما باید بگین. که عکاس حرفه‌ای هستین؟
  • حرفه‌ای که نیستم. اینطوری میگید خجالت می‌کشم. ولی دوست دارم خیلی
  • علاقه‌هه مهمتره واقعا
  • بله واقعا... کاش اونایی که باید میفهمیدن
  • مهارتش به دست میاد. نه؟ ولی فکر کنم بتونید بیرون دانشگاهم دنبال علاقه‌هاتون برید
  • بله. حتما
  • تا حد حرفه‌ایش حتی
  • خیلی دوست دارم. منتها کسی نیست کمکم کنه.
  • اتفاقا الان رفتم عکسای پیج خودتونم دیدم خیلی خوب بودن
  • ممنون
  • دوست عکاس دارین؟
  • نه عکسای شما رو کی گرفته؟ به نظرم خوش سلیقه بوده...البته سوژه‌اش هم...
  • یه جورایی یکی از دوستان. شرمنده میکنین. البته که کلی روی ژست گرفتن کار کردیم باهم
  • ژست‌ها کار خودتونه؟
  • نه راستش
  • و اینکه همیشه اینقدر خوش تیپین؟
  • دوستم باهام کار کرد. به خوش تیپی شما که نه... توخونه هم نه
  • ممنونم
  • الان با شلوارک و تیشرت در خدمتتونم
  • خلاصه که این عکسا برای پسرا خیلی کوتاه مدته. اونایی که همیشه خوشگلن دخترن مثل...
  • اتفاقا آقایون هرچی سنشون میره بالا، جذاب‌تر میشن
  • جدی؟؟؟
  • بله نظر من که اینه...خواهش... چی بگم؟

.

 

این رل

.

  • تو این یه هفته، اصن متوجه گذر زمان نمیشم.
  • من همینطور ... چرا اینجوریه؟؟
  • ای جانم ... نمیدونم.
  • الان سه ساعته من دارم با شما چت می‌کنم این حس خوبی بهم میده
  • برای من که از حس خوبم گذشته. عالیه. حالا یه کاری
  • چی؟!؟؟
  • یه عدد از بین 1 تا 7 انتخاب کن.
  • چراااااااااا؟؟؟؟
  • زود باش
  • جاییزه داره؟؟
  • کار دارم ... جایزه‌شم خیلی خوبه
  • خببببب بزااااار فکر کنم
  • یه عدده‌ها ستاره جان
  • شما تا الان 6 تا پست گذاشتین. منم همونو انتخاب می‌کنم ... شیش دیگه شیش تاییاش...
  • {قلب قرمز}... این قلبام مال پرسپولیسه‌ها. فکر بد نکنی
  • خیلی هم عالی از تو چیزی جز اینم انتظار نمیرفت
  • اینیم دیگه
  • حالا جاییزه‌ام چیه؟
  • جایزه‌ت اینه که 6 روز دیگه همو ببینیم
  • OMG
  • به عنوان قرار اول. البته اگه افتخار بدی
  • شما همه چیتون اینقدر خاص و باحاله؟ خیلی دوستش داشتم
  • خاص تر و باحال تر هم میشه، اگه دعوتم و قبول کنی
  • حتما. با کمال میل

 

 

  • امیرحسین هر چی من بهت گفتم گوش میدی خیلی جدیه قضیه‌ها. می‌خوام واقعا بتونی مخشو بزنی اوکی؟
  • اوکی.
  • امیرحسین من چند روزه دارم روش پارو میزنم جای تو ها.
  • داره میاد، آره دوربینو بگیر.
  • ما رو نبینه. شیشه جلو دودی نیست که رد شد بگو من بیام جلو.
  • اوه اوه، امیرحسین عمرا بتونه مخ این رو بزنه
  • امیرحسین داره سکته می‎کنه
  • امیرحسین با احترام
  • امیرحسین یخ بشکون.
  • میشه یه مقدار خودتونو معرفی کنین
  • همین اول نباید بگی خودتو معرفی کن، بابا من باهاش چت کردم
  • 18 سالمه
  • دانشجوام سال دیگه کنکور ارشد میدم
  • امیر حسین اگه صدای منو داری دستتو بیار بالا
  • اصلا نداره صدای منو
  • چی بگم والا
  • ولی اون شخصیته‌اس که میمونه. میدونید که چی دارم میگم
  • امیرحسین اگه صدای منو داری یه لحظه ساکت شو دستتو بیار بالا
  • اوکی داره، داره.
  • بگو چیزی میل دارین؟
  • اگه چیزی میل دارین من
  • مرسی
  • تعارف می‌کنید؟
  • تو سفارش بده
  • بگو گارسونو صدا کن
  • گارسونو صدا کن سفارشتو بده تو
  • نوشیدنی خوبی هرچی دوست دارین بگین
  • بگو گارسون صدا کن بگو گارسون
  • آقا تشریف میارید یه لحظه
  • بگو گارسون با کلاس‌تره
  • شما هرچی میل دارید بفرمایید
  • مثلا من والیبال کارم
  • اوه سیگارم روشن کرد چه لاتیه.
  • امیرحسین دختره بدش اومده. ازش یه نخ سیگار بگیر بکش.
  • شما درونگرا هستید کمتر صحبت می‌کنید، ترجیح میدید ازتون حرف بکشن.
  • گارسون اومد
  • مرسی
  • بحث رو همین الان عوض کن یه سیگار بگیر توروخدا یک سیگار ازش بگیر همین الان ... همین الان همین الان.
  • شما سیگار دارید؟
  • آها
  • سیگار می‌خواید؟
  • شبیهش شو که بتونی
  • من البته مارلبرو میکشم خب
  • چی میکشی؟ مارلبرو...
  •  بلد نیست روشن کنه
  • دختره فهمید بلد نیست گفت بده من روشن کنم
  • Thanks a lot
  • ببینم چجوریه فعلا
  • میگه من مارلبرو می‌کشیدم بعد میگه ببینم چجوریه فعلا...دهنت سرویس
  • دیگه چی تعریف کنید چه‌جوری شد؟
  • درمورد والیبال ورزش اینا گفتید اهلش نیستیدها؟
  • نه
  • اصلا
  • دختره کلافه شده
  • سینما. مثلا من خودم هیچکاک می‌بینم ... فینچر دیدین دیگه؟ فینچر ندیدین. شما فیلم خارجی ندیدین .... ولی تارانتینو خیلی خوبه‌ها. اگه دوست داشتید حتما ببینید. دیگه کریستوفر نولان رو که می‌شناسین.
  • بحث دیگه‌ای نیست راجع بهش بکنیم
  • بدش اومد از سینما
  • چیه علاقه‌تون؟ در مورد علاقه‌هاتون بگید.
  • دختره می‎خواد بره ماسکشم برداشت.
  • بهش بگو تو چقدر خوشگلی. بگو، همین طور صریح. بگو خانم شما چه‌قدر خوشگلین.
  • چه موهای خوشگلی دارین، رنگ بلوند رنگ مورد علاقه منه.
  • این موهاش مشکیه، نباید اینجوری بگی.
  • بگو نه مشکی ... مشکی دوست دارم.
  • ببین این می‎خواد بره بهش پیشنهاد بده که ...
  • باید همش بزنی.
  • ما دیگه خیلی خاکی‌ایم داداش.
  • دختره بهش گفت موهیتو رو اول باید هم بزنی. بعد گفت ما خیلی خاکی ایم داداش
  • داداش داداش...
  • صدامون رفت. صدای امیرحسین قطع شد.
  • اونایی که می‎خوان رل بشن چی باید بگن
  • نمی‎دونم
  • کاری نداری
  • مراقب خودت باش
  • نه خداحافظ
  • بگو بهت پیام میدم
  • پاشو برو دنبالش برو
  • صداش کن بگو پیام میدم بهتون
  • بهت پیام میدم
  • باش خداحافظ
  • برو تو.
  • مغز من خوردی اه بابا نمی‎ذاری تمرکز کنم.

 

 

  • ببین سیگار وقتی بلد نیستی میتونی اینجوری بهش بگی: بگو من سیگاری نیستم ولی دوست دارم الان با تو سیگار بکشم، میشه یه سیگار برای من روشن کنی؟
  • نه دیگه اونا رو دیگه بلد نیستم
  • بعد میگی من مارلبرو می‌کشم. بعد به این فکر نمی‌‎کنی نمی‎تونی سیگار روشن بکنی مارلبرو بکش
  • دیگه خو چیکار کنم دیگه، دیگه همین‌قدر تباه بودم دیگه.
  • عیب نداره به نظر من ...
  • من فقط سعی کردم ...
  • یه تجربه خوب بود.

 

  • ببین تو دنبال چی‌ای؟
  • یعنی چی؟
  • خب ما این همه فیلم و مستند و اینا. تو دنبال چی‌ای؟
  • یه کیسی موردی پیدا کنیم دیگه
  • میگم این اسکول‌مون کرده شما نمی‌فهمید. میگم دنبال چی‌ای؟ میگه واسم کیس جور کنین.
  • خب همین بود دیگه، مگه غیر از این بود.
  • آقا تو دنبال ازدواجی یا دوست دختر؟
  • قطعا ازدواج.
  • خب میگم اسکول‌مون کردی، میگی نه.
  • تو اگر دنبال ازدواجی، اون خانمه رو هم نمی‌پسندیدی، پس چرا گفتی بریم قرار؟
  • خب باید طرف رو ببینم اول، باید برم طرف رو ببینم. چه‌طوریه. به من میخوره؟ نمی‌خوره؟ تیپش بهم نمی‌خورد.
  • یعنی الان یه خانم مذهبی به تو می‌خوره؟
  • طبیعتا بله.
  • ببین با کدوم شهید ارتباط قلبس می‌گیری. بخواه قطعا بهت میدن. قطعا بهت میدن.
  • خب مهم این که چی جوری بخوایم دیگه؟
  • بگو آقا مهر منو تو دل یه دختر مذهبی که می‌تونه منو خوشبخت کنه بنداز، که منو قبول کنه ... چون فقط با معجزه است که می‌تونه یه نفر تو رو قبول کنه .... قطعا هیچ‌کس تو رو قبول نمی‌کنه.
  • آقا یه سوال دارم، کسی که دلش درگیر باشه می‌تونه اصلا دنبال کس دیگه بره؟ یعنی اصلا درگیر یه نفر دیگه باشه، میشه؟ خب الان دلم، ذهنم درگیره. درگیر یه نفر دیگه است، چی کار کنم؟
  • نه اسکول‌مون کرده
  • نه واقعا اسکول نکردم .... خب میگم بالاخره یه نفر بوده که فقط دلم، قلبش با اون میزده و اینا
  • چون ما خودمون مثلا بیرونم بودیم کسی زنگ می‌زد معمولا جواب می‌داد. من خودم بهش می‌گفتم جواب بده.
  • طرف میدونه زید داره، زیده روش غیرتیه. بعد این هنوز اونو می‌خواد.
  • لج میکنه‌ها. خیلی لجبازه. جواب نمیده، لج کرده ... وقتی یه چیز میگه باید همون بشه، اصلا غیر ممکنه.
  • آقا یکی اینو از برق بکشه
  • .... همه‌اش داری تحلیل ارائه میدی

{دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می‌باشد}

  • میگم باید اون چیزی که میگی باید بشه. حتی این کار رو هم میکنه.
  • خاموش کرد
  • آره
  • من کاری به خاموش کردن این ندارم، کامنت‌های این داره منو اذیت می‌کنه ... خیلی کامنت‌های خوبی میاد.
  • بعدی‌اش اینه: هر وقت گوشی رو خاموش میکنه، حتما بعدش یک آب پرتقال می‌خوره.
  • من می‌شناسم. هر موقع گوشی‌اش رو خاموش می‌کنه، گوشی‌اش رو میذاره کنار.

 

مستند in rell

 

  • اینجا کجاست؟ جاییه که باید غذات رو پیدا بکنی، اگه غذاتو پیدا نکنی چی میشه؟
  • چی میشه؟
  • غذاتو باید خودت درست بکنی، اگه اینجا دست خالی برگردی، امشب چی میشه؟
  • چی میشه؟
  • سرکارت با زایتسفه دیگه.
  • {قهقهه}
  • ببین ما با دوربین دنبالت میایم. ریکورد هم پیش خودته، ما هم داریم صدا رو می‌شنویم. هاچ.اف. ات هم مخفیه، پس چی؟ اصلا تابلو نکن که ما همراهتیم.
  • اوکی
  • خواهش می‌کنم ازت.
  • نه دیگه
  • برنگردی دوربین رو نگاه کنی!
  • نه خودم میرم جلو فقط
  • برو ببینم چیکار می‌کنی.
  • برم یعنی؟

 

 

  • سلام، وقت‌تون بخیر. من اومدم اینجا قطعه شهدا. قصد ازدواج دارم خواستم بدونم نظرتون چیه؟
  • با مسئول اینجا می‌خواین صحبت کنین
  • مسئول اینجا کیه؟
  •  من اومدم اینجا قطعه شهدا توسل کردم می‌خوام ازدواج کنم، خواستم ببینم نظرتون چیه؟
  • نامزد دارم
  • نامزد دارید؟ همه‌تون نامزد دارید؟
  • سلام خانم ببخشید من اومدم اینجا، بعد قصد ازدواج دارم می‎خواستم ببینم شما نظرتون چیه؟
  • ما همه نامزد داریم
  • نامزد دارید؟
  • بله
  • ببخشید
  • خانم‌ها عذر می‎خوام ببخشید .... خانم ... ببخشید ... سلام
  • سلام
  • من اومدم اینجا قطعه شهدا توسل کردم، من می‎خوام ازدواج کنم، خواستم ببینم نظرتون چیه؟
  • زنده باشید ما تو شُرفیم.
  • ها ... در شرف ... همه اینجا نامزد دارن
  • ... من می‏خوام ازدواج کنم خواستم ببینم نظرتون چیه؟
  • خانم متاهل هستین؟حداقل یه جوابی بدید
  • رفتی به دختره میگی من می‎خوام باهاتون ازدواج کنم، منم باشم میگم نه
  • بچهها گفتن همین رو بگو
  • بچه‎ها بیخود کردن ... اول تو باید بری باهاش صحبت بکنی، حرف بزنی، شماره رو بگیری بیای ... همون اول نمیگن می‎خوام ازدواج کنم، اونم میگه نه.

 

  • این کار میبره باید باهاش تمرین کنم.

 

 

  • یه سوال ازتون دارم .... این‌که الان فکر کنید که من طبیعتاً شما رو نمی‌شناسم دیگه. به من یه پیش زمینه‎ای دادن که قراره با شما صحبت کنم. می‎خوام خودتون رو به من معرفی کنید. یعنی یک پیش زمینه‎ای برای من بسازید، یک رزومه‎ای داشته باشم ازتون.
  • من امیرحسینم، دانشجو فیزیک تهرانم ... تموم شد.
  • همین؟
  • علاقهمند به فیزیکم ... چیز دیگه‎ای نمی‌دونم
  • خب یعنی اگه شما بخواین خودتون رو معرفی کنین، به همین سه تا جمله بسنده می‌کنین، درسته؟
  • دیگه نام پدر، شماره شناسنامه، کدملی ... کد ملی نه حالا، ولی نام پدر ....
  • یعنی فکر می‌کنین این‌ها برای طرف مقابل‌تون مهم باشه

.

.

.

  • من معمولا شخصیت آدم‎ها برام مهمه بیشتر، تا ظاهرشون. اصلا ظاهرشون برام اهمیت نداره. اصلا هرچی باشه، میدونه. بعد دیگه گفتم ... بعد کلا ...
  • نمی‌دونم
  • نمی‌دونی
  •  
  • بهت نگفتم حتی طرف سیاه سوخته این‌ها هم باشه برام مهم نیست، یعنی نژاد پرست نیستم.
  • نوچ نگفتی.
  • منظورم این‌که شخصیت طرف برام مهمه دیگه، همین
  • خب چرا براتون مهم نیست؟
  • همین چیزایی که گفتم؟
  • آره
  • ظاهره دیگه، ظاهر که دست خودشون نیست. شخصیت ساختنیه ولی اون ...
  • آهان ... یعنی شما اگه چهره خوبی داشته باشه خوشحال هم نمی‌شید؟
  • این یه آپشنه ... اگه زیبایی داشته باشه آپشنه، اگه نداشته باشه مهم نیست.
  • میدونین می‎خوام به چی برسم؟ می‎خوام بدونم چیزی تو خودتون می‌بینید که مثلا من چون چهره‎ام این طوریه، به خاطر همین این رو در خودم نمیبینم که بخوام با یک آدمی با یک چهره خوب باشم. برای همین به بهانه این که دوست ندارم و برام مهم نیست و شخصیت مهم‌تره، میام دست میزارم رو اون گزینه
  • چه حرفی
  • به نظر من هم خوبه، آدم رو شخصیتش باید ... ظاهر حالا زیاد همچین اونقدرمهم نیست، اونقدری که به اندازه شخصیت ...
  • دارید دروغ می‌گید.
  • برای من این طوریه
  • دارید مستقیم دروغ می‌گید ... من دارم از زبان بدن‌‌تون می‌فهمم این رو ...
  • من دروغ نمیگم، من هیچ وقت تو عمرم دروغ نگفتم.
  • من از زبان بدن‌تون این رو می‌فهمم. اون لبخندی که دارید می‌زنید، گوشه پلک‌تون که داره می‌پره، حرکات دستاتون همه این‌ها به من این رو می‌رسونه که شما دارین با عدم صداقت با من صحبت می‎کنید و الان استرس گرفتید، درسته؟
  • نه
  • چه‌قدر صادقانه دروغ میگن.

 

 

  • ببخشید یک لحظه
  • جانم
  • اجازه هست من بشینم
  • نه قطعا .... چه دلیلی داره شما بشینید؟
  • یک دقیقه اگه اجازه هست من بشینم.
  • بابت چه موضوعی؟
  • حالا خدمت‌تون عرض می‌کنم، اگه اجازه بدید
  • آقا برید مزاحم نشید ...
  • در مورد این‌جا یک سوالی داشتم
  • آقا برید مزاحم نشید ...
  • در مورد این‌جا یک سوالی داشتم
  • سوالتون رو برین از اون مسئول بپرسین ... آقا ... این آقا مزاحم من شدن ... آقا برین جای دیگه، لطفا
  • یه سواله ...
  • آقا لطفا خفه شو دیگه
  • اجازه هستش ....
  • حتما باید جیغ بزنم؟ جیغ میزنما!
  • خانم یه دقیقه وایسا بذار حرفمو بزنم
  • خانم خانم نکن با دستم با من صحبت نکن
  • کات! آقا کات! چه وضعشه؟ چرا این جوری حرف می‌زنی؟
  • والا ... میبینی
  • اصلا چرا این جوری شروع کردی؟
  • بگم ببخشید گفتم دیگه.
  • خب وقتی اجازه نمیده، چرا انقدر اصرار می‎کنی؟
  • اصرار نکردم، گفتم اجازه می‌دید ...
  • بعد چرا به حالت خم شده میرین سمتشون؟ مگه پیرمردین؟ مگه قرار نشد صاف بایستید
  • من با این ریش و پشمم خوشم نیومد ازت.
  • برید روبه‌روشون ... نه از پشت، اجازه هست بشینم؟ از پشت‌شون اصلا چه‌جوری شما رو ببینه، اصلا کی هستی؟ چه‌جوری داری باهاش صحبت می‎کنی، باید بیای قشنگ جلوش، بعد بگی که سلام، حالتون خوبه؟
  • سلام ... حال شما چه‌طوره؟
  • دستات رو محکم بگیر و ازشون استفاده کن، شل نباش ... این‌طوری این‌طوری نکن دستات رو. محکم باش مثل یک مرد
  • حله، حله ... الان مثل یک زن بودم؟
  • الان تغییر کردی؟ محکم باش دستات رو جدی بگیر. این حرکت احساس اطمینان میده به طرف مقابلت ... بگو سلام
  • سلام
  • نه این حرکت ...
  • میدونم سلام
  • نه ... وااااای
  • یک چیزی داریم به اسم «سکشوال هرسمنت sexual harassment»،  شما وقتی این رو داشته باشید، یعنی نگاه بدی به طرف مقابلت داری، مثل همون هیز بودن خودمون میشه. میدونی که این حرکتی که الان داری خیلی حرکت چندشیه؟
  • خیلی
  • چی کار کنم؟
  • نمی‌دونم واقعا چی بگم ...  واقعا عصبی شدم ...
  • میگم اگر کسی بهم بگه چندشه ... مثلا طبیعتا اگه همسرم بهم بگه چندشت میشه، خب من  رفتارم رو عوض می‎کنم، دیگه تعصب نداره
  • میدونی مشکل چیه؟ این‌که تو همسری رو پیدا نمی‎کنی اصلا،
  • که بخواد بهت بگه چندش ...

 

 

  • بله
  • سلام خانم شقایق خوبین؟
  • ممنون
  • من دکتر بافقی هستم، روانشناس هستم و عرضم به خدمت شما بیمار من آقای امیرحسین گویا دوست شما بوده یه مدت درسته؟
  • من دیگه نمی‎خوام با ایشون باشم،
  • دوست نبودیم
  • من دیگه نمی‌خوام با ایشون باشم، بدم میاد
  • آخه امیرحسین واقعا حالش خوب نیست
  • ببخشید ... بله، ببخشید، من دیگه نمی‎خوام
  • یعنی دیگه واقعا نمی‎خواین باهاش باشین؟
  • ببخشید ببخشید خداحافظ
  • ممنون
  • خب نمیخواد دیگه
  • زنگ بزنیم
  • نه دیگه آخه وقتی جوابت رو نمیده چرا دوباره زنگ بزنیم؟
  • چرا زود قطع کردی؟
  • قطع کرد
  • گفت من نمی‏خوام با تو باشم ... تمومش کن دیگه نمی‌خواد.

 

2هفته بعد

  • ببخشید خانم سلام، وقت‌تون بخیر. من حقیقتش می‏خواستم ببینم شما چه‌جوری با شهدا ارتباط می‎گیرین؟ من حقیقتش زیاد نمی‎تونم باهاشون ارتباط بگیرم
  • نمی‏تونین باهاشون ارتباط بگیرین!
  • آره نمی‎دونم، شما خودتون رفیق شهید دارین؟
  • خب خیلی آره
  • خب چه‌جوری ارتباط می‌گیرین باهاش، چه جوری یه خواسته‎ای رو ازش می‌گیرین؟ .... عذر می‎خوام چند سالتونه؟ ببخشید، از خانم‌ها نمیشه سنشون رو پرسید، خب ولی ...
  • چرا؟
  • همین طوری
  • خب اهمیتی نداره.
  • خب حالا هر جور خودتون می‌دونین، می‎خواین بگین، می‎خواین نگین
  • نه اصلا مهم نیست.
  • بله
  • معمولا چه دعایی می‎خونن سر قبر شهدا؟
  • زیارت‎نامه شهدا می‎خونن، من خودم داشتم زیارت‌نامه می‎خوندم مثلا.
  • ببینین مثلا من با شهید آوینی خیلی ارتباط دارم چون شهید، یعنی، خیلی شهید به روزی بوده ... یه مدت اصلا سیگار می‎کشیده
  • چون سیگار می‎کشیده بهش میگین؟
  • نه کلا آدم خیلی به روزی بوده و کلا فکرش خیلی فکر نویی بوده نسبت به دیگر شهدا نظر منه
  • موافقم
  • ولی کلا می‎خوام ببینم که، مثلا من خودم رفتم سر قبر یکی‌شون نشستم، نمیدونم، حالا به شما بگم بگین چقدر درسته؟
  • سرقبر
  • یکی از همین شهدا
  • نه، همین لفظ قبر درست نیست باید بگیم مزار شهدا
  • آهان سر مزار شهدا

20 دقیقه بعد، متاسفانه باتری وویس رکوردر تمام شدJ

  • شماره تماس به من بدین که اگه سوالی داشتم درباره شهدا ازتون بپرسم
  • اگه چیزی بشه
  • من می‎خوام الان برم
  • اگه اعتماد دارین اگر لطف بفرمایین من ممنون می‎شم
  • باشه
  • بفرمایین

 

 

7هفته بعد

  • به به شاه‌دوماد چه‌طوری؟
  • سلام
  • ما منتظریم زنگ بزنی واسه عقد دعوت‌مون کنی. خبری ازت نشد
  • نه بابا ... نه بابا ... از این خبرا نیست، اصلا تا وارد مسئله ازدواج شدیم اصلا همه چی بهم خورد کلا.
  • شوخی نکن
  • والا اصلا آقا دختره خوشش اومده بود، منم خب ...
  • آره یادمه با همدیگه خیلی خوب بودید که ...
  • آره میگم وارد شب بله برون که شدیم، پدره گفت نمی‌دونم پسره خونه داره؟ کجاست؟ چند متره؟ نمی‎دونم جهیزیه چه‌جوری می‎خواین بکنین و نمی‏دونم فلان چیز رو بخرین و نمی‎دونم پسره ماه عسل کجا می‎خواد دختر منو ببره؟ اصلا از این جور حرفا. اصلا همش بحث مادیات و پول و نمی‎دونم این چیزا بود. اصلا من نمی‌فهمم ...
  • خب بعد دختره مقاومت نکرد جلو خانواده‌اش؟ 
  • نه دیگه دختره هم خب ... پدر منم عصبی شد، دختره هم خیلی دید داره چیز میشه رفت تو اتاقش.
  • یعنی کلا نشد؟ الان کلا بهم زدید؟ کلا دیگه با دختره هیچ ارتباطی نداری؟
  • نه دیگه، طرف گفت که این‌ها رو باید بگیری، اصلا جدا از مهریه رو خونه فوکوس داشتن جدا از اون می‌گفت شما مثلا می‎خواین بعد از ازدواج دختره من چه‌جوری باهات زندگی کنه؟ وضعت رو چه‌جوری می‌گذرونی؟ نمی‌دونم این جوری ... اصلا همه‌اش مادیات، خب پدر منم عصبی شد دیگه کلا ...
  • ای بابا
  • آره بهم زدیم
  • من زنگ زده بودم خبر خوب ازت بگیرم واسه آخر مستندمون.
  • نه دیگه انگاری که مثلا وارد مسئله ازدواج...
  • به نظرم اصلا استفاده نکنیم این رو واسه ته مستند
  • این‌ها اصلا کلا انگار بخوان با طرف دوست بشی، براشون انگار خیلی راحت‌تره تا بخوای ازدواج کنی و این‌ها
  • آره یه وضعیت عجیبی شده جامعه، یعنی تو بخوای مثلاً با طرف ازدواج بکنی کلی سنگ میندازن جلو پات، ولی با همون دختره میتونی راحت دوست باشی.
  • من الان بلدم فقط راحت برم مخ بزنم، ولی
  • بله خودم یادت دادم
  • ... بخوام ازدواج کنم اصلا نمیشه، یعنی نمی‌تونم ازدواج کنم.
  • من تا حالا هیچی بهت نگفتم، می‎گفتی می‎خوام ازدواج کنم، من گفتم باشه، ولی تو خودت بلدی یه زندگی رو جمع کنی؟ بلدی پول در بیاری؟ یا تو زندگی تکیه گاه باشی؟ بلد نیستی ... ببین تو برو همون مخت رو بزن ... ازدواج مردونگی می‎خواد ...

 

 

 

نقد مستند :

1 - یکی از نقاط ضعف مستند، نگاه بسیار جنسی به ازدواج است، مردان به موجوداتی تشبیه می‌کند که به هر شیوه دنبال سیرکردن خود و گول زدن دختران هستند، این مسئله حتی تا حدودی به «ضدزن» بودن می‌انجامد.

2 - مستندساز، انتها را باز گذاشته است و باید منتظر ساخت سری های بعد آن بود، به همین خاطر میتوان انتظار داشت که نقاط ضعف قسمت اول در قسمت های بعد برطرف گردد.

 

 

 

دانلود رایگان مستد این رل

 

 

https://bit.ly/3lfk0zc

 

برای تایپ خلاصه مستند و آپلود عکس ها زمان زیادی گذاشته شده است لذا لطفا در صورت استفاده از این مطلب ، نام منبع و لینک (سایت سیمابان) را استفاده فرمایید

 

دانلود رایگان مستند بی تربیت ( بیتربیت )

  • ۴۱۲

دانلود رایگان مستند بی تربیت

( بررسی چالش های تعیلم و تربیت کشور  )

 

مستند بیتربیت بی تربیت

 

تیزر مستند :

 

 

نام مستند : بی تربیت ( بیتربیت )

کارگردان : سید حسین امام جمعه

تهیه کننده : محمد باصفا

نویسنده :  حمید رضا جوادی مقدم

گوینده : سعید شیخ زاده

سال تولید : 1399

مدت : 32 دقیقه

صاحب اثر : سفیر فیلم

 

 

یا

 

این چند مستند زیر هم خیلی جالبه حتما ببینید

 

 

دانلود رایگان مستند بی تربیت

 

مستند بی تربیت ( بیتربیت )، روایتی است از بیان اشتباهات سیستم آموزشی کشور که مسئولیت تعلیم و تربیت کودکان و نوجوانان امروز و نسل آینده را به عهده دارد.

 

در حالی که سند بومی تحول نظام آموزش و پرورش که بعد از انقلاب نوشته شده است و سال ها در غفلت مسئولان خاک می‌خورد در مقابل خواستار اجرای سندی همچون 2030 هستیم که با فرهنگ و مذهب ما همخوانی ندارد.

 

این مستند 32 دقیقه ای در سال 1399 با کارگردانی سید حسین امام جمعه ساخته و در آستانه شروع به کار دولت دوازدهم در مرداد ماه 1400 انتشار یافت.

 

مستند بی تربیت

 

 

متن مستند :

 

کتاب، دفتر، نیمکت چوبی؛ هنوزم که هنوزه تو خیلی از ماها یه حس عجیبی رو زنده میکنه. نمیدونم، به قول امروزی‌ها یه حس نوستالژیک.

یه حسی که ما رو با خودش میبره به عمق اقیانوس خاطرات‌مون.

شب‌های پرتلاطمی که مجبور بودیم به عشق یه مهر صد آفرین تا دیر وقت بیدار باشیم و فرداش مجبور بودیم خمیازه‌های اول صبحی رو سر صف با استرس قورت بدیم و خلاصه کلی خاطرات تلخ و شیرین.

 

مستند بیتربیت

 

نتیجه اینکه ماها شدیم دسته گل‌های اون شیوه تعلیم و تربیت. البته این استرس‌ها واسه ما بودند و با تغیراتی که آموزش و پرورش کرده، دانش آموزان نه تنها دیگه طعم استرس رو نمیکشن، بلکه تو یه محیط شاد و جذاب رشد می‌کنند و با مهارت‌هایی که یاد می‌گیرند کاملا آماده حضور در اجتماع میشن.

ایمان، تقوا و عمل صالحی که پاسخ سوال‌های دینی بود در مدارس با کار عملی اینجوری یاد می‌گیرند.

یا به جای اینکه بخوان مثل ما با کلی منت پول تو جیبی‌شون رو یه خورده بیشتر کنند، یاد گرفتن نون بازوی خودشون رو بخورن و با این وضع اقتصاد به خانواده هاشون فشار نیارند.

دیگه مثل ما پول‌شونو تو قلک نمی‌ریزن تا روز به روز ارزشش کمتر بشه.

به جاش این‌جوری اونو خرج ارتقای سطح علمی کشور می‌کنند.

محدودیت براشون هیچ معنایی نداره و همیشه در هر زمان و مکان حتی تا پاسی از شب آماده کار تیمی‌اند.

ورزشکار شدند و الان دیگه مدرسه، حکم باشگاه و زنگ تفریح و کلاس، حکم سالن کشتی رو براشون داره.

تک بعدی نیستن و به جز ورزش هنرمند هم هستند و هنر نویسندگی رو هم یاد میگیرند.

علاوه بر نویسندگان، هنرمندانی را هم داریم که از نسل پیکاسو و داوینچی، که مدرسه رو به چشم یک دفتر نقاشی و کارگاه منبت کاری نگاه می‌کنند. و اما دیگه خبری از تنبیه با شلنگ و چوب و خط‌کش نیست و به جاش معلم‌ها دست در دست دانش آموزش‌ها محیط شادی رو برای رشدشون فراهم می‌کنند.

 

مستند بیتربیت

 

نبض جهان لحظه‌ای از تب‌وتاب نمی‌افته و محیط اطراف ما دائما در حال تغییره. تغییر و تحولی که اگر نباشه، رشدی هم اتفاق نمی افته.

البته تب و تاب تغییر، فقط تو طبیعت خلاصه نمیشه و هرجا که سر برگردونیم نشانه‌هایی از ضرورت این تغییر تحول رو می‌بینیم.

ساختار آموزش و پرورش هم از این قاعده مستثنی نیست.

نیازمند شدیم به تحول در آموزش و پرورش.

 

مستند بی تربیت

 

و همه دنبال یک طرح نو در انداختنن، یعنی دنبال اینن که یه چیز جدیدی رقم بخوره.

طرح نویی که همه دنبال در انداختنشن، طرحیه که ضمن تحول در آموزش و پرورش، در باغ سبزی رو برای رهایی دانش آموزان از وضعیت موجود نشون بده.

البته این علاقه وافر به طرحی نو، منحصر در زمان ما نیست و نیاکان ما هم قدم‌هایی رو برای تغییر و تحول برداشتند.

تغییراتی که سابقه اون برمی‌گرده به سال‌های قبل (1357)....

نه نه، باز هم عقب‌تر ...

فتح‌علی شاه قاجار، یک ولیعهد لایق داشت به نام عباس میرزا. عباس میرزا بعد از شکست سنگین تو جنگ با روس‌ها، درگیر یه سوال مهم شد و براش پاسخ‌های متنوعی کشف کرد. اون همش از خودش می‌پرسید چه‌جوری می‌تونیم پیشرفت کنیم؟ جامع‌ترین جوابی که نظر عباس آقا رو جلب کرد، مسئله مدارس و نظام آموزشی رایج در کشورهای غربی بود. با این سوال بود که جرقه‌ی اولین تحول در سیستم آموزشی کشور، در ذهن اون شکل گرفت و جوابش رو با فرستادن چند تن از امیدان این مرز و بوم به خارج از کشور، برای یادگیری شیوه‌های مدرن پاسخ داد. تاریخ ورق می‌خوره و انگار مسیر افتتاح شده توسط عباس میرزا پیروانی هم پیدا میکنه. پیروانی که سعی دارن مسیر غربی عباس میرزا رو بومی کنند.

ایشون میرزا محمد تقی خان فراهانی هستند که البته ماها بیشتر به نام امیر کبیر می‌شناسیم‌شون، که تصمیم به بومی کردن این مسیر گرفتن. این شد که با تاسیس مدرسه مدرن حکومت ایران به اسم دارالفنون، قدمی در راستای تغییر برداشت تا از نفوذ اجنبی جماعت در ایران کم کنه و خودش روی تعلیم و تربیت ماموران و کارشناسان حکومت ایران نظارت کنه، ولی متاسفانه گلچین روزگار اجازه نداد که ثمرات این مدرسه رو ببینه.

بعد از امیر کبیر تاریخ از فردی به نام میرزا حسن خان تبریزی، معروف به رشدیه یاد میکنه. کسی که دومین مدرسه از مدارس نوین رو تو ایران تاسیس کرد و از چمدون سوغاتی‌هاش از بیروت، آموزش الفبایی که تو مدارس فرانسویی‌ها دیده بود، به نظام آموزشی ما هدیه کرد. شاید هم به همین خاطر بود که هر مدرسه‌ای رو که تاسیس می‌کرد، عده‌ای بهش حمله می‌کردند و خرابش می‌کردند.

اما نفر چهارم این مسیر ایشون بود. {رضاخان}

وقتی که رضا پالانی، ره صد ساله رو با عنایت انگلیسی‌ها یک شبه طی کرد و به رضاشاه تبدیل شد، تصمیم به اصلاح نظام آموزشی با ممنوعیت حجاب در مدارس گرفت. نکته‌ی جالب این تغییرات، تاسیس مدارس پیش‌آهنگی بود که مدیریت اون رو آمریکایی‌ها به عهده داشتند. راه عباس میرزایی که توسط امیر کبیر یه خورده کج شده بود، این بار با تلاش رضاخان به مسیر اصلیش برگشت و جاده مستقیمی شد که انتهاش به غرب می‌رسید. و خلاصه مشکل همه این‌ها کپی برداری از رو دست غربی‌ها بود و نیاز به شکل بومی خودمون داشتیم. در واقع نیاز به یک انقلاب داشتیم.

پیروزی انقلاب اسلامی یک تحول بزرگ تو منطقه و جهان بود و انگار مردم دیگه فهمیده بودند که با تغییرات جزئی نمیشه، این نظام طاغوتی رو اصلاح کرد و باید یک تحول رقم زد. یک دگرگونی اساسی.

خیلی زود این ادبیات از انقلاب، وارد سیستم آموزشی شد و مسئولین دست به قلم شدند.

ابتدای انقلاب که در شورای عالی انقلاب فرهنگی در دهه 60، دلسوزان کشور و تا حدی متخصصین، می‌نشینند و سندی می‌نویسند برای تغییر بنیادی در آموزش و پرورش. متاسفانه اون سند بعد از رحلت حضرت امام و تغییر دولت، به حاشیه گذاشته میشه و عملا اجرا نمیشه. البته اتفاقات خارج از سندی خوبی می‌افته.

اتفاق‌هایی که با ارائه چند طرح و اصلاحیه در دستور کار قرار گرفت.

مثل اصلاح کتاب‌های درسی، معاونت پرورشی، تربیت معلم یا اجرای یه سری از طرح ها مثل طرح کاد، پیشتازان، سمپاد، مدارس قرآنی و یه سری طرح های دیگه. ولی در عمل همه این طرح‌ها تغییراتی رو در قسمت‌های سطحی آموزش و پرورش ایجاد کرد.

هرچند آموزش و پرورش، با گذشت زمان قیافه خوشگل‌تری پیدا کرد، ولی همچنان حرکتش روی همون ریلی بود که مقصد مبهم و تاریکی داشت.

متاسفانه عمق فاجعه تازه داره خودش رو نشون میده.

آروم آروم نبض آموزش و پرورش از تب وتاب می‌افته و انگار فقط با یه شوک جدی میتونه به حیاتش ادامه بده.

منتها ما خیلی فاصله داریم با وضع مطلوب، سندی باز دوباره در سال 90 تصویب میشه، البته از سال 83 تا 88 طول میکشه تدوین این سند، افت و خیزها و نوسانات زیادی داشته تدوین این سند. نهایتا در سال 90 سند تحول بنیادین آموزش پرورش به تصویب شورای عالی انقلاب  فرهنگی میرسه.

سند تحولی‌که به دستور رهبری تدوین شده بود، جدی‌ترین شوکی بود که بعد مدت‌ها آموزش و پرورش به خودش دیده بود و می‌تونست زندگی رو به پیکر نیمه جون تعلیم و تربیت کشور برگردونه. یک شوک اساسی که دانش آموزان رو به اون ایده‌آلی که باید باشند نزدیک کنه.

سند 63 صفحه‌ای که برای همه چیز تدبیر کرده بود و تونسته بود منتقدان‌شان رو هم تا حد زیادی راضی کنه. مثلا تو فصل هفتم سند مسیری طراحی شده، تا با یه برنامه ریزی دقیق دانش آموز مهارت‌های جذاب و متناسب با دوره تحصیلی‌شو یاد بگیره که با مجموعه این آموزش‌ها در آینده دیگه نگران شغل و درآمد و این‌جور چیزها نباشه.

یا اینکه تدبیر شده بود دانش آموز تو تمام مدت تحصیلش، خدمات مشاوره‌ای دریافت کنه، اونم نه فقط تو زمینه‌های مرتبط به درسش، بلکه تو موضوعات مختلفی مثل سلامت جسم و روان و حتی مشاوره‌های تخصصی برای آینده‌اش.

سند تحول مثل طرح‌های قبلی، پایتخت محور نبود و نگاه ویژه‌ای به مناطق محروم داشت. مثلا مصوب شده بود بچه‌ها تو مناطق محروم هم امکان شرکت در دوره پیش دبستانی با تاکید بر آموزش‌های اجتماعی و قرآنی رو داشته باشند.

یا یکی دیگر از ویژگی‌های این سند، طراحی و تدوین برنامه آموزشی و تربیت متناسب با تفاوت در نقش‌های دختران و پسران بود.

در واقع با اجرایی شدن این سند دیگه تو نظام آموزش و پرورش، مدرک گرایی، حفظ محوری، آسیب‌های اخلاقی و تربیتی نوجوانان، دیگه جایی نداره.

هر وزیری هم که می‌اومد کلی وعده و وعید برای اجرای سند می‌داد و اتفاقا معتقد بود که سند کاربردیه.

حمید رضا حاجی بابایی (1388-1392)

و تحول بنیادی بر تمام زوایای گوناگون آموزش و پرورش خواهد تابید

علی اصغر فانی (1392-1395)

اهتمام به اجرایی شدن سند تحول بنیادین آموزش و پرورش

سید محمد بطحائی (1396-1398)

از همین امروز تحول در نظام آموزش و پرورش رو بر اساس سند تحول بنیادین با جدیت آغاز کنم.

محسن حاجی میرزائی (1398)

سند تحول بنیادین تعلیم و تربیت یک دستاورد بزرگی‌ست برای نظام آموزشی ما.

اما خب نتیجه این همه قول و قرار، چی ‌شد؟

 

مستند بیتربیت

 

این تلاش جمعی، این فکر جمعی رقم خورد، اما آیا اینکه در اجرا چه چیزی رقم خورده. در اجرا، خب بله، در اجرا تقریبا هیچه. به این معنی که خب از همون چیزی که تو خود اون سند نوشته شده، چقدش اجرا شده مسئله داریم.

طبق سند تحول، فصل هشتمش، میگه که اینکه آقا! این سند تحول باید گزارش اجراش سالانه بیاد در شورای انقلاب فرهنگی.

چند تا، توی این 9 سال چند تا گزارش گرفتند این‌ها از اجرای سند تحول؟

یعنی شما اگر صد و مثلا 30 تا راهکار توی سند نوشته شده، از 130 تا راهکار امروز باید گزارش داده بشه، که بگین از این 130 تا راهکار، چند تا راهکارش اجرایی شد. این گزارش رو باید شورای عالی آموزش پرورش بده.

تنها گزارشی که از روند اجرایی سند تحول تا همین الان موجوده، گزارشی که مرکز پژوهش‌های مجلس منتشر کرده. و تو این گزارش راهکارهایی که تو سند ذکر شده رو به این سه دسته تقسیم کرده.

کوتاه‌ترین ستون این نمودار، از میزان راهکارهای «اجرا شده» خبر میده. خبری که اصلا خبر خوبی نیست

ایشون دبیر شورای عالی آموزش و پرورش هستند. شورایی که سند تحول رو تصویب کرده و در واقع نظارت اجرای سند هم به عهده ایشونه.

میشه گزارش‌هایی که به شورای عالی انقلاب فرهنگی تحویل دادید، منتشر بکنید لااقل بخشی‌اش رو.

نه دیگه اون‌ها گزارش‌های درون سازمانی بودند.

بسیاری از مشکلات آموزش پرورش رو، در موضوعی میدونم که اسمش رو گذاشتم کوچک‌انگاری آموزش پرورش.

این کوچک‌انگاری، همیشه در نگاه حاکمیت به آموزش و پرورش  جریان داشته و موضوع جدیدی نیست. ولی در مورد سند تحول همون طوری که تو فصل هشتم این سند اومده، شورای عالی انقلاب فرهنگی، جایگاهش جایگاه تصمیم‌گیر و ناظر بر فرآیند تحوله.

بعد شورای عالی آموزش و پرورش، مسئول بررسی و تصویب و ابلاغ سیاست‌های اجرایی این سنده، و اما دولت و مجلس هم مسئولیت مستقیم نسبت به این سند دارند.

همین وزارت آموزش پرورش، با همین کارکردی که ما ضلع توسعه برای اون قائلیم، با همین نگاه حداقلی، آیا برای همین عزمی وجود دارد که تحول ایجاد کنیم یا نه؟

که اقایون وزرا براشون، نه آقایون وزرا، برای سیاست‌گذاران کشور به غیر از رهبری رو اگر استثنا بکنیم، هیچ‌کسی فایلی به اسم آموزش پرورش تو ذهنش وجود نداره.

نداشتن فایل آموزش و پرورش، یعنی رئیس جمهور حاضر نباشه تو جلسه با وزیر شرکت کنه و بعد ایشون هم استعفا بده و علتش هم یه چیزی دیگه اعلام بکنه.

ربیعی- سخنگوی دولت وقت: ابتدای هفته استعفاشون رو به رئیس جمهور محترم دادند و در استعفا نوشته‌اند که به علت حضور در مجلس ...

معاون اول رئیس جمهور در مراسم معارفه وزیر جدید آموزش و پرورش گفتند که بطحائی خودش استعفا داد و من وقتی خبردار شدم که با استعفای او موافقت شده بود.  این استعفا در ایام تعطیلات عید فطر بود و من آن را در موبایل دیدم و تعجب کردم که چرا وی هوس مجلس به سرش زده است

بطحائی – وزیر مستعفی: به بنده برخورد، وقتی من برای یک موضوع مهمی و فوری در آموزش و پرورش، وقتی رو از رئیسم میخوام و ایشون این وقت رو نمی‌گذاره، اما برای ده‌ها کار دیگه تو حوزه سیاست خارجی، تو حوزه نفت، ساعت‌ها وقت میگذاره، ولی 5 دقیقه، 10 دقیقه، به من وقت نمیده، به من حق بدین که به من برمیخوره. خب من صبح استعفا رو نوشتم، خبر دارم که بعدازظهر بدون اینکه حتی یک پرس‌وجویی بشه که آخه تو چه مرگته؟ که واقعا تو کلت به دیوار خورده میخوای بری مجلس؟ یا نه چیز دیگه‌ایه؟ نه از طرف رئیسم، نه از طرف مثلا معاون ایشون، از آبدارچی دم در. یک زنگی به من بزنه، آبدارچی بگه فلانی تو به عنوان وزیر آموزش و پرورش، واقعا چه مرگته که تو این شرایط میخوای بری واقعا؟

چون نظام فکری دولت، منطبق بر نظام فکری تمدن موجوده، نظام فکری در واقع لیبرال یا نئو لیبرال داره بر اون حاکم میشه به تعبیر آقایون، اونی که وقتی داره اینجوری فکر میکنه، دیگه خیلی دنبال این نیست که سندی رو بیاد پیوست بکنه برای اجرا شدنش، که بوی مثلا فرهنگ بومی خودمون رو بخواد بده. اصلا دنبال این نیست. ته تهش اینه که میگه آقا ببین همین‌جوری که تو خیلی از مسئله‌های دیگه میگه آقا بریم مدیر وارد کنیم، همین‌جوری که تو مسئله اقتصادی، دستش به اون طرف درازه، خیلی نباید تعجب بکنیم که برای تحول تو آموزش و پرورش دستش به اون طرف دراز بشه بره سند آموزشی 2030 رو بیاره. اصلا نمیشه تعجب کرد

و البته خب مجلس هم دغدغه‌ای برای اجرایی شدن سند نداره و مجموع مطالبه اون‌ها از وزرای آموزش و پرورش خلاصه میشه به این که حقوق و مزایای معلم‌ها چی شده و چی نشده.

جالب‌تر اینکه مجلس حتی یه بار هم وزیر یا رئیس جمهور رو برای موضوع به این مهمی صدا نکرده. وقتی عزم و اهتمامی نیست، باعث میشه قوانینی تصویب بشه که اتفاقا در تضاد با سند تحوله. مثلا قانونی که باعث شد معلم‌هایی که حتی کمترین آموزش رو ندیده‌اند، به صورت رسمی استخدام آموزش و پرورش بشند و سر از کلاس بچه‌ها در بیارند.

مجری خبر: مجلس با کلیات طرح اصلاح قانون تعیین تکلیف استخدامی معلمان حق التدریس و آموزش یاران نهضت سواد آموزی موافقت کرد و این طرح ...

اوج فعالیت شورای عالی آموزش و پرورش هم در این حد بوده که طی این 10 سال فقط زیر نظام‌ها یا همون برنامه‌های اجرایی این سند رو تصویب کنه.

شورای عالی آموزش پرورش به عنوان یک رکنی که باید می‌اومد حمایت می‌کرد از این سند برای اجراش، جایگاه فرادستی رو نداشت که حمایت بکنه. این ضعف مدیریتیه در آموزش و پرورش.

و شورای عالی انقلاب فرهنگی هم که طبق قانون، مسئولیت نظارت بالاتر نسبت به سند رو داره، تا امروز قدم از قدم برنداشته.

شورای عالی انقلاب فرهنگی هم که تعطیله اصلا، یعنی شورای عالی آموزش و پرورش انصافا پرکاره، اما خوش کار نیست. یعنی زیاد کار میکنه، اما خوب کار نمیکنه. شورای عالی انقلاب فرهنگی که نه خوش کاره، نه پرکاره، تعطیله. به ویژه در این دولت که کاملا تعطیل شده، تقریبا میشه گفت تعطیله.

شورای انقلاب فرهنگی که اشاره کردید بر اساس سند مسئولیت داشت که این عزم ملی رو رقم بزنه. همه دستگاه‌ها رو به صراحت خود سند باید می‌آورد کنار آموزش پرورش قرار می‌داد.

اما دلسوزان کشور همیشه و همه جا هم، بی‌حال و بی اراده نیستند.

علی الظاهر قراره سر این سند هوو بیاد.

روحانی: من از این 2030 نخواهم گذاشت، تا آخر دولت دوازدهم دنبال می‌کنم.

وقتی 5 سال از تصویب سند گذشت و طبق قانون زمان بازبینی سند تحول رسیده بود، مسئولین به جای بررسی موانع اجرای سند تحول، یک تحول دیگه‌ای رو رقم زدند.

کارگروهی برای اجرایی شدن این سند چیده شده، یک هیئت دولت کوچولوست. رئیس این کارگروه کیه، وزیر آموزش پرورش. دبیرش کیه، دبیر یونسکو در ایران.

25 شهریور 1395 ابلاغیه‌ای صادر میشه که طی اون از تمام وزارت خونه‌ها، تا صداوسیما و حتی بهزیستی کشور کارگروهی شکل میگیره که هرچه سریع‌تر مواد جهانی سند 2030 رو به اجرا در بیارند.

ای کاش هوویی که سر سند تحول آوردن، فقط همین بخش‌نامه بود.

بند محکمی که به این بخش‌نامه اضافه میشه، تیر خلاصیه به پیکره‌ی نیمه جان سند تحول.

اما این بند رو محکم کرد آقای جهانگیری، دولت این بند رو توی مصوبه هیئت وزیراش محکم کرده. بند 3 اش این رو میگه، تمام مصوبات این کارگروه لازم الاجراست. کی داره این حرف رو میزنه؟ معاون اول رئیس جمهور. کی داره این حرف رو میزنه؟ مصوبه هیئت وزیران. یعنی هیچ دستگاه دیگه‌ای حق تخلف و تخطی از این مصوبات اینجا رو نداره.

بندی که همه دستگاه‌های اجرایی کشور رو به خط میکنه:

3- دستگاه‌های اجرائی برای تحقق اهداف برنامه آموزش 2030 موظف به اجرای تصمیمات کارگروه می‌باشند.

عرضم اینه که، تمام توان دولت اومد پای کار این سند. 30 تا کارگروه براش درست کردند.

30 تا کارگروه درست کردند، ریز کردند. که اون چون طبق سند آموزشی 2030 که وجود داشت، باید کشورها می‌اومدند اون رو بومی کشور خودشون می‌کردند. هفتاد و خورده‌ای صفحه، شد سیصد و هفتاد و خورده‌ای صفحه، تو ایران.

شورای انقلاب فرهنگی هم که حال رسیدگی به این مسائل رو نداره.

استاد رحیم پور ازغدی: چرا جلسات شورا مکرر تعطیل می‌شده تو این سال‌ها؟ حال غیر از این چهار پنج ماه اخیر که اونم الان میگم چی بود. چرا دستورات غرب و سازمان ملل، بر خلاف قانون اساسی و بدون نظر نهادهای قانونی اینجا(ایران) مستقیم از اونجا می‌گیرند، اجرا می‌کنند، بودجه می‌گذارند و به اونها گزارش می‌دهند. و اینجا به بحث هم نمی‌گذارند، خلاف قانون هم هست

روحانی: آقای دکتر دانش، خب جزو باز دوستانی‌ست که در این اواخر به ما ملحق شده بودند در آموزش و پرورش.

البته این تلاش‌های بی وقفه و به خط کردن تمام ظرفیت‌های کشور بی‌نتیجه هم نبود و اتفاقا خیلی زود به ثمر رسید.

ببینید چه اتفاقی افتاد ما ظرف یک سال و یکی دو ماه از شروع شدن اجرایی شدن سند آموزش 2030، توسط یونسکو تقدیر می‌شیم. میدونی برای چی تقدیر می‌شیم؟ به عنوان کشور برتر در اجرایی شدن سند آموزش 2030 در آسیا و اقیانوسیه.

وقتی توان دولت بیاد پای کار، میشه این.

2030 هر چه‌قدر هم که بد شه، یک خوبی داشت. اونم این‌که ثابت کرد مسئولین عزم و اراده جدی برای اجرای تحول رو دارند، فقط به شرطی که پای سند تحول در میون نباشه و برچسب فرنگی خورده باشه.

آموزش و پرورشی که کمیتش لنگ تامین حقوق کارکنانشه و ریاضی، شیمی، هندسه و حتی دین و زندگی رو فقط نمره میبینه، دیگه چه انتظاری میشه ازش داشت؟

اهمیت تربیت صحیح نسل آینده، روز به روز داره کمرنگ میشه و الان با بحران جدی تربیت مواجه‌ایم و بی‌شک تو چند سال بعد با یک نسل «بی‌تربیت» مواجهیم

روشنی کلاس‌های درس آیندگان کشورمون به نفس‌های پاکیه که تو این کلاس‌ها نفس زدند و شرط خاموش نشدن این چراغ، اراده و عزمیه که همه ما باید داشته باشیم.

میدونی، یکی از اتفاقاتی که لازمه، نگاه‌شون به آموزش و پرورش از یک دستگاه مصرفی به یک دستگاه سرمایه تغییر پیدا کنه. همون عزم مدیرانی که گفتن آقا، مدیران عزم لازم رو ندارن، این باید اول ایجاد بشه. اگه این ایجاد بشه، دیگه آموزش و پرورش مصرف کننده نیست. سرمایه است. سرمایه‌های کشور رو اون داره میسازه، این حداقل‌ترین کاریه که باید اتفاق بیفته.

این حساسیت نظام آموزش پرورش، حساسیتش حساسیت امنیت ملی ماست. دیر بازدهه، بله. ولی واقعا تو همین ترازه.

اما این وسط عزم و اراده مسئولین نقشی تعیین کننده داره و درواقع حرف اول رو میزنه. البته تربیت نسل آینده، فقط وظیفه آموزش پرورش نیست و مثل اتفاقی که در نوشتن سند 2030 افتاد، نیازه تا همه نهادها بیان پای کار.

یکی از اصلاحات لازم در سند تحول اینه که این تلقی از تربیت، که تربیت کار یک وزارت‌خونه است، این شکسته بشه. تربیت بشه کار کشور، تربیت بشه کار کل جامعه، تمام نهادها درگیر تربیت باشند.

 

مستند بی تربیت

 

هرچند اجرای سند وظیفه قانونی مسئولین مرتبطه، ولی ما هم نباید بیکار باشیم. برای اجرایی شدن سند تحول، نیاز به یک مطالبه جدیه. مطالبه‌ای ازمسئولین اجرایی که بی شک با هم‌صدا شدن معلم‌ها به سادگی محقق میشه.

هر چند از حق نگذریم معلم‌ها و مخصوصا جوان‌ها، دست از تلاش برنداشتند و با تشکیل گروه‌های تحول‌خواه، قدم‌های خوبی برداشته‌اند.

شما در تمام تحولات تاریخی که نظام مدرن و جریان سرمایه‌داری در دنیا طی کرده، برای سیطره بر هر بوم و فرهنگ و کشوری، رفت ابتدا شروع کرد آموزشش رو تغییر و تحول ایجاد کرد.

شاید سند تحول به تنهایی در وضعیت آموزش و پرورش معجزه نکنه، اما حتما شروع خوبیه برای تربیت نسلی که بتونه آینده کشور رو رقم بزنه.

 

 

دانلود رایگان بی تربیت

 

 

https://bit.ly/3Aw0BP7

 

برای تایپ خلاصه مستند و آپلود عکس ها زمان زیادی گذاشته شده است لذا لطفا در صورت استفاده از این مطلب ، نام منبع و لینک (سایت سیمابان) را استفاده فرمایید

 

 

 

دانلود رایگان مستند گزارش آشوب

  • ۱۹۰

دانلود رایگان مستند گزارش آشوب

( بررسی آشوب ها و ترورهای دهه 60 در ایران  )

 

مستند گزارش آشوب

 

تیزر مستند :

 

 

نام مستند : گزارش آشوب ( The Chaos Report )

کارگردان : محمدرضا گیوه چیان

تهیه کننده : رضا کریمی

نویسنده :  محمدرضا گیوه چیان

گوینده : محمدحسین محمودیان

سال تولید : 1399

مدت : 47 دقیقه

صاحب اثر : سازمان هنری رسانه‌ای اوج

 

 

یا

 

این چند مستند زیر هم خیلی جالبه حتما ببینید

 

 

دانلود رایگان مستند گزارش آشوب

 

مستند گزارش آشوب ( The Chaos Report )، روایتی پر التهاب از آشوب ها و ترور های سال 1360 بدست گروهک منافقین می‌باشد.

در این مستند از چگونگی به قدرت رسیدن بنی صدر اولین رئیس جمهور ایران و زاویه گرفتن وی از اهداف اصلی انقلاب اسلامی، سبک زندگی و نحوه شهادت محمدعلی رجایی و در نهایت ریاست جمهوری سید علی خامنه ای اشاراتی شده است.

 

مستند گزارش آشوب

 

 
 

متن مستند :

 

عصر شنبه 30ام خرداد سال 60

اوضاع تهران عادی نیست، صدای گلوله و درگیری از همه جا به  گوش میاد. هواداران رئیس جمهور به خیابان‌ها آمده‌اند و طرفدارای مجاهدین هم به اونها پیوستند. شهر به هم ریخته.

 {صدای یک شهروند}: همون بنی صدری‌ها زدنش ... فقط می‌خوام بفهمم اگر خودشون میگن آزادی، آزادی مردم رو با چاقو می‌زنن؟ ....

 

شروع قصه برای 17 ماه قبله. 5 بهمن 58. ابوالحسن بنی صدر با یک پشتوانه‌ی رای ده میلیونی، اولین رئیس جمهور تاریخ ایران میشه. در مراسم تنفیذ امام خمینی توصیه مهمی به بنی صدر میکنه که بعدها ریشه‌ی بسیاری از اتفاقات رو نشون میده: حب دنیا راس کل خطیئه.

 

مستند گزارش آشوب

 

اما بنی صدر فکرهای دیگری در سر داشت.

من به عنوان رئیس جمهور در پیشگاه قران کریم و در برابر ملت ایران، به خداوند قادر متعال سوگند یاد می‌کنم که پاس‌دار مذهب رسمی و نظام جمهور اسلامی و قانون اساسی کشور باشم.

بیشتر نمایندگان که شاهد سوگند بنی صدر هستند از نیروهای حزب جمهوری محسوب میشن. حزبی که بنی صدر به شدت باهاشون مخالف بود. این اختلاف موقع انتخاب نخست وزیر به شکل واضحی خودش رو نشون میده. گزینه‌های پیشنهادی بنی صدر رای لازم رو در مجلس نمیارند و این مسئله تبدیل میشه به چالش بزرگی بین اولین مجلس و اولین رئیس جمهور.

در نهایت کمیته‌ای با حضور بنی صدر و تعدادی از نماینده‌ها و اعضای شورای انقلاب تشکیل میشه تا بر سر یک نفر توافق کنند و اون رو به عنوان نخست وزیر به مجلس انتخاب کنند.

بعد از بحث و گفت‌و‌گوهای زیاد محمد علی رجایی، از جانب کمیته به مجلس معرفی میشه و رای اعتماد هم میگیره؛ اما بنی صدر رجایی رو هم قبول نداره. انتخاب رجایی آغاز ده ماه کارشکنی بنی صدر در فعالیت‌های قوه‌ای هست که ریاستش رو خودش بر عهده می‌گیره. بعد از این انتخاب رئیس جمهور سیاست دو قطبی سازی سازی جامعه رو در پیش می‌گیره، بنی صدر تصمیم می‌گیره تا هر اختلافی رو بین مردم بکشونه. کشور خیلی زود تبدیل میشه به میدون جنگ بین طرفداران بنی صدر و مخالفینش.

در حین این درگیری‌ها، حزب حاکم عراق با لغو یک طرفه قرار داد 1975 الجزایر و حمله به مرزها یک جنگ طولانی رو با ما شروع میکنه. فرماندهی نیروهای مسلح به عهده بنی صدره، اما اون با دستوراتی که بوی خیانت میده، مانع اقدامات به موقع علیه دشمن میشه. حالا نا امنی از نقطه صفر مرزی شروع میشه و تا قلب پایتخت ادامه داره.

14 اسفند 59 دانشگاه تهران

بنی صدر: وقتی شکست آمد، این قدر بدبختی زیاد خواهد شد. این قدر روزها و شب های مردم تیره‌تر از سیاه خواهد شد، که کسی را حوصله و دماغ این‌که ببیند تقصیر با که بود، نیست، ما می‌باید ....

اوج نمایش رئیس جمهور و طرفداراش در مراسمی‌ست که برای سالگرد در گذشت مصدق برگزار شد. بنی صدر این بار اومده تا از مسئولان دیگه‌ی کشور زهر چشم بگیره. اون با چماق‌دار خطاب کردن مخالفینش، هواداراش رو به درگیری دعوت میکنه.

بنی صدر: شمایی که با این چماق‌دارها نیستید، از اون‌ها جدا بشوید؛ تا من از مردم بخواهم که به حساب اون‌ها برسند ... شمایی که از اون‌ها نیستید، فورا اطراف این‌ها رو تخلیه کنید.

بعد از 17 ماه تحمل کردن بنی صدر، امام خمنی در خرداد سال60 اون رو از فرماندهی قوای نظامی برکنار میکنه. کم کم در مجلس هم بحث عدم کفایت رئیس جمهور مطرح میشه. ایران به نقطه جوش رسیده. حتی در گوشه و کنار صحبت‌هایی در باره کودتا علیه انقلاب به گوش می‌رسه.

 

گزارش آشوب

 

اما آیت الله بهشتی، رئیس دستگاه قضائی در مصاحبه‌ای اعلام می‌کنه که با حضور مردم، کودتا یک سودای خامه.

{شعار مردم}: حزب الله می‌رزمد، منافق می‌لرزد.

26 خرداد دو فوریت طرح عدم کفایت رئس جمهور، در مجلس تصویب میشه، اما دوروز بعد در واکنش به این اتفاق، یک اطلاعیه‌ی تهدید آمیز در تهران پخش میشه.

{تیتر اطلاعیه}:

هشدار

نسبت به حفظ جان رئیس جمهور دکتر بنی صدر

خطاب به نمایندگان مجلس

هشدار مجاهدین خلق نسبت به عواقب عزل رئیس جمهور و مسئولیت نمایندگان

مجاهدین خلق ایران، ضمن محکوم کردن مجدد تعطیل کردن روزنامه انقلاب اسلامی و توطئه حذف آقای رئیس جمهور دکتر بنی صدر، حمایت خود را از ایشان را اعلام می‌دارند.

اطلاعیه‌ای به قلم موسی خیابانی، نفر دوم سازامان مجاهدین خلق که در اون مجاهدین، صریحا به نظام اعلام جنگ می‌کنند. البته رویارویی سازمان با جمهوری تازه تاسیس از چندین ماه قبل کلید خورده بود. دقیقا از 22 بهمن 57 که سازمان قصد تصرف کلیه حکومت آینده رو داشت.

اما بعد از اینکه در دو انتخابات مجلس و ریاست جمهوری سال 58 ناکام موندن، سراغ گزینه نظامی رفت. اون ها برای مبارزه مسلحانه، نیاز به جمع آوری سلاح و نیروی بیشتر داشتند. به همین دلیل، اقدام اصلی به تعویق افتاد، تا بالاخره تو خرداد 60 اتحاد با بنی صدر و طرفداراش رو فرصت خوبی برای دست به اسلحه بردن بدونن. و سازمان می‌خواست با ایجاد یک فتنه‌ی داخلی در کنار جنگ با عراق کار کشور رو یک‌سره کنه.

همزمان با بررسی عدم کفایت، آشوب مجاهدین هم در حمایت از بنی صدر کلید می‌خورد.

30 خرداد 60

{راننده شرکت واحد}: اومدن جلوی من رو گرفتن و گفتن «مرگ بر بهشتی» و این ماشین رو هم زدن خورد کردن. این حرف حقیقی که من گفتم. باز هم اگر سوال دیگه‌ای دارین.

دلیلش چی بود؟

دلیلش رو که ما دیگه نفهمیدیم که ... پیاده کن مسافرا رو. بالا پر مسافر، پایین هم پر مسافر. پیاده کن. ما هم وایستادم و درها رو زدم، وا کردم، گفتم پیاده بشین. پیاده هم نشدن، بالایی‌ها که اصلا گرفتن نشستن از ترس، زدن شیشه‌ها، همه رو توی سروکله‌شون شکستن.

با اوج گرفتن درگیری‌ها مردم هم با برگزاری تظاهرات، به کمک نیروهای کمیته میان. در نهایت این معرکه ختم میشه، اما با 16 کشته، 156 مجروح و یک تنفر غلیظ از ابوالحسن بنی صدر.

{شعار مردم}: مرگ بر بنی صدر

بالاخره لحظات پایانی ریاست جمهوری برای بنی صدر از راه می‌رسد. موافقان پر شمار و مخالفان کم تعداد، باید دلایل خودشون رو مطرح کنند.

حسن روحانی اگر چه قصد حمایت از بنی صدر رو نداره، اما نمی‌تونه علت مخالفتش رو با اصل طرح رو برای مجلس بیان نکنه.

حسن روحانی: بنده معتقدم که اقای رئیس جمهور، آقای ابوالحسن بنی صدر خود به خود از ریاست جمهوری منعزل هست. احتیاجی به این طرح نداره، احتیاجی به بحث نداره و دلیل دارم. کفایت سیاسی معنیش اینه رئیس جمهور آن‌چنان باشه .... {همهمه نمایندگان}... نخیر، بنده با این طرح مخالفم ... نخیر ... کفایت سیاسی .... {همهمه نمایندگان} ... به هرحال من مدارک و دلایلم اورده بودم، حالا که مجلس موافق نیست، من بحثم رو قطع میکنم. من آقای ابوالحسن بنی صدر رو توطئه‌گر بر علیه جمهوری اسلامی می‌دونم و این  آدم توطئه‌گر، جای بحث در مجلس شورا اسلامی نیست که این کفایت داره یا نداره. این خود به خود منعزل هست.

هاشمی رفسنجانی: ... ناطق نوری بودن، موافق بعدی که وقت‌شون رو دادن به آقای سید علی خامنه‌ای

سید علی خامنه‌ای در موافقت با طرح، معنای نداشتن کفایت سیاسی را توضیح می‌دهد.

امام خامنه‌ای: کفایت سیاسی یعنی این‌که شخص، برای اداره مسئولیتی که به عهده او گذارده شده کافی و صالح نباشد. فقدان کفایت سیاسی در هنگامی‌ست که وی اون شرایطی را که برای انجام این مسئولیت و قانون اساسی معین شده، فاقد باشد و کمبود یا عیبی داشته باشد که با اون صفات مقرره منافی‌ست.

و موسوی خویینی‌ها، از فراموشی شعار «مرگ بر آمریکا» در دوره بنی صدر صحبت کرد.

موسوی خویینی‌ها: چه‌طور سخنرانی رئیس جمهور کشور جمهوری اسلامی ایران که رهبرش دائما اعلام می‌کند، آمریکا دشمن شماره یک ماست و هرچه فریاد دارید بر سر آمریکا، همه تفنگ‌ها به طرف امریکا، چرا آقای بنی صدر با سیاست مزورانه سعی کرد که این شعار مقدس را از زبان‌ها بیاندازد. این عدم کفایت سیاسی رئیس جمهور جمهوری اسلامی ایران نیست؟

سرانجام عدم کفایت به رای گذاشته میشه و نماینده‌ها با 177 رای موافق در پرونده ریاست جمهوری ابوالحسن بنی صدر مهر «باطل شد» می‌زنند.

 

گزارش آشوب

 

هاشمی رفسنجانی: آقایون دیگه، از این به بعد آقای بنی صدر به عنوان رئیس جمهور از قاموس جمهوری اسلامی حذف شده و شعارها برگرده به طرف آمریکا، علیه آمریکا!

فردای اون روز امام علت اتفاقات پیش آمده را تحلیل می‌کند و برای مردم از نصیحت‌هایی می‌گه که تو این 17 ماه به بنی صدر داشته تا کارش به این نقطه نرسه.

امام خمینی: ... این‌ها را دعوت کردم به اینکه رها کنند این راهی را که در پیش دارند و با ملت ایران، این طور نکنند. وقتی احساس شد که این‌ها یک نقشه‌ی شیطانی، اتحاد با منافقینی که دیروز پریروز ریختند در خیابان‌ها و جوان‌های ما را سربریدند و مال و اموال مردم را آتش زدند و خیابان‌ها را به فساد کشاندند و وقتی‌که احساس یک همچین خطری شد، من قبلا هم گفته بودم که اگر من احساس خطر بکنم، اون چیزی را که به شما دادند پس می‌گیرم.

بعد از سخنرانی امام، حجت السلام علی قدوسی، دادستان کل انقلاب دستور دستگیری بنی صدر رو صادر می‌کنه، اما خبری از او در دسترس نیست. بنی صدر پنهان شده.

شنبه، 6 تیر 60

صدای مهیبی که از طرف مسجد ابوذر تهران شنیده شد، خبر از روزهای خونینی در آینده می‌دهد.

تو این مسجد، مراسمی به سخنرانی سید علی خامنه‌ای برپاست، که چند دقیقه بعد از شروع، ضبط صوتی روی میز سخنران منفجر میشه. آقای خامنه‌ای از موافقان اصلی عزل بنی صدر بود، که بارها در خطبه‌های نماز جمعه علیه رفتار مجاهدین موضع می‌گرفت.

با رسیدن خبر به مردم اونها خودشون رو به بیمارستان بهارلو می‌رسانند. اگر چه در ابتدا امیدی به بهبود حال مجروح نیست، اما بالاخره تو اتاق عمل جلوی خون‌ریزی گرفته میشه.

با تصمیم پزشکان و به دلیل وجود نفوذی‌های مجاهدین در بیمارستان، قرار میشه تا امام جمعه تهران را برای مراقبت‌های بعد از عمل، به جای امن‌تری ببرند. اما ازدحام مردم به حدی است که انتقال از طریق درب اصلی ممکن نیست.

سرانجام آقای خامنه‌ای رو با هلی‌کوپتر به بیمارستان غرب می‌رسانند.

عامل سوءقصد به امام جمعه تهران، مسعود تقی زاده از اعضای گروهک فرقان بود. البته یک مسئله در ارتباط با این واقعه، هنوز مبهم مونده و اون رد پای مجاهدین در این تروره.

یکی از افراد سازمان به اسم جواد غدیری، چند روز قبل از ششم تیر وقوع چنین اتفاقی رو به دیگران خبر داده و تاکید کرده بود که کار انقلاب ظرف دوسه روز آتی تموم میشه.

7 تیر 60

صدای آژیر آمبولانس‌هایی که به سمت دفتر تخریب شده حزب جمهوری میرند، باعث میشه مردم موقتا اتفاق ششم تیر رو از یاد ببرند.

تو حزب هم جلسه‌ای برپا بوده با حضور مسئولان سه قوه، برای بررسی اوضاع کشور بعد از بنی صدر، که یک انفجار سقف سنگین بتنی ساختمان رو روی حاضرین جلسه خراب می‌کنه.

{از مجروحان حادثه}: ... آقای دکتر بهشتی صحبت می‌کردند، آقایون وکلا بودند، آقای وزیر نیرو بود آقای وزیر مخابرات بود، معاونین آقای وزیر بازرگانی بود، معاونین وزارت خونه‌ها بودند ... من یک مرتبه یک آتش خیلی زیادی رو مشاهده کردم، من فقط دستم رو بردم به طرف صورتم و دیگه چیزی نفهمیدم. بعد در میون سنگ و سرم رفته بود توی یک منگنه‌ای اصلا. یه دونه صندلی رفته بود آهنش توی گردن من، پام رفته بود زیر خروارها. واقعا سنگ و بتنی که ریخته بود و بچه‌هایی که اون زیر بودند حرفشون فقط لااله‌الاالله؛ محمد رسول الله بود، آیات قرآنی می‌خوندند. خدا رو صدا می‌کردند، مرگ بر امپریالیسم ... به شدت من تو همون زیر خاک‌ها می‌شنیدم، که این بچه‌ها، در همه جا واقعا با دشمن جنگ می‌کنند.

 

دانلود رایگان مستند گزارش آشوب

 

بعد از برداشتن آوار و امداد رسانی تا نیمه‌های شب به مرور آمار شهدا تکمیل میشه، از این حادثه 37 نفر زنده بیرون میان که هر کدوم از جمله آخر سخنران جلسه، شهید بهشتی چیزی به یاد دارد. اما یکی از جملاتی که چندین نفر نقل می‌کنند چیزی غریب به این مضمونه که بهشتی در لحظه آخر مکث کوتاهی می‌کنه و میگه بچه‌ها بوی بهشت می‌آید، شماها می‌فهمید بوی بهشت رو ...

قاتل شهدای هفتم تیر کسیه که اسمش در لیست مجروحان احتمالی حادثه ذکر شده.  محمدرضا کلاهی از نفوذی‌های مجاهدین توی کادر حفاظت حزب جمهوری اسلامی که لحظاتی قبل از انفجار محل رو ترک می‌کنه.

ظهر روز بعد، اتفاق سوم تو زمان اوین رقم می‌خوره. وقتی که خبر ترور شهید بهشتی به اعضای زندانی مجاهدین میرسه، اونها با پایکوبی و سرود خوندن سعی می‌کنند تا فضای زندان رو منتشنج کنند و یک شورش رو از داخل اوین کلید بزنند. با شروع این غائله سید اسدالله لاجوردی دادستان انقلاب تهران، به زندان میره و درکنار محمد کچویی، سرپرست اوین به کنترل اوضاع می‌پردازه. همون روز کاظم افجه‌ای از نفوذی‌های مجاهدین در بین نگهبان‌های زندان، مامور به کشتن لاجوردی بوده.

شهید لاجوردی: من به مجرد شنیدن صدا و دیدن کاظم، خودمو به زمین پرت کردم و به پشت درخت ها سنگر گرفتم، اما برادر گران‌قدرمون کچویی که فدای جوان‌مردیش شد، برای اینکه جلوی حرکت‌های ضد انقلابی این و این حرکت تروریستی رو بگیره، از جای برخاست و می‌خواست حمله کنه به کاظم و جلوی تیراندازیش رو بگیره که متاسفانه یکی از گلوله‌ها یا چند گلوله به مغز محمد اصابت می‌کنه.

بعد از این سه روز، مجاهدین نشون میدن که اعلان جنگ رنگ واقعیت به خودش گرفته و هیچکس و هیچجا از تیررس اون‌ها در امان نیست.

22 تیرماه با اعلام اسامی نامزدهای ریاست جمهوری، رقابت‌های انتخاباتی به طور رسمی بین چهار نفرآغاز میشه. محمدعلی رجائی، عباس شیبانی، سید علی اکبر پرورش و حبیب الله عسگر اولادی

گزارش‌گر: شما هم شرکت می‌کنید؟

شهروند: اصلا فکر می‌کنم که وظیفه هر ایرانی هست که برای تعیین رئیس جمهور مملکت، شرکت بکنه. ولی باید این بار مردم بیشتر از سابق چشم و گوش خودشون رو باز بکنند و ببینند که رئیس جمهوری که انتخاب می‌کنند برای مملکت خودشون، با موازین اسلامی و در خور یک مملکت اسلامی برای مردم باشه.

گزارش‌گر: شما فکر می‌کنید که چرا در دوره قبل موفق نشدیم، رئیس جمهور صالحی انتخاب کنیم؟

شهروند: ایشون توی بازی سیاست بود. اگر ما می‌خواستیم مثلا این‌ها روکنار بزنیم، همین‌هایی که الان میگن انحصار طلب، اون وقت بدتر می‌گفتن انحصار طلبن. ولی این‌ها باید چهره‌شون برای مردم شناخته بشه که این‌ها واقعا چه کسانی هستند.

در بین نامزدها، گرایش مردم به یک نفر بیشتره. محمد علی رجایی، نخست وزیر بنی صدر که با وجود سنگ اندازی‌های رئیس جمهور سعی می‌کرد به وظایفش عمل کنه.

 شهید رجائی: من معتقدم اگر کسی تو خط مخالفت بیفته، شما هر چه از این به اصطلاح نمودهای زندگی مسئولان رو در صفحه تلویزیون ببرید، اونی که مخالفه میتونه یه چیزی بسازه، به نظر من برای اون مشکلی نیست. اونی هم که موافقه، خب طبیعیه که اگر بهش بگن که زندگی نخست وزیر اینه، گر چه من واقعا شرمنده هستم. من گمون نمی‌کنم زندگی ما خیلی قابل ارائه باشه، در جامعه‌ای که این همه مردم به داشتن چنین زندگی هم آرزومند هستند. ولی در مجموع خوبه، من خودم اون موقع که نخست وزیر نبودم. خیلی دلم می‌خواستم ببینم که نخست وزیر خونه‌شون چجوریه؟

با نزدیک شدن به انتخابات، تلاش گروهک‌ها هم برای نا امن کردن کشور شدت می‌گیره. چهار روز قبل از رای گیری، حبیب الله عسگر اولادی، نامزد ریاست جمهوری در مقابل منزلش هدف شلیک چند گلوله قرار می‌گیره و تیری به دست راستش اصابت میکنه.

محافظ حبیب الله عسگر اولادی: ... منتظر موندیم تا ایشون بیاد، ساعت 8:10 دقیقه بود که ایشون از در منزل بیرون اومدن. پیکان زرد رنگی پشت سر ما پارک کرده بود، صندوق عقب اون روبه‌روی ما بود. وقتی درب منزل آقای عسگراولادی وا شد، این ها به طور اتوماتیک صندوق عقب اونها رفت بالا، دونفر که انگار تو صندوق عقب بودند، به طرف ما رگبار بستند.

جمعه بر خلاف تهدیدهای مختلف، مردم زیادی پای صندوق‌های رای میاند تا این بار مسیری که از سال 57 پیش گرفتند با یک انتخاب غلط منحرف نشه. نزدیک به 13 میلیون نفر سکان قوه مجریه رو به محمد علی رجایی می‌سپارند. امید به بهبود اوضاع، در بین مردم زنده میشه. رجایی که خودش در زندگی، فقر رو با تمام وجود احساس کرده بود، از ابتدای دوران مسئولیت، برای حل مشکلات کشور به طور شبانه روزی وقت گذاشت.

 

دانلود رایگان گزارش آشوب

 

4 روز بعد، ششم مرداد موقعی که هنوز مردم اخبار رئیس جمهور تازه رو دنبال می‌کردند، تو پایگاه یکم شکاری مهرآباد، دور از چشم بقیه یه اتفاقی در حال وقوع بود. بهزاد معزی خلبانی که قبلا شاه را هم فراری داده بود، بنی صدر و رهبر مجاهدین مسعود رجوی رو پنهانی از کشور خارج کرد و به فرانسه برد. بعد از خروج رجوی فرماندهی مجاهدین در داخل، به موسی خیابانی رسید.

 

دانلود رایگان گزارش آشوب

 

و شدت در مقابل کفار و مخالفان اسلام، دعوت فرموده است، با تمام جدیت عمل کرده و در عمل به حق ....

روز عید فطر همه تو حسینیه جماران، جمع‌اند تا رجایی حکم ریاست جمهوریش رو از دست رهبر انقلاب بگیره. امام خمینی رجایی رو توصیه می‌کنه به چیزی که باعث سقوط رئیس جمهور قبلی شد.

امام خمینی: ما اگر بندگی خدا را بپذیریم و قلب ما منور بشود به نور بندگی خدا و عبودیت، این امر ناچیزی که به حساب در عالم نمی‌آید در ما تاثیر نباید بکند. شما دیروز نخست وزیر بودید و پریروز وزیر بودید و قبل از او معلم بودی و قبل از او هم یک شاگردی بودید و بعد از این هم معلوم نیست کی از اینجا برید. ممکن است خدایی نخواسته همین الان که بیرون رفتید یا همین حالا یک بمب اینجا باز منفجر بشه و فاتحه همه را بخواند.

رجایی به محض دریافت حکم ریاست، محمد جواد با هنر رفیق قدیمیش رو به عنوان نخست وزیر به مجلس معرفی میکنه و باهنر با 130 رای موافق مسئول تشکیل کابینه میشه. بعد از انتخاب وزرا بررسی صلاحیت اونها دو روز تو مجلس طول میکشه و در نهایت به جز یک نفر همه گزینه‌های نخست وزیر از نماینده ها رای اعتماد می‌گیرند.

در جریان بررسی دولت جدید، دکتر حسن آیت، نماینده مردم تهران مقابل منزل و جلوی چشم پسرش ترور میشه. همسرش تعریف می‌کنه که اون از مدت‌ها قبل بخاطر مواضعش توسط مجاهدین تهدید می‌شده، اما هیچ وقت حرف اون‌ها رو جدی نمی‌گرفته و به چیزی که درست می‌دونسته عمل می‌کرده. 14ام مرداد آیت، با شلیک بیش از 60 گلوله کشته میشه و فرصت پیدا نمی‌کنه تا آخرین نطقش رو در مخالفت با یکی از وزرای پیشنهادی انجام بده.

در مراسم تشییع آیت، مردم نشون میدن که صبرشون در مقابل آشوب‌گرها تموم شده و تصمیم می‌گیرند برای کنترل اوضاع به کمک دولت بیان.

شهروند: مردم باید تمام اولا که مواظب همسایه‌های خودشون باشند، تمام همسایه‌های خودشون رو کنترل کنند. کوچک‌ترین حرفی، کوچک‌ترین شکی پیدا کردند، باید برن اطلاع بدند تا بتونن تمام منافقان را از بین ببرند.

شهروند: مردم هم باید تنها فکر نکن که پاسدار داریم، اون یکی داریم، فقط به خاطر این‌که پاسدارا هستند؛ مردم خودشون باید پاسدار باشند، مردم باید خودشون کنجکاوی کنند، جستجوگر باشند ...

مردم باید بیشتر همکاری کنند، افراد منافق توطئه‌‎گر این‌ها رو معرفی کنند، هر چیزی مشکوکی رو می‌بینند این‌ها رو در نظر بگیرند و به کمیته معرفی کنند.

بعضی‌ها تو این راه برای آرامش کشور و ملت حتی از فرزند خودشون می‌گذرند.

مادر یک منافق: ... وقتی محارب خدا و رسول باشی، نمیخوام که دیگه بچه‌ام باشی.

امام خمینی: این ها باید برگردند به دامن اسلام و راه توبه باز است، اگر خود اون‌ها پیش قدم بشوند و بیایند، قبل از اینکه اون‌ها رو بگیرند به دامن اسلام برگردند، توبه اون‌ها مقبول است و من امیدوارم که این امر تحقق پیدا بکند و اون سرانی هم که در خارج هستند و فاسد هستند، اگر چنان‌چه اون ها هم توجه بکنند و راه خطای خودشون رو بفهمند، باز راه توبه هست، گرچه میدانم که اونها توبه هم نمی‌کنند.

یکشنبه، 8 شهریور 60، خیابان پاستور

غرش هولناکی که در شهر میپیچه، همه رو از خواب عصر تابستان بیدار میکنه. صدا از طرف یکی از سالن‌های ساختمون نخست وزیری، که همون موقع محل جلسه رئیس جمهور و نخست وزیر و مسئولان نظامی و امنیتی بوده. دیوارهای سوخته خبر از اتفاقی می‌دهند که هیچکس منتظرش نیست.

من سرتیپ شرف‌خواه، معاون نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران هستم. ابتدا آغاز  سخن به وسیله سرهنگ وحید رئیس شهربانی‌های جمهوری اسلامی ایران شروع شد. ایشون نزدیک به 20 دقیقه صحبت کردند، سوالاتی آقای رئیس جمهور و همین‌طور نخست وزیر مطرح کردند، ایشون پاسخ دادند و درست در ده دوازده دقیقه به ساعت 3 مونده بود من صدای مهیب انفجار رو شنیدم.

باورش راحت نیست که عمر دولت جدید کمتر از یک ماهه و حالا رئیس جمهور و نخست وزیر توی تابوت خوابیده‌اند و قراره تشییع بشوند.

صبح روز بعد ابتدا پیکر شهدا رو برای وداع مقابل مجلس میارن. مرتضایی‌فر پشت بلندگو شعار میده و مردم هم صدا با اون تکرار می‌کنند.

شعار مردم: رجایی، باهنر، سلام ما را به بهشتی برسان.

بعد از دوماه سخت و تلخ داغ رجایی و باهنر قابل تحمل نیست و خیلی‌ها تو بهشت زهرا صبرشون رو از دست می‌دهند.

یک زن: مادر اینا کاری نکرده بودند مادر مادر ... مادر جان بمیرم چه خاک برسرم این دله منو خنک نمیکنه این حرفا دله منو خنک نمیکنه میخوام بمیرم

همرمان با رای مجلس به نخست وزیری موقت آیت الله مهدوی، فرانس پرس گزارش میده که اعضای مجاهدین با صدور بیانیه‌ای مسئولیت این ترور را بر عهده گرفته‌اند. اما مسعود رجوی در مصاحبه با رادیو فرانسه چنین چیزی رو تکذیب می‌کند. ترور رئیس جمهور و نخست وزیر اتمام حجتی برای دستگاه های امنیتیه تا بعد از اون برخورد با گروهک‌ها با قاطعیت بیشتری انجام بشه.

شنبه، 14 شهریور 60

در سمت دیگه میدان مجاهدین هنوز دارن از محصولاتی برداشت می‌کنند که تو روزهای اول انقلاب کاشته بودند. یه نفوذی دیگه از اونها با کار گذاشتن یک بمب حجت الاسلام علی قدوسی رو هم شهید می‌کنند. شهادت قدوسی در حالی‌ست که او به سرعت پیگیر روشن شدن ابعاد پرونده 8 شهریور بود. هفته بعد ربانی املشی، از مسئولان دستگاه قضا متهم ترور رجایی و باهنر رو مسعود کشمیری، جانشین دبیر شورای امنیت معرفی میکنه. کشمیری همون شخصی بود که روز تشیع به عنوان شهید سوم ازش یاد می‌شد و کنار رجایی و باهنر یه تابوت خالی هم برای او روی دست های مردم بود.

درباره‌ی کشمیری، که قبل از سال 57 ظاهر مذهبی نداشته و از همون موقع به مجاهدین پیوسته بود. اما با وقوع انقلاب با ظاهرسازی خودش رو مدافع نظام نشون میده و ابتدا به عضویت کمیته مستقر در اداره رکن 2 ارتش درمیاد. کشمیری طی دوسال با لیاقتی که از خودش نشون میده موفق میشه به دفتر نخست وزیری نفوذ کنه. دقتش در نقش بازی کردن به حدی بوده که یکی از مسئولان نخست وزیری میگه، در بین هزار احتمال، یک احتمال انحراف درباره او نمی‌دادیم.

اسد الله لاجرودی تلاش زیادی برای محاکمه متهمان جسدسازی کشمیری میکنه، اما در نهایت  با پیگیری‌های غیر عادی و نامه نگاری‌های چند نفر از مسئولان کشور متهمان به دستور امام آزاد می‌شن و رسیدگی به پرونده متوقف میشه.

بعد از یه تابستان داغ در 5ام مهر، خبر خوشی از جبهه‌ها به گوش ملت میرسه. محاصره آبادان پس از یک سال شکسته شد. ارتش که بعد از عزل بنی صدر از فرماندهی کل قوا، جان تازه‌ای گرفته بود، با طراحی عملیات ثامن الائمهعلیهم السلام عراق رو وادار به عقب نشینی میکنه، تا آبادان از خطر سقوط نجات پیدا کنه.

مجاهدین هم درست برای همون روز برنامه‌ای دارند. هواداران اون‌ها تو نقاط مختلف شهر با آتش زدن چند اتوبوس دست به اغتشاش می‌زنند.

ولی با ورود نیروهای کمیته و با حضور مردم این حرکت ناکام می‌مونه و بساط فتنه زود برچیده میشه.

دو روز بعد هواپیما سی130 نیروی هوایی ارتش، به دلیلی که هیچ‌ وقت به طور دقیق مشخص نشد، در حوالی کهریزک تهران سقوط میکنه. تو این پرواز چند نفر از فرماندهان نظامی کشور، که پس از عملیات ثامن الائمهعلیهم السلام عازم تهران بودند به شهادت می‌رسند.

محمد جهان آرا، جواد فکوری، ولی الله فلاحی ، سید موسی نامجو و یوسف کلاهدوز.

بعد از گذشت یک ماه از شهادت رجایی کشور برای دومین انتخابات و برگزیدن سومین رئیس جمهور تو سال 60 آماده میشه.

اینبار هم رقابتی بین چهار نفر.

علی اکبر پرورش، رضا زواره‌ای، حسن غفوری فر و سید علی خامنه‌ای، که تنها دوماه از حادثه ترورش میگذره.

نگاه بیشتر مردم به امام جمعه تهرانه که بین مسئولان و شخصیت‌های کشور هم وحدتی روی انتخابش وجود داره. این بار قراره انتخابات تحت حفاظت شدیدتری برگزار بشه، دو روز قبل از رای گیری نیروهای سپاه سی خانه تیمی رو تصرف می‌کنند.

هاشمی رفسنجانی هم توی خطبه‌های نماز جمعه اعلام میکنه که راه قلع و قمع منافقین مسلح رو در پیش گرفته و از حالا قاطعانه برخورد میشه.

جمعه، 10 مهر 60

روز رای گیری مردم باز هم صف‌های طولانی رو تشکیل می‌دهند. این بار برخلاف چیزی که شاید انتظارش می‌رفت، بیشترین میزان مشارکت در انتخابات به ثبت می‌رسه.

گزارش‌گر: من می‌بینم که شما مسلح هستین ممکنه بگین که ..

پاسدار کرد: من اینجا پاسدار هستیم ...

گزارش‌گر: شما هم اومدین رای بدین؟

پاسدار: بله اومدیم به آقای خامنه‌ای، چون واقعا برای اسلام کار میکنه. واقعا برای ملت ایران کار میکنه برای ملت شهید پرور ایران کار می‌کنه.

سه روز بعد شمارش آرا به پایان میرسه و سید علی خامنه ای با 16 میلیون رای رئیس جمهور ایران میشه.

در مراسم دریافت حکم ریاست جمهوری، اگرچه بیشتر مسئولین در مراسم حاضرند، اما نسبت به اول تابستان جای خالی بعضی‌ها احساس می‌شود.

امام خامنه‌ای: اکنون که مردم ایران با رای قاطع خویش، مرا به ریاست جمهوری اسلامی برگزیده‌اند، به عنوان امین ملت اولا با روح و جانی خالی از خشم و نفرت و با احساس عطوفتی خالصانه و صمیمی اعلام می‌کنم که در جمهوری اسلامی و در آغوش این ملت بزرگ و مبارز برای همه خدمتگزاران به اسلام و مسلمین و همه دوست‌داران راستین خدا و خلق، جایگاهی مناسب و سزاوار برای خدمت وجود دارد. پس به همه آنان که با امید سرابی واهی از مردم و جامعه خویش بریده‌اند، می‌گویم: به انبوه مردم بپیوندید قطره‌ای در میان دریای خروشان خلق باشید.

حالا که مسئولان همدل‌اند، امام هم یک چیز از او می‌خواهد:

امام خمینی: این ملت با زحمت خودش اون‌ها رو به مقامی رسونده است، می‌خواهم که تمام توان خودشون را برای خدمت این مستضعفین و خدمت این بیغوله نشین‌های بیچاره و خدمت به این زاغه نشین‌ها صرف کنند ...

و اتمام یک کار ناتمام هم به عهده قوای نظامی گذاشته میشه.

امام خمینی: و از قوای نظامی می‌خواهم که با قدرت تمام این تتمه این اشخاصی که به ناحق در ملت و مملکت ما وارد شدند، به این‌ها خاتمه دهند.

روز عید که همزمان شده با شروع یک فصل جدید در تاریخ کشور، فرصت خوبیه تا همه با هم دیداری تازه کنند و به هم نزدیک تر بشند، تا ا ز این به بعد بتونند با همکاری از پس مشکلات ریز و درشت بر بیان.

چهار ماه بعد، دوشنبه، 19 بهمن 60

شهید لاجوردی: در دهه فجر، در هنگامی‌که مردم مسلمان ایران، دهه انقلاب اسلامی‌شون رو جشن می‌گرفتند، با اطلاعاتی که ما از مردم غیورمون به دست آورده بودیم، پس از پیگیری‌های یک مدتی، توانستیم سازمان منافقین رو به حمدالله، کادر مرکزی‌شون رو کشف کنیم.

 

گزارش آشوب

 

لاجوردی در حالی که فرزند خردسال مسعود رجوی رو در بغل داره، از فتح مهم‌ترین خونه تیمی مجاهدین حرف میزنه. خونه‌ای که صبح زود نیروهای امنیتی بهش حمله می‌کنند و تا ظهر تصرف اون طول میکشه. در نهایت افراد مهمی از کادر مرکزی سازمان طی این حمله کشته میشن. از جمله موسی خیابانی، همسرش آذر رضایی و اشرف ربیعی، همسر رجوی. آشوبی که بعد از عزل بنی صدرتوی این هشت ماه شعله می‌کشید، بالاخره فروکش شد.

شهید لاجوردی: ... این چنین انتقام خون شهدایی نظیر بهشتی‌ها و باهنرها و رجایی‌ها، به دست فرزندان غیور اسلام گرفته شد.

 

 

 

 

 

دانلود رایگان گزارش آشوب

 

 

https://bit.ly/3v8QnmL

 

برای تایپ خلاصه مستند و آپلود عکس ها زمان زیادی گذاشته شده است لذا لطفا در صورت استفاده از این مطلب ، نام منبع و لینک (سایت سیمابان) را استفاده فرمایید

 

دانلود رایگان مستند تنها میان طالبان

  • ۳۰۳

دانلود رایگان مستند تنها میان طالبان

( حقایقی از پشت پرده گروه طالبان )

 

دانلود رایگان مستند تنها میان طالبان

 

تیزر مستند :

 

 

 

نام مستند : تنها میان طالبان (AloneAmongTheTaliban)

کارگردان : محسن اسلام زاده

تهیه کننده : سید سلیم غفوری

نویسنده :  محسن اسلام زاده

سال تولید : 1394

مدت : 65 دقیقه

صاحب اثر : مرکز فرهنگی میثاق

 

 

یا

 

این چند مستند زیر هم خیلی جالبه حتما ببینید

 

 

مستند تنها میان طالبان

 

 

مستند تنها میان طالبان، روایتی داغ از حضور شجاعانه یک ایرانی و زندگی 15 روزه در میان گروه طالبان می‌باشد.

کارگردان مشهدی مستند، محسن اسلام زاده با سفر به کشور افغانستان و تحقیق در رابطه با نحوه زندگی، مذهب و سیاست گروه طالبان می‌پردازد، وی حتی توانسته با چندین نفر از مسئولان نظامی، اقتصادی و فرهنگی طالبان دیداری داشته باشد.

 

 

مستند طالبان

 

 
 

جوایز مستند :

1 - این مستند در اولین اکران بین المللی خود توانسته است که بهترین مستند در جشنواره آتن آمریکا در سال 2017 شود، هیئت داوران، متشکل از مارگریت روریسون، شیلا ویلسون و دنی لونتال بوده است، این جشنواره توسط دانشگاه اوهایو  از سال 1974 تأسیس به اجرا در می‌آید.

2 - دریافت فانوس طلایی از ششمین جشنواره مردمی فیلم عمار.

3 - کسب دیپلم افتخار از جشنواره فیلم های پلیسی مسکو.

4 - حضور در جشنوراه های بین المللی همچون آسیا پاسیفیک 2016، حقوق بشر میلان ایتالیا 2017 و اسماعیلیه مصر در سال 2017

 

 

مستند تنها میان طالبان

 

متن مستند :

 

این واقعه نشانگر احساسات قوی در ایران است که باعث شد مراسم خاکسپاری روز جمعه در تهران به تظاهرات گسترده ی ضد طالبان تبدیل گردد.

ما اطمینان حاصل کرده بودیم که طالبان برای ما مشکلی ایجاد نخواهند کرد

کشته شدن دیپلمات‌های ایرانی در مزار شریف در سال 1997 برای انزجار از طالبان کفایت می‌کرد. این اولین احساس من نسبت به طالبان بود.

تمام قضاوت‌های من در مورد طالبان به حرف‌های رسانه‌ها برمی‌گشت.

طالبان

 

تنها میان طالبان

 

دست تقدیر 14 سال بعد مرا با تنها دیپلمات بازمانده حادثه مزار شریف روبه رو کرد.

حرف‌های جدیدی درباره طالبان می‌شنیدم.

همان روزها قراربود بعد از نماز جمعه مزار شریف مردم برای اعتراض به قرآن سوزی جلوی نمایندگی سازمان ملل جمع شوند. فضا رو به التهاب می‌رفت. ناگهان صدای تیراندازی همه چیز را دگرگون کرد.

باز هم انگشت اتهام به سمت طالبان بود، ولی آنها هیچ وقت مسئولیت حمله را نپذیرفتند. طالبان تبدیل به مسئله شماره 1 ذهنم شده بود.

دو سال تمام هر چه در مورد آن‌ها نوشته شده بود را خواندم، اما جواب سوال‌هایم در کتاب‌ها پیدا نمیشد. تصمیم گرفتم به میان طالبان بروم تا خودم از نزدیک واقعیت‌ها را ببینم.

میان طالبان

بالاخره پیگیری‌هایم نتیجه داد. دیدار با طالبان از طریق یک رابط هماهنگ شد. قرارمان نزدیک کوه‌های تورابورا بود. سه روز منتظر ماندیم، ولی کسی به استقبال ما نیامد.

 

مستند تنها میان طالبان

 

چند ماه از این ماجرا گذشت، دیگر امیدی برای رفتن نداشتم. به یک‌باره خبر دادند دوروز دیگر خودت را به قندهار برسان. اما یک شرط مهم داشتند باید تنها بروم.

تنها میان طالبان

مسافران محترم، مهمانان گرامی، به فرودگاه بین المللی قندهار خوش آمدید. ساعت به وقت محلی یک بعد از ظهر.

اولین چیزی که همیشه بعد از ورود به افغانستان نظرم را جلب می‌کند، بالون جاسوسی آمریکایی‌هاست که انگار حالا جزئی از معماری افغانستان شده است.

با همان راننده دوسال پیش هم سفر شدم. شهر در حال و هوای انتخابات است.

قبل از هرکاری باید شبیه به افغان‌ها شوم. ابتدا باید پول‌هایم را افغانی کنم. بعد از آن به بازار بروم برای خرید لباس محلی.

اولین باری نیست که شب را در قندهار به صبح می‌رسانم. آن بیرون زندگی جریان طبیعی خودش را دارد. ولی در این اتاق، زمان متوقف شده. معلوم نیست فردا با چه کسانی روبه‌رو می‌شوم. می‌ترسم. قرارمان مقابل بیمارستان چینی‌هاست. رابطم مثل من منتظر تماس است.

رابط: حاجی پول مولی چیز لازم نداری؟

فکر میکنم، واقعا این بار آمدند.

رابط: حاجی گل کجایی؟ ... بله همون ماشینه

دوربین باید خاموش میشد. تنها با یک اشاره، مرا به ماشین خود هدایت کردند، بعد از آن فقط سکوت بود. تا سه ساعت بعد که اجازه فیلم برداری صادر شد.

در جاده قندهار با هلمند در حرکتیم. هنوز سکوت بین ما حکم فرماست. فقط می‌دانم تمام کارهایم را باید باشخصی به نام کلیم الله هماهنگ کنم.

 

مستند طالبان

 

ورود به بیراهه‌ها شروع زندگی مخفی را خبر می‌دهد.

مقصدشان شمال هلمند است. برای رسیدن به مناطق شمالی هلمند باید از رود هیرمند عبور کنیم.

هلمند بزرگ ترین ولایت افغانستان و شمال آن مرکز تجمع طالبان است.

 تذکر می‌دهند از این جا به بعد، به هیچ وجه از تلفن همراهت استفاده نکنی. هرچند اولین ارتباط کلامی‌شان تذکر بود، ولی خوشحالم حداقل این سکوت چند ساعته شکست.

این جاها دیگه کلا تحت سلطه طالبانه دیگه؟

دیگه هیچ خبری از حکومت نیست، حکومت تمام شد.

کلیم الله می‌گوید دیگر مهمان ما هستی.

حرفش مانند آب سردی‌ست بر ترس درونم. چون پشتون‌ها برای مهمان احترام زیادی قائل‌اند.

رادیو: شنونده های محترم! حالا به گزارش‌های ولایات جنوبی می پردازیم. مسئولان امنیتی ولایات جنوبی می‌گویند که در کنارِ طالبان مسلح، تعداد تندروان خارجی نیز نسبت به قبل افزایش یافته و می‌خواهند در برابردور دوم انتخابات، مانع ایجاد کنند. مقامات بلند پایه ولایات جنوبی در کنفرانس "تدابیر"در قندهار، خواستار افزایش نیروهای پلیس محلی در زابل شدند.

نه ... نه ... نگیر! اگر ما رو در دوربینت بیاری... طالبان... {با خنده به سر بریدن اشاره می‌کند}

از برخوردش نفهمیدم شوخی می‌کند یا تهدید.

هنوز گیج هستم. نمی‌دانم از چه کسانی در چه موقعیت‌هایی اجازه دارم فیلم بگیرم.

به نظر می‌رسد هیرمند شرایط مناسبی برای معیشتشان فراهم کرده. شغل اصلی آن‌ها دامداری و کشاورزی‌ است. اما انگار همه آنها شغل دومی هم دارند: جنگیدن و کشته شدن.

اینجا کمتر قبری پیدا می‌شود که بالا سر آن نوشته شده باشد مرحوم، اکثرا نوشته شده شهید.

 

تنها میان طالبان

 

از کلیم الله در مورد وضعیت یتیمان جنگ می‌پرسم. او هم شرایطی را برای پاسخ به این سوال به وجود می‌آورد. این اولین مصاحبه من با یک مسئول در تشکیلات طالبان است.

  • در این دفترچه اسامی ایتام نوشته شده یتیمانی که پدران آنها با امارت اسلامی بودند و به شهادت رسیده‌اند. امارت به خانواده های این ایتام که خانواده‌های ضعیف هستند، کمک می‌کند. در حال حاضر آمار دقیق مشخص نیست که چند نفرند، اما آمار سال گذشته ما که مربوط به استان هلمند است به  حدود 2000، 2200 خانواده می‌رسد.

از صبح منتظر این لحظه‌ا‌م. کلیم الله قول داده است هماهنگ‌ های لازم برای رفتن به منطقه درگیری یا به قول خودشان کمربندی را انجام دهد.

این خون خارجی است

چیه این؟

این خون خارجی است، خون یک آمریکایی یا یک انگلیسی.

این‌ها یونیفرم نظامی است که منفجر شده. این لباس نظامی‌اش است، ببین.

این کمچه است.

یعنی مینه؟

بله

وقتی پای کسی با آن تماس پیدا کند می‌ر‌ود روی هوا!

بله در این منطقه عملیات بزرگ صورت گرفت. آن‌ها هواپیماها و تانک‌های زیادی با خود آورده بودند و از زمین و هوا عملیات انجام می‌دادند. وقتی این‌جا آمدند، ده پانزده نفرشان با این مین‌ها کشته شدند. یک مین این است و مین‌های دیگر آن‌جا و جاهای دیگر.

این‌ها که در سنگر نشسته اند، مجاهدین هستند، ما با دشمن 100 متر فاصله داریم.

دشمن کجاست؟

پرچم را دیدی؟  

 

تنها میان طالبان

 

آن پرچم است و پرچم را به این خاطر نصب کرده‌اند که وقتی خارجی‌ها می‌آیند و این محل را بمباران نکنند. این‌جا هم انگلیسی‌ها، هم ارتش ملی و هم آمریکایی‌ها می‌آیند در این‌جا با هم هماهنگ می‌شوند و از این‌جا به نواحی مختلف گسیل می‌شوند.

بگو اجازه ندارد نفر آخر باشد ... بگو

آها پس من باید برم

برو

آن جا مین گذاری شده از این طرف بیایید

این قرارگاه دشمن است، آن‌جا را که برج نمایان است ببین، قرارگاه دشمن است.

در این منزل که گونی‌ها (کیسه‌ها) روی آن گذاشته شده است، آنها مستقر هستند.

اینها ارتش ملی هستند یا انگلیس‌ها؟

نه ارتش ملی هستند، نه انگلیس‌ها. بلکه پلیس محلی هستند، اربکی‌ها هستند. ارتش ملی و انگلیس‌ها آن طرف مستقرند.

این‌ها (دشمنان) را آمریکایی‌ها به وجود آورده و با ما می‌جنگند، نه این که بخاطر وطن با ما بجنگند.

 آمریکایی‌ها به آن ها سلاح داده‌اند؟

بله، سلاح، فشنگ و همه تجهیزات آن‌ها را آمریکایی‌ها داده‌اند.

نورآقا! من در کمربندی (خط مقدم درگیری) هستم. غذا نخور منتظر ما باش، ما سه چهار نفر هستیم.

 

تنها میان طالبان

 

این‌جا پاسگاه است ... این پاهای مصنوعی مربوط به این مجاهد است که خوابیده. بله، او این‌جا زندگی می‌کند، اما با همین وضعیت نیز کار و فعالیت دارد. دوستان زیاد دیگری هم دارد که مثل خودش هستند.

سلام علیکم ... چه‌طور هستید؟

این خشخاشه. این تخم تریاکه.

حالا بگو

همه‌ی این‌ها تریاک است ... {خنده} بیشتر از این نمی‌تونم توضیح بدم.

این زمین‌ها که ما و مردم ما آن‌ها را کاشته‌ایم، تریاک است. ما شغل دیگری نداریم ، شغل ما همین است. معاش یکسال ما با همین کاشت (تریاک) تامین می‌شود. مردم ما کمتر گندم می‌کارند، آن‌جا را ببین! گندم کاشته شده است، بقیه منطقه کلا تریاک است.

بهش نشون نده

بزار نشون بدم، خریداره

این خوب تریاک است.

خریدار است.

این‌جا الان کیلویی چند دلاره؟

کیلویی 9دلار.

یک و نیم صد دلار خام.

یعنی پخته نیست؟ نه.

این رو اینجوری نگه دار.

اینم گرفتی دارم آب میریزه؟

ها! گرفتم، گرفتم.

دستت درد نکنه.

اینجا مقر فرماندهی عملیات این منطقه است. اتاق فرماندهی‌شان زیلویی زیر درختان است. جای خالی هر چیزی را هم در میان آن‌ها سلاح پرکرده.

این سلاح برای ارتش ملی است.

ها اون بالایی.

یعنی مال آمریکایی‌ها نیست؟

آمریکایی‌ها به ارتش داده‌اند...

راکت آمریکاییه این‌ها؟ ها! راکت مجاهدینه.

خودش ساخته

بله، این‌ها را مجاهدین ساخته اند. قبلا این کلاهک را نداشت، ما آن را جوش داده‌ایم.

ما یک وقت مخفیانه به قرارگاه آن‌ها رفتیم و دو عدد از این نارنجک‌ها را پرتاب کردیم که در اثر آن، به اعلام خودشان، 14 تن آنان کشته شدند.

قبل از خواب نیم روزی تذکر می‌دهند در اطراف تماما مین‌گذاری است، مراقب خودت باش.

 

تنها میان طالبان

 

محل تله‌های انفجاری با بالن‌های زرد رنگی مشخص شده.

قرار است به یکی از برنامه‌های ثابت‌شان برویم.

سلام علیکم ... چه‌طور هستید؟

برای تقویت روحیه نیروهای‌شان هر هفته به صورت گردشی، در مناطق تحت تسلط‌شان رژه برگزار می‌کنند. ابتدا یگان‌های پیاده رژه می‌روند.

یواش ...یواش

سپس نوبت به دسته‌ای می‌رسد که به مولویان تویوتاسوار معروف‌اند.

سلام علیکم ... چه‌طور هستید؟

امروز متوجه این موضوع شده‌ام که طالبان آن‌قدرها هم نسبت به دوربین من حساس نیست. حتی می‌توان گفت به کارهای من علاقه هم دارند.

خوب هستید ان‌شاءالله؟

خوب هستیم. بسیار خوب هستیم

اولاً این مجاهدین در این‌جا جمع شده‌اند و ما همیشه علیه کفار جمع میشویم. و دیگر این‌که این مجاهدین، که برای تامین امنیت مجاهدین مناطق دیگر جمع شده‌اند. الحمدلله هیچ خارجی در جمع ما نیست، این فقط تبلیغات کفار است. این مجاهدین از قلعه گز و متعلق به همین منطقه هستند.

در پایان مراسم از جوانان منطقه عضو گیری می‌شود.

پس از تمرین همه نیروها مثل تیم فوتبال در کنار هم قرار می‌گیرند تا عکس یادگاری بگیرند. اولین باری که به خودم اجازه میدم با آن‌ها شوخی کنم، گوله اسلحه‌شان روبه‌رو من است.

 

دانلود طالبان

 

حاجی صاحب شلیک نکنی یه وقت؟

شلیک نمی‌کنه!

شوخی میکنم.

داره مسخره میکنه

نه مسخره، نه بابا شوخی، مزاح.

داره مسخره میکنه

باز میگه مسخره!

نه

در مسجدی که کار عضوگیری را انجام می‌دهند، مصاحبه بعدی هماهنگ می‌شود. نماینده شورای فتوا. به نظر میرسد هرچه جلوتر می‌روم با مسئولین رده بالاتری دیدار می‌کنم.

فتوای جهاد در مقابل چه کسی صادر می‌شود؟

فتوای جهاد را که علمای افغانستان داده‌اند، این فتوا را به طور خاص علیه آمریکایی‌ها نداده‌اند. یعنی افرادی که معاونین کافران و مشاورین و ناصرین آن‌ها هستند که به کفار مشورت خیر می‌دهند و آنها را کمک می‌کنند، حکم این افراد، مانند حکم کفار حربی است.

آیا قتل برادران مسلمان سایر مذاهب از نظر شما جایز است؟

مطلقا نه.

در مذهب ما، مذهب امام الائمه ابو حنیفه(ره) کشتن مسلمان مذهبی، مطلقا حرام است. هیچ گاه در مذهب ما چنین نیست که فردی مسلمان مسلمان مذهبی باشد و ما کشتن وی را جایز بدانیم.

یک سوال هم الان یادم افتاد، می‌تونم بپرسم یا امکانش نیست؟

امکانش نیست!

می‌خواستم سوالات مهم‌تری بپرسم، ولی کلیم الله اجازه پرسیدن آن‌ها را نداد.

اگر می‌خواهی می‌توانیم امشب به مقر اردو ملی حمله کنیم، تا فیلمت جذاب‌تر شود. این را کلیم الله می‌گوید.

می‌گویم دوربینم دنبال زندگی است، نه جنگ.

البته زندگی‌ای که دنبالش بودم، به همین سادگی‌ها به نظر نمی‌رسد.

شب را نزدیک موسی قلعه خوابیدیم تا به قراری که کلیم الله هماهنگ کرده بود، به موقع برسیم. مصاحبه با معاون والی هلمند. باید با محافظی که خودش فرستاده برویم.

قرار می‌شود سوال‌ها را معاون والی هلمند ببینه. دو ساعتی خواندن چند سوال طول می‌کشد.

گویا هر چه رده مسئولیت بالاتر می‌رود، هماهنگی‌ها هم بیشتر طول می‌کشد.

 

دانلود رایگان مستند تنها میان طالبان

 

من محمد داود مزمل، معاون والی هلمد هستم. تمام امور ملکی و نظامی (لشکری و کشوری)در حیطه صلاحیت استاندار است. مانند تشکیل دادگاه‌ها، تعیین فرمانداران، تعیین فرماندهان نظامی برای مناطق و طرح دادن به مجاهدین و ارجاع دادن مسائل حقوقی به دادگاه‌ها، همه از صلاحیت‌های استاندار است.

مخالفین شما می‌گویند تنها مناطق جنوبی در کنترل شماست، آیا این حرف درست است؟

نه، این حرف درست نیست، شما مطبوعات را ببینید.

عملیات فراوان طالبان در تمام ولایات (استان‌ها) شمالی افغانستان. مانند: بدخشان، بغلان، قندوز، فاریاب و بادغیس صورت گرفته، دشمن را سخت شکست داده‌اند.

موسی قلعه نامی بود که در قلب ارتش بریتانیا هک شده بود. این را شرارد کوپر، سفیر انگلستان در کتاب «نامه‌های کابل» می‌گوید.

این ولسوالی (شهرستان) موسی قلعه است .... این‌جا که هست، در اختیار حکومت است ... این‌جاست ... این هم طالبان است ... این هم طالبان است ... این هم طالبان است ... این هم طالبان است ... حکومت در این‌جا محاصره است.

سفیر انگلستان در کتاب خاطراتش می‌گوید در تابستان سال 2006 یگان‌های از ارتش انگلستان، آمریکا، دانمارک، استونی و ارتش ملی افغانستان موسی قلعه را در عملیاتی به نام نیش مار تسخیر می‌کنند، اما پس از چندی خروجی خفت بار را از منطقه دارند.

در فوریه سال 2011 مطبوعات آمریکایی گزارش کردند جامعه اطلاعاتی ایالات متحده از تخمین تقریبی اعضای طالبان سر باز زده تا مبادا باعث ناامیدی افسران عالی رتبه آمریکایی بشوند.

این‌جا گرجستانی بود .... این‌جا گرجستانی بود ... این‌جا گرجستانی بود .... این‌جا آمریکایی بود ... این‌جا آمریکایی بود ... این‌جا هم آمریکایی بود

ممنون

بازاری محلی به نام آدا

اکثر چهره‌ها پشتون قندهاری هستند.

سعی می‌کنم از پشت دوربین لبخند بزنم تا فضا تغییر کند

خوبی حاج آقا؟

بله

من از اهالی ولسوالی "گرم ریز"، ولایت هلمند و رئیس قاچاقچی‌ها هستم.

ریشات کو ریش؟

هان، ریش نداری؟

اگه ریش داشتم بد مستی می‌کردم!

چطوری؟

الحمدالله

سلام علیکم، چطورید؟

خبرنگار کجا هستی؟

فارسی حرف بزن.

چی؟

ببین چی میگه

خبرنگار کدوم رسانه هستی؟ در کدام رادیو کار میکنی؟

این خبرنگار تلویزیون هست.

اگر می‌خواهی نظرت را به او بگو

از من سوال بپرس

اکنون که طالبان اینجا آمده‌اند وضعیت بهتر از پیش است یا بدتر؟ 

اکنون بهتر است، مردم خوشحال‌اند، امنیت برقرار است. نه، طالبان برخورد خوبی با دارند، ما خود نیز طالب هستیم.

طالبان کسانی نیستند که از خارج آمده باشند، آنها هموطنان ما هستند. ما چه کوچک و چه بزرگ همه مجاهد هستیم. حتی نانوا که وظیفه اش پخش نان است.

در جهاد شرکت می‌کند و یا آن کسی که از پاکستان گوشت می‌آورد و می‌فروشد هم مجاهد است.

دورانی که امارت اسلامی طالبان هست با قبلش چه فرقی کرده؟ فرقی داشته برایشان؟

خیلی فرق داشته. قبل از طالبان دزد زیاد بود و رفت و آمد از خانه تا بازار سخت بود، ولی الان می‌توانیم راحت رفت و آمد کنیم.

کسانی هم هستند که انتقاد می‌کنند.

برق در قندهار و حیدر آباد قطع می‌شود ما در کجکی و موسی قلعه برق نداریم، چرا؟ دولت چرا این کار را می‌کند، طالب کیست؟ دولت کیست؟ آن‌ها بین خود در حال جنگ هستند. مردم چه گناهی دارند؟ علت چیه؟ آرزوی ما این است.

و کسانی که در کمال شهامت کاملا مخالف هستند.

سلام علیکم حاجی آقا چطورید؟

چطوری؟ خوبی؟

الحمدالله ...

خدا حفظت کند

خوبی؟

بپرس ازش

تو این‌جا چیکار می‌کنی؟ مشغول چه کاری هستی؟

من بستنی فروش هستم.

قبلا امنیت چجوری بود؟

قبلا امنیت خوب بود، حالا هیچ نیست.

کلیم الله اصرار دارد تلاش‌شان برای ایجاد امنیت را نشان دهد.

مرا با خود به یکی از دادگاه‌هایی می‌برد که قاضی شرع طالبان به شکایات مردم رسیدگی می‌کند.

بله در این دادگاه درباره امور شرعی از سوی امارات اسلامی افغانستان داوری می‌شود. در این‌جا امور اسلام اجرا می‌شود و مراجعینی که این جا مراجعه می‌کنند مسائل آنها بر حسب اصول شرعی حل و فصل می‌شود

و بعد همان‌گونه که نعمت الله ادعا می‌کرد ماشین من وقتی به آخر بازار رسید، چپ کرد. چون شیر آقا روی بازار آب زیادی رها کرده بود.

وقتی ماشین چپ کرد، مرغ داخل آن بود؟ چقدر بود؟

هشتاد مرغ در چند سبد.

بعد به چه شکل اجرا میشه احکام ایشون؟ به وسیله حکومت .... یعنی به وسیله امارت اسلامی اجرا میشه؟

بله، بر حسب اصول امارت اسلامی اجرا می‌شود.

محافظ جدید با فرمانده‌شان تماس می‌گیرد تا رفتن به زندان را نیز به برنامه‌هایم اضافه کند.

سلام علیکم، چطور هستید؟

و علیکم السلام، الحمدالله خوبیم.

به چه جرم زندانی هستی؟

به جرم قتل

نام تو چیست؟

نام من متین است

اهل کجایی؟

اهل مارمل هستم

به چه جرم زندانی شدی؟

به جرم کشتن یک پسر

چرا زندانی شدی؟

به اتهام دزدی

به خاطر خدمتی که به عنوان مجاهد برای یک شخص می‌کردم، دستگیرم کرده‌اند

چرا چه اعمالی انجام داده‌ای؟

می‌گویند او دزدی می کرده پس تو هم شریک وی هستی

کسی به تو ستم نکرده است؟

نه، در این سه، چهار شب که مرا این جا آورده‌اند خوبم. ولی قبلا که در واشیر بودم بسیار به من ظلم می‌کردند

درسته

بیا

انواع جرم‌ها دیده می‌شود، ولی متوجه شدم یک جرم در طالبان هرگز بخشیده نمی‌شود.

مرتکب خیانت شده‌ام.

چه خیانتی؟

سه نفر زندانی را آزاد کرده‌ام

آنها چرا زندانی شده بودند؟

ابتدا من اطلاع نداشتم، اما بعدا از زبان مجاهدین شنیدم که آنان مرتکب قتل شده بودند.

باز هم مسیر و اتفاقات پیش بینی نشده‌اش.

بمباران آمریکایی‌ها بود؟

بله

چی زدند؟

اون دود رو می‌بینی؟ مرکز موسی قلعه است.

سلام علیکم

سلام علیکم، چطوری حالت خوب است؟

این دود در منطقه شما از چیست؟

من هم متوجه دود شدم، ولی نمی دانم از چیست

دود از کدام منطقه بلند می شود؟

از منطقه چغالی(شغالی)

اوضاع چطور است؟

الحمدالله، امن و امان است، توحالا کجا هستی؟

خواستم از موقعیت پیش آمده استفاده کنم. به کلیم الله گفتم می‌خواهم به منطقه بمباران شده برویم. جوابم را این‌گونه داد: از این مناطق در این جا زیاد است.

تفریحگاهی در روستای سر بغنی

سکوت در هر گوشه پرسه می‌زند و درختانی زخمی و پیچ و تاب خورده، در گوشه گوشه زمین افتاده‌اند

کلیم الله کسی را جلوی دوربینم می‌آورد. پای چپش مث همان درخت‌هاست

هشت سال قبل این حادثه رخ داد، عصر روز پنجشنبه. شب جمعه‌ای بود که این منطقه بمباران شد. من آن‌جا روی سکو نشسته بودم، اما متوجه مجروح شدنم نشدم.

این جا زیاد جسد افتاده بود؟

بله، اجساد شهدای زیادی این جا افتاده بود، به حدی که قابل شمارش نبودند.

 پیرمردی توجهم را جلب می‌کند سعی دارد دوربینم را به گوشه دیگری از محوطه بکشاند.

بیش از سه خودرو اینجا وسایل بود که مردم بردند. هرکس وسایل شهید خودش را برد. این البسه و جلیقه‌ها متعلق به شهدای غریبه است. یک، دو، سه، چهار، پنج. اینها برای یک خانواده هستند. این پدر بزرگ آن‌ها هست، حاجی بشر نام دارد، این‌ها نوادگان او هستند. این برادر من حاجی دلبر است، نامش برسنگ قبرش نیز نوشته شده. من حتی دست برادر خود را نیافتم.

از دو پسرت که شهید شدند چند یتیم باقی ماندند؟

از یکی سه یتیم و از دیگری بیوه‌اش باقی ماند. بیوه‌اش هم رفت به منزل پدرش. سه پسرم شهید شدند که مثل گل بودند، این میدونه!

میتونی آنها را نام ببری؟

بله...

اسم آنها چی بود؟

سایبان بود، سیف الملکوک بود ....

من در حالی که نابینا هستم، شده‌ام نگهبان این قبرها ...

آیا شما از طالبان می خواهید که انتقام خون این‌ها را از اشغال‌گران و کافران بگیرند یا خیر؟

بله که می‌خواهیم!

از کافران انتقام بگیرند؟

بله که می‌خواهم، چرا نخواهم؟

آیا از طالبان تقاضا کرده‌اید تا انتقام شما را بگیرند؟

بله، وقتی با اسلام چنین رفتار بشود، معلوم است که تقاضا می‌کنم.

سه فرزند من به شهادت رسیده‌اند، وقتی طالبان بیایند این درخواست را از آنها خواهم کرد، چرا نکنم؟

آهای حاج آقا...آهای حاج آقا...آهای حاج آقا...

اینجا هیچ خانه‌ای بی‌ماتم نبود، کاش شما را با ماشین می‌بردم آن‌جا.

راه زیادی نرفتیم که نماز مغرب را باید بخوانیم.

 اسم این منطقه "خاوه" است. به این روستا مزار می‌گویند. ما قوم تاجیک هستیم که چندین خانواده در اینجا هستیم. پانصد تا هزار خانوار در اینجا ساکن هستیم، که تمام منطقه اقوام ما هستند.

اولین جایی است که شیعیان را در کنار اهل سنت می‌بینم.

این زیارت‌گاه‌هاتونو میشه معرفی بکنید؟

بله میشه.

چیا هست؟

زیارت‌گاهی مثل کوچ آقا ... سخی ... سید میر عطا ... داوچاق ... این‌ها همه زیارت‌گاه‌های ما هستند.

زیارت امام‌زاده سید میر عطا با برخی از اعضای محلی طالبان.

سلام علیکم

سلام علیکم

همه با هم دعا می‌خوانیم

ازت فیلم نمی‌گیرم، فقط از دست‌هات می‌گیرم.

حتی کلیم الله هم دست به دعا برمی‌دارد.

اینجا مشکلی پیش نمیاد برای زیارت و یا اینکه طالبان بگن که زیارت شرکه، حرامه. این مشکلی؟

تا حالا با زیارت مخالفت نکرده‌اند. حتی خودشان هم آمده‌اند زیارت. حتی اگه حاجتی هم داشتند، آمده‌اند و خدا حاجت آن‌ها را داده است.

یعنی به شفاعت هم اعتقاد دارند؟

بله ... بله ... اعتقاد دارند.

دور و بر امام‌زاده پر است از درختان توت که ندر امام‌زاده کرده‌اند. نمیدانم اینجا چه سری دارد که کلیم الله را این قدر سرحال کرده است.

این توت‌ها آمریکایی است. ببین باید کلمه لااله الله ... بگویید مسلمانش کنید.

مسلمانش کنی؟

اره مسلمانش کن.

بسیار خوش.

حاجی توت‌ها اسرائیلی‌ان یا آمریکایی؟

کابلی

کابلی؟

ها

محسن بیا

یک هفته‌ای می‌شود که در میان طالبان هستم. با آدم‌های زیادی صحبت کردم، اما انگار هیچ کدام از آن‌ها برای پاسخ به سوالات اصلی‌ام اختیاری نداشتند. باید هر طور شده با یکی از سران طالبان دیدار کنم. جسارت به خرج می‌دهم و درخواستم را با کلیم الله مطرح می‌کنم. او هم من را در خانه‌ای می‌گذارد و قرار می‌شود این موضوع را به سران طالبان اطلاع دهد.

خلاصه خبرهای مهم را بشنوید: مقامات ولایت کنر می‌گویند شمار زیادی از کارکنان ارتش ملی در اثر انفجار مین در ولسوالی (شهرستان) نورگر این ولایت کشته شده‌اند. سازمان ملل متحد از کشورهای همسایه افغانستان می‌خواهد تا در زمینه برگزاری انتخابات خوب در این کشور کمک کنند.

ظاهرا وضعیت امنیتی در این سه روز مانده به انتخابات خیلی وخیم شده است.

کلیم الله آب پاکی را روی دستم می‌ریزد. به او گفتند فعلا حق ندارید از این روستا خارج شوید. این همه راه نیامده‌ام که دست خالی برگردم. باید پاسخ سوالاتم را از سران طالبان بگیرم.

 

طالبان

 

روزهای تکراری انتظار در حال سپری شدن است.

می‌خواهم فرصت پیش آمده را به فال نیک بگیرم، تا نگاهی عمیق‌تر به طالبان داشته باشم. آن چیزی که تا به حال از نگاه دوربینم جا مانده وضعیت آموزشی آن‌هاست.

خوب که می‌بینم متوجه می‌شوم قرآن هایی که در دست دارند ترجمه ندارند.

عده‌ای از این‌ها حافظان قرآن هستند و عده‌ای نیز کسانی هستند که روخوانی قرآن را به ایشان می‌آموزیم. سپس اختیار با خود آن‌هاست که ادامه می‌دهند یا می‌روند.

در این مناطق فقط روخوانی و حفظ قرآن تدریس می‌شود، ولی چه کسی و چه طور معانی قرآن را برای آن‌ها تفسیر می‌کند؟

انتخابات آمد و رفت، اما هنوز خبری نیست. محافظم نیز خسته شده.

این طلا نیست طلا؟

بله طلا است. من این را خریده‌ام.

طالبان اعدام نمی‌کنه که طلا دستت کردی؟

نه ما کسی رو به خاطر انگشتر اعدام نمی‌کنیم، ببین خودت هم انگشتر داری!

مال من طلا نیست.

بله ... خب من هم انگشترم را دور می‌اندازم.

امشب شخصی به همراه کلیم الله سر سفره کنارمان می‌نشیند. گویا از منطقه برام‌چاه آمده و می‌خواهد فیلم‌هایی را که تا الان گرفتم چک کند.

بعضی از این‌ها عکس است.

عکس است؟

بعضی‌هایش.

این روی دیوار زیاد کیفیتش خوب نیست دیگه.

به نظر می‌رسد موافقت طالبان برای ملاقات با یکی از سران، در گرو تایید این شخص است.

امروز قرار است خبر نهایی را بدهند.

بالاخره اجازه حرکت صادر می‌شود.

از این‌جا به بعد نفراتی جدید مامور انتقالم هستند. حتی کلیم الله هم نمی‌تواند جلوتر بیاید.

راننده تاکید می‌کند ساک‌ها و وسایلت را کنار خودت نگه دار تا اگر لازم شد آنها را از ماشین پرت کنی بیرون.

هرچه جلوتر می‌رویم خطر بیشتر خود را نمایان می‌کند.

جاده پر از لاشه وسایل نقلیه است که سنگ قبر راکبان‌شان شده‌اند.

به نقطه‌ای می‌رسیم که باید توقف کنیم.

پیگیرکه می‌شوم می‌گویند اینجا نزدیک کمپ باستیون است.

کمپ باستیون، بزرگترین پایگاه نظامیان انگلیسی در افغانستان است. فرماندهان انگلیسی برای رسانه ها باستیون را دژی نفوذ ناپذیر معرفی می‌کردند، ولی جریانی دیگر در چهارده سپتامبر 2012 رقم خورد.

سلامی دوباره ... حملات تروریستی در افغانستان به پایگاه بین المللی باعث شد دو نفر از نیروهای دریایی آمریکایی کشته شوند و تعداد بیشتری نیز زخمی شوند. این حملات در کمپ باستیون و ایالت هلمند انجام پذیرفت.

پانزده شورش‌گر که راکت‌های هوایی حمل می‌کردند که پرتاب کننده موشک بود و نیز دارای اسلحه‌های نظامی و جلیقه‌های خودکشی بودند.

شش جت هَریِت نابود شد، که بیشتر از دو هزار میلیون دلار قیمتش بود و نیز تونلی هم در کار نبود، آنها‌ یک ابزاری به این اندازه داشتند و نیز یک آهن‌بر.

یک آهن‌بر؟ تنها همین؟

طالبان ویدیویی را منتشر کرد که در آن نشان می‌دهد که شورشیان برای کمپ باستیون آماده می‌شوند.

بهترین زمان حرکت شب است تا به کمینی انگلیسی‌ها برخورد نکنیم. اگر لو برویم ادامه سفر را در بگرام یا گوانتانامو به سر می‌بریم.

هی!

من دست نزدم.

حاجی اینجا فیلم‌برداری نکن.

خاموش کن. خاموش کن.

بعد از هفت ساعت صحرانوردی بی‌امان می‌توانم مطمئن شوم که به اندازه کافی از باستیون دور شدیم.

 همین یک قلم کم بود تا اتفاقات ابتدای سفر مو به مو تکرار شود. دوباره باید از هیلمند عبور کنیم. این بار از شمال به جنوب. باز هم به گروه مسلح دیگری سپرده می‌شوم.

برای چی بچه‌ها پشت می‌نشینند؟

به خاطر خطر جنگ.

اولین باری است که اسلحه‌شان را از حالت ضامن خارج می‌کنند. فرمانده منطقه خودش برای انتقالم آمده. مقصد بعدی برامچه. از این نقطه تا برامچه شش ساعت در بیابان هستیم. در جنوبی‌ترین نقطه از ولایت هلمند هم مرز با پاکستان. باید اولین رسانه‌ای باشم که به برامچه راه پیدا می‌کنم.

برامچه، منطقه‌ای استراتژیک در جغرافیایی خطرناک. طالبان دور تا دورش را مین گذاری کرده و فقط یک راه ورودی دارد.

بمب افکن‌های آمریکایی همه جا را با خاک یکسان کرده‌اند، ولی هنوز زندگی در آن جریان دارد. اینجا مرکز قدرت طالبان است

پیاده نشم نه؟

حاجی زرا فرمانده عملیاتی برامچه می‌گوید مصاحبه‌ای که درخواست کرده بودی هماهنگ شده، اما باید قبل از آن از چیز دیگری فیلم بگیری.

بر فراز یکی از کوه‌های مشرف در برامچه منتظر می‌ایستیم.

می‌خواهند از یک تیم عملیات ویژه فیلم بگیرم.

از حرف‌های حاجی زرا می‌فهمم که عملیات‌شان را به‌خاطر تاخیر چند روزه من عقب انداخته‌اند. انگار سعی دارند از دوربینم به عنوان ابزاری برای نمایش قدرت خود استقاده کنند.

قرار است بعد از این برنامه برای انجام عملیات بروند.

فرمانده آخرین توجیهات لازم را به آن‌ها گوش زد می‌کند.

تکبیر ... الله اکبر ...

سبیلنا ... سبیلنا ... الجهاد الجهاد (راه ما ... جهاد جهاد)

تکبیر ... الله اکبر ...

امیرالمومنین ملا محمد عمر ... زنده باد

امارت اسلامی افغانستان ... زنده باد

حاجی زرا قبل از رفتن نکته‌ای را گوشزد می‌کند. ما را دیگر امارت اسلامی افغانستان خطاب کن، ما با طالبان پاکستان فرق داریم.

بالاخره زمان ملاقات فرا می‌رسد.

قرار است با ملا گل آقا عضو ارشد شورای رهبری طالبان دیدار کنم.

تاکید می‌کنند مصاحبه باید به صورت صوتی انجام شود. نمی‌توانم تصویری از چهره او ولو پوشیده داشته باشم.

بسم الله الرحمن الرحیم

من سوال بپرسم؟

بله

بسم الله الرحمن الرحیم

سفری دورو دراز به ایران

24 ساعت چریکی.

در این دو هفته فشار زیادی را تحمل کرده‌ام.

شاید بهترین رهاورد سفرم حرف‌های ملا گل آقا باشد.

شورای رهبری تقریبا بیست اعضا دارد. تمام امور اجرایی امارت اسلامی را امیر المومنین به آن‌ها صلاحیت داده.

 

تنها میان طالبان

 

در کدام استانها، استاندار و فرماندار دارید؟

32 ولایت است افغانستان. در کل این ولایت‌ها (استان‌ها) ما والی داریم. در ولسوالی‌ها (شهرستان‌ها) ما دو ولسوال داریم. یک ولسوال نظامی و یک ولسوال اداری.

تفاوت‌های فکر شما با وهابیت تکفیری؟

ما دعوت به وهابیت، دعوت به تکفیر و کل این چیزها را ممنوع در لایحه‌های خود اعلام کرده‌ایم.

بحث بودجه امارت اسلامی است؟

همین کمک که هست تقریبا، کل کمک، کمک مردمی است و کمک مسلمانان. مجاهدین ما نه معاش می‌خواهند، نه حقوق می‌خواهند. هیچ ندارند. پیش آن‌ها برادرشان باشند. پدرشان باشد. اونها تکفل خانواده آنها را می‌کنند.

طالبان معروف شده به اداره امر به معروف!

ما که امر به معروف می‌کردیم، به اصول و چهارچوب شرعی عمل می‌کردیم. ایران هم دارد، ما هم داریم، سعودی هم دارد، دیگر کشورها هم دارند. البته قبول دارم که مشکلاتی از جانب ما بود که دشمن به همان‌ها ضریب داد.

یعنی اینکه به ظاهر صرف، ریش و نماز جماعت اجباری و ... این رو شما تکذیب می‌کنید؟

گذشته‌ها گذشته، ما در آینده در روش‌های خود تجدید نظر خواهیم کرد.

درباره حضور زن‌ها در شهرهای بزرگ، درس خواندن زنان؟ و خوب همین باعث ترس شهرهای بزرگ شده

تمام حقوق زنان که در اسلام به زنان داده شده، ما به آن‌ها قائل هستیم. در هر بخش که باشد. لیکن در چهارچوب اسلامی و شرعی و مردم خود.

چرا با انتخابات مخالف هستید؟

یک موضوع کلی انتخابات است که مربوط به آینده است و بعدا باید درباره آن صحبت می‌کنیم. بعد از اینکه اشغال‌گران رانده شدند و رفتند و بعد از آن مردم افغانستان و رهبری ما و علمای ما در مورد آن می‌نشینند و فکر می‌کنند و بحث می‌کنند که برای کشور ما انتخابات خوب است یا شورای حل و عقد یا راه دیگر.

از میان طالبان می‌روم اما سوالات بی‌پاسخ زیادی را به همراه دارم.

من همه سوالاتم را بکنم یک سوال، با مردم که صحبت می‌کنی از جنگ خسته شدند بیش از 40 سال جنگه در افغانستان، آیا یک راه حلی وجود دارد که جنگ نشه در افغانستان؟

در آینده نظر ما این است که یک قوم نمی‌تواند در افغانستان حکومت تشکیل بدهد که تمام اقوام و مذاهب در آن جای خود را در آن نبینند و بزرگان ما به همین فکر هستند که در افغانستان خون از افغان‌ها بعد از اخراج اشغال‌گرها نریزد.

 

 

نقد مستند :

 مستند تنها میان طالبان روایتی است بی واسطه از حضور یک مستند ساز ایرانی در میان طالبان، وی تنها مستندسازی است که پس از 10 سال توانسته است در میان این گروه زندگی و مستندسازی کند، به همین خاطر این مستند از کلیشه هایی که تا به امروز رسانه از طالبان برای ما ساخته اند فراتر رفته است.

 

محسن اسلام زاده

محسن اسلام زاده - کارگردان مستند تنها میان طالبان

 

آیا مستند تنها میان طالبان قصد تطهیر چهره طالبان را دارد !؟

محسن اسلام زاده، کارگردان مستند در نشست هایی که تا الان داشته است بارها عنوان داشته است که بر خلاف نظر برخی از منتقدان، به هیچ وجه قصد تطهیر چهره طالبان را نداشته است و فقط خواسته واقعیت ها را نشان دهد.

 

در جلسه ای که با حضور خود مستند ساز، تهیه کننده و منتقدان و حاضرانی همچون محمد تقی فهیم، مسعود آب پرور، جواد اردکانی، شفیع آقا محمدیان، اصغر بختیاری (تصویربردار آثار شهید آوینی)، محسن یزدی (مدیر مرکز مستند حوزه هنری) و عباس عمرانی به نقد و بررسی مستند پرداخته شد.

مسعودآب پرور (کارگردان تلویزیون) نیز در این جلسه عنوان نمود : خوشحالم که شاهد یک نگاه شجاعانه بودم. شاید من حاضر نبودم چنین ریسکی را انجام دهم!

 

نپرداختن مستند به شهید کردن دیپلمات های ایرانی توسط طالبان!

 

مستند مزار شریف

 

یکی از نقطه ضعف های مستند این است که در ارتباط با شهادت دیپلمات ایرانی در مزارشریف افغانستان که سال 1377 توسط طالبان رخ داد، هیچ سوالی پرسیده نشده است و هم اینکه بهتر بود مستند ساز در ارتباط با تفاوت های طالبان مستقر در افغانستان و پاکستان نیز روایت می‌نمود.

 

تنها میان طالبان

 

 از انتقادات دیگری که وارد است این است که مستند ساز در میان مردم کابل حتی حاضر نشده است، تا آنها خاطره های تلخ خود را از سربریدن شیعیان بامیان توسط طالبان را بیان نمایند.

 

 

مستند تنها میان طالبان

 

https://bit.ly/3id55nN

 

برای تایپ خلاصه مستند و آپلود عکس ها زمان زیادی گذاشته شده است لذا لطفا در صورت استفاده از این مطلب ، نام منبع و لینک (سایت سیمابان) را استفاده فرمایید

 

دانلود رایگان مستند باشگاه شهرت

  • ۳۷۵

دانلود رایگان مستند باشگاه شهرت

( واقعیت پشت پرده زندگی سلبریتی های  )

 

مستند باشگاه شهرت

 

تیزر مستند :

 

 

 

نام مستند : باشگاه شهرت (Bashgahe Shohrat)

کارگردان : محمد حسن یادگاری

تهیه کننده : یاسر فریادرس

نویسنده :  محمدرضا خاتمی

گوینده : حمید محمدی

سال تولید : 1398

مدت : 77 دقیقه

صاحب اثر : مرکز مستند سوره

 

 

یا

 

این چند مستند زیر هم خیلی جالبه حتما ببینید

 

 

مستند باشگاه شهرت

 

مستند باشگاه شهرت (Fame Club)، روایتی داغ از نحوه به شهرت رسیدن سلبریتی ها و حقیقت زندگی آنها می‌باشد، افراد مشهوری همچون الیزابت تیلور، دیوید بکهام، چارلی چاپلین، مرلین مونرو، جرج بست و افرادی  ثروتمندی همچون دونالد ترامپ

در این مستند سعی شده است که زندگی بزرگترین ستاره های هنری جهان از حدود صدسال پیش تا به امروز و دیدگاه های آن در هنر، ورزش و سیاست را مورد موشکافی قرار دهد.

 

مستند باشگاه شهرت

 

 
 

متن مستند :

 

برای بشر دانستن ابعاد عادی از زندگی آدم‌های جالب، جذاب‌تر از دانستن ابعاد جالب از زندگی آدم‌ها‌ی عادیست. ما جهان را بیشتر با آدم‌ها میشناسیم تا با رویداد‌هایش.

هر روز شایعاتی درباره‌ی چهره‌های مشهور به گوش‌مان میخورد و ماهم بدمان نمی‌آید، درباره آنها نظر بدهیم و قضاوتشان بکنیم. سلبریتی‌ها به ما نشانه‌هایی از فهم خودمان را ارائه می‌دهند.

آدمها مدام از خود می‌پرسند چرا مثل ستاره‌ها نمی‌توانند معروف باشند؟ باید چه انتظاری از سلبریتی‌ها داشت؟ چرا آنها ثروتمند شدند و در رفاه زندگی می‌کنند، ولی ما به سختی زندگی می‌کنیم؟ و چه‌طور یک فرد به جایگاهی میرسد که طرفدارانی سینه چاک پیدا می‌کند؟

هر ستاره روایت‌ها و معانی فرهنگی سیاسی خاصی دارد، این روایت‌ها هر ستاره را از دیگری متمایز می‌کند وگاهی هم پوشش، بدن وچهره آنها این معانی را تداعی می‌کند.

شهرت بر جهان ما اثر می‌گذارد و از آن اثر می‌پذیرد و این امکان را به نهاد‌های قدرتمند می‌دهد تا احساسات جامعه را کنترل کند. چون همیشه افرادی عاشق آدم‌های مشهور می‌شوند و سخنان‌شان را قبول می‌کنند

انگار آدم‌ها با تصور خودشان به جای افراد مشهور برای لحظاتی ناکامی‌ها و تلخی‌های دنیای واقعی را فراموش می‌کنند.

اما شهرت روی دیگری هم دارد. تاریخ رسمی شهرت را نادیده گرفته، شهرت میتواند از نشانه‌های هویت جمعی و دلبستگی‌های هر سرزمینی باشد. متون تاریخ معاصر به آن اشاره‌ای نمی‌کند، غافل از این‌که انگار این ستاره‌ها نمایش‌گران و رامش‌گرانی صرفا برای زمان سرگرمی‌اند. باشگاه شهرت

 

زندگی در یک نمای نزدیک تراژدی و غم‌انگیز است و در نمای دور کمدی و خنده‌دار!

خیلی تلاش کردم مردم این را بفهمند ولی آنها فقط خندیدند.

 

باشگاه شهرت

 

فصل اول:عصر جدید

درسال‌های آغازین قرن بیستم سینما یک سرگرمی ارزون بود. افراد خوشترین اوقاتشون رو با کمترین هزینه در سالن‌های سینما میگذروندن. تا جایی که بر سر در بسیاری از سینماها این تابلو نصب شده بود: اینجا خوشبختی بسیار ارزان است

تا قبل از تولد سینما رمان نویسان قهرمانان سیرک‌ها و بازیگران نمایشهای عمومی، شهرت نسبی پیدا می‌کردند. اما از زمانی که پرده نقره‌ای پا به دنیا گذاشت بازیگران سینما فرصت برای شهرت‌های افسانه‌ای به دست آوردند. یکی از شاخص‌ترین ستاره‌های سینما در ابتدای عمر صنعت سینما، چارلی‌چاپلین بود. هنرمندی که کارش رو با نمایش‌های شاد عمومی و سیرک آغاز کرد و در جستجو رویاهاش به آمریکا مهاجرت کرد.

او با قابلیت‌های بدنی‌اش داستان فیلم رو به گونه‌ای روایت می‌کرد که هیچ‌کس جای‌خالی صدا رو در فیلم‌هاش متوجه نمی‌شد. تصویر او به نمادی از سینما در جهان تبدیل شده بود و شهرت چارلی سرزمین به سرزمین پیچیده بود. او رونق‌بخش صنعت سینما در روز‌های سخت آغازینش بود.

چارلی تونست ثروت قابل توجه‌ای برای سرمایه‌داران بزرگ هالیوود کسب کنه، اما فیلم‌های پول‌ساز او پر از گوشه و کنایه به نظام سرمایه‌داری آمریکایی بود. چاپلین در میان مردم محبوب شده بود اما فیلم‌هاش باب میل اربابان قدرت نبود.

بعد از نابودی هیتلر، نزاع کمونیسم شوروی و کاپیتالیسم آمریکا بر سر اروپا آغاز شد. در رقابتی پایاپای بلوک شرق از یک‌سو و بلوک غرب از سوی دیگه، کشور‌های اروپایی رو یکی‌یکی با خودشون همراه می‌کردند. تقابل کمونیسم و سرمایه‌داری در عرصه فرهنگی هم دیده می‌شد.

بسیاری از شهروندان ایالات متحده، مهاجران اروپایی بودند و دیگه کشورشون بخشی از حوزه کمونیسم و هم پیمان شوروری به حساب می‌اومد. این موضوع شاخک‌های سازمان سیا رو حساس کرد. هالیوود هم به عنوان سرزمین آرزوی هنرمندان، بسیاری از شهروندان اروپا از جمله چاپلین رو به طرف خودش جذب کرده بود.

سازمان سیا در سال 1947 پروژه‌ای به‌ نام شکار جادوگران را با هدایت جوزف مک کارتی کلید زد. این پروژه به دنبال هنرمندان اروپایی تباری بود، که نوعی تعلق به تفکر کمونیستی در اونها وجود داشت. سیلی از بازپرسیها و جمع‌آوری اطلاعات در هالیوود به راه افتاد و ریگان که در اون روزگار یک بازیگر درجه 2 هالیوود بود، یکی از عاملان مهم این پروژه به شمار می‌رفت.

اولین قربانی پروژه شکار جادوگران چارلی‌چاپلین بود. او که هیچ‌وقت نتونست رضایت قدرتمندان رو برای اقامت دائم در آمریکا بگیره، زمانی‌که می‌خواست از اروپا برای ساخت فیلم جدیدیش دوباره ویزای آمریکا رو بگیره، ساعت‌ها از او بازجویی شد. با این حال در بدو ورود به خاک آمریکا تلگرافی به دستش رسید که در اون ویزاش رو باطل شده اعلام کرد. او بازگشتی اجباری به اروپا داشت و دیگه نتونست ستاره پرطرفدار سر در سینماها در دوران اوجش باشه.

 

باشگاه شهرت - چارلی چاپلین

 

چارلی که درآمد زیادی برای هالیوود به دست آورده بود و بسیاری از مردم جهان سینما را به کارهای او شناخته بودند، نمی‌تونست این شرایط را بپذیره. به چارلی برخورده بود که برای کاره نکرده بخواد اعتراف کنه، پس در اروپا با دلخوری از آمریکایی‌ها فیلم‌سازی رو از سر گرفت.

در آثار جدیدش دیگه اون هیجان و شور و حرارت قبلی وجود نداشت و انگار می‌خواست غم خیانت‌هایی که در حقش روا شده بود رو با فیلم‌هاش بازگو کنه.

فیلم‌های جدیدش شرحی از تهدید‌ها، ارعاب‌ها، خطر‌های غیر قابل کنترل و تحت تعقیب بودن‌های پنهانی‌اش رو به نمایش می‌گذاشت.

سال‌ها بعد و در دوران پایانی عمرش، وقتی‌که آکادمی اسکار می‌خواست اولین جایزه رو به خاطر یک عمر تلاش هنری به او اهدا کنه، حضار سالن ایستادند و بیش از پنج دقیقه به افتخارش کف زدند.

 

باشگاه شهرت

 

اما در اون لحظه دوربین‌ها در چشمان چارلی برقی از غم و حسرت را ثبت کردند. غمی که نشون می‌داد بزرگ‌ترین ستاره هم آزادانه و بدون ملاحظه ساختار قدرت، نمی‌تونه مسیر قدرتش رو طی کنه و کارش رو به سرانجام برسونه. حتی اگر مردم جهان بسیاری از شادی‌ها و خنده‌هاشون در دوران تلخ کامی رو مدیون او باشند.

شاید چارلی ناگفته‌های زیادی داشت و نتونست اونها رو در عصر جدید شهرت بگه. اما باهمه‌ی استعداد‌های بی‌تکرار و آثار ماندگارش، دیگه در دلش می‌دونست که ستاره‌ها به دنیا نمیان، بلکه اونها ساخته دست قدرتند.

 

این که تو یک شخصیت هستی، به این معنی نیست که شخصیت داری!

 

باشگاه شهرت

 

فصل دوم: یک داستان عامه پسند

دهه‌های 1930و1940میلادی، هالیوود فهمیده بود یکی از مهم‌ترین پارامتر‌های موفقیت‌های گیشه، حضور ستاره‌ها در فیلمه.تماشاگران هم با دیدن ستاره‌ها به این باور می‌رسیدند، که مهم نیست از چه طبقه‌ای هستی و چه‌قدر ثروت داری. همه چیز برای همه کس ممکنه.

یکی از ستاره‌های مشهور سینما در این دوره الیزابت تیلور بود. ستاره‌ای درخشان نه فقط شیفته بازی و زیباییش بودند، بلکه زندگی شخصی پر تلاطمش هم برای مخاطبان جذاب بود.

وقتی تیلور فقط 17 سال داشت، یعنی در سال 1949 عکسش روی مجله TIMEچاپ شد و آوازه شهرتش جهان رو فرا گرفت.

{دیالوگ‌های فیلم: لسی بیچاره!..دختر بیچاره!

خوشگل نیست؟ اون جدیده. تاحالا به این شگفت‌انگیزی ندیده بودم!

این بدرد چیزهایی که بهت یاد داده بودم نمیخوره.

اون مصدومه

انجامش داد. دیدی که کارشو انجام داد 

عزیزم عجب پسر دوست داشتنی}

 

دانلود رایگان مستند باشگاه شهرت

 

دهه‌های 50 و60 میلادی عصر طلایی ستاره‌ها بود. ستاره‌ها موجوداتی ابرانسانی بودند. یک ستاره در اوج جلال و ثروت و زیبایی قرار داشت و دست یافتن در جایگاه او ناممکن بود.

خود ستاره‌ها هم به ندرت در بین مردم ظاهر می‌شدند و فقط عکس‌های آتلیه‌ای و روتوش شده از اونها در دستان مردم قرار می‌گرفت. عکس‌هایی که ستاره‌هارا با وقار، رعنا، جذاب و افسون‌گر نشون می‌داد.

هم مجله‌های اون دوران این طور عکس‌هارا بیشتر برای رو جلدشون میپسندیدن و هم دوربین‌های ثابت و سنگین مجال ثبت تصویر‌هایی با چشم‌های پف کرده و پوششی غیر متعارف را نمی‌داد.

در دهه 50 هیچ بازیگر زنی نمی‌تونست برای بازی در یک فیلم یک میلیون دلار درخواست کنه، به جز الیزابت تیلور اون هم برای ایفای نقش کلئوپاترا.

تا اون زمان تیلور به عنوان یک همسر وفادار و یک مادر مهربان شناخته می‌شد، اما بعد از فیلم کلئوپاترا، شایعاتی بدون سند از داستان دلسردی الیزابت نسبت به همسرش بر سر زبون‌ها افتاد.

آروم آروم دوربین‌های سبک‌تر و لنز‌های زوم به عکاسان توانایی ماجراجویی در زندگی شخصی ستاره‌ها رو می‌داد. تکنولوژی نوین دوربین‌ها، تصویر برداری در هر شرایطی و بدون نور پردازی رو ممکن می‌کرد. سرعت ثبت عکس‌ها بیشتر می‌شد و دوربین‌های کوچیک می‌تونستن به صورت نامحسوس وارد فضاهای خصوصی بشن.

بعد از پخش فیلم کلئوپاترا، خبرهایی درباره علاقه تیلور به مردی غیر از شوهرش پخش شد. نام ریچار برتون، که در فیلم کلئوپاترا بازی کرده بود، هرگز به اندازه تیلور مشهور نبود، اما در بین مردم پیچید.

 

مستند باشگاه شهرت

 

مارچلو گپتی، یک عکاس خبری بود که یا به ارتباط بین تیلور و برتون، شک برده بود یا فقط در بخش ویژه ساحل مدیترانه روم، که قایق‌های ثروتمندان در آنجا لنگر انداخته بود در حال گشت زدن بود. به هرحال او هر انگیزه‌ای که داشت باید وقتی تیلور و برتون رو در کنار هم دیده، به شدت هیجان زده باشه. تا پیش از اون هیچ عکس دیگه‌ای مثل این عکس ماجرا وجود نداشت.

تیلور روی عرشه قایق تفریحی دراز کشیده بود و خیالش راحت بود که هیچکس او رو نمیبینه و برتون طوری کنارش بود که معلوم می‌شد اونها عاشق هم‌اند.

عکس گپتی، تیلور و برتون، دو آدم عاقل بالغ و متاهل و یک پدر و یک مادر رو در پایتخت مذهبی جها کاتولیک به نمایش می‌گذاشت. این در فرهنگ کاتولیک، گناهی نابخشودنی بود.

کار گپتی، در همه جای جهان فرستاده شد و روزنامه‌ها و مجلات اون را در کنار داستان‌هایی از این رابطه فرازناشویی که به صورت مخفی آغاز شده و اکنون مهم‌ترین خیانت در جهان بود، منتشر می‌کردند.

حتی واتیکان، این رابطه رو محکوم کرد. از وزارت امور خارجه آمریکا هم خواسته شده بود تا ویزای ورود برتون به آمریکا رو بر این اساس که او برای تربیت اخلاقی جوانان کشور مضرره، لغو کنه.

صدای شاتر یک لنز فقط کمی بلندتر از صدای بال زدن یک پرنده است. اما تاثیر ناخواسته یک عکس، میتونه در جهان طنین‌انداز بشه. پخش این عکس شنیده شدن اصطلاح پاپاراتزی رو بیشتر کرد. پاپاراتزی عکاسانی همچون مارچلوگپتی‌اند. اونها هواداران افراطی، دل زده و خو گرفته به ستاره‌ها هستند که قواعد نانوشته مرز‌های زندگی خصوصی و عمومی رو نادیده می‌گیرند.

پیش‌تر رسانه‌های بزرگ از افشای اطلاعات مربوط به زندگی خصوصی ستاره‌ها جلوگیری می‌کردن، اما پاپاراتزی‌ها متوجه شدند که هواداران علاقه خاصی به نسخه دیگری از سرگرمی دارند. نسخه‌ای که در اون تصویر چهره‌های مشهور در یک لحظه ناخوشایند درحالی که مشغول کاری هستند که نباید بکنند ثبت میشه.

این عکس‌های برنامه‌ریزی نشده میتونه برای پاپاراتزی‌ها درآمدهای نجومی داشته باشه. احتمالا در ابتدا مخاطبان با دیدن تصویر ستاره‌های محبوبشون در شرایط نامعمول و بدون وقار همیشگی شوکه می‌شدند، اما رفته رفته به این تصاویر خو می‌گرفتند و در نهایت برای دیدن دوباره اونها انتظار می‌کشیدند. حالا دیگه ستاره‌ها به بلور‌های یخی روی بخاری تبدیل می‌شدند. تماشاچیانی که تا کنون به ستاره‌های دست نیافتنی نگاه می‌کردند، حالا می‌تونستند اونها را تا خطاهای روزمره زندگیشون پایین بیارن.

{دیالوگ فیلم: فایده نداره این جوری جون سالم بدر نمی بریم، جو!

اسمم جوزفینه. اینم از اولش فکر خودت بود.}

 

هیچکس بی عیب نمی‌ماند.

 

باشگاه شهرت

 

فصل سوم: بعضی‌ها داغشو دوست دارند

در اواسط قرن بیستم دیگه مردم با دیدن ستاره‌ها خودشون و آرزوهاشون رو در اونها می‌دیدن و با اونها همزاد پنداری می‌کردن. ستاره‌ها تصویری بهتر و متعالی‌تر از جامعه به نمایش می‌گذاشتند

یکی از ابرستاره‌هایی که مدام در این نما دیده می‌شد، مرلین‌مونرو بود. در خیلی از فیلم‌هاش به تماشاگران اجازه داده می‌شد تا واکنش‌های مرلین رو در نمای نزدیک ببینند و همین موضوع دلیلی بود تا بسیاری حس نزدیکی بیش از اندازه‌ای با او داشته باشند و خودشون رو به جای او بگذارن.

{دیالوگ فیلم: نگاه کن! تاحالا جایی چیزی شبیه به این دیده بودید؟

همه‌اش سنگ های الماسه!

میتونم گردنم بندازمش.

بهت نمیاد. بزارش رو سرت.

حتما داری به این فکر میکنی من دیروز به دنیا اومدم!}

مرلین کودکی سختی داشت. مادر او زنی آشفته حال بود و نتونست از دخترش نگهداری کنه. مرلین در یتیم‌خانه بزرگ شد و از اونجا که ظاهر زیبایی داشت، از سال 1944 به عنوان یک مدل برای شرکتهای تبلیغاتی جلو دوربین عکاسی قرار گرفت. دو سال بعد تونست وارد سینما بشه و در فیلم‌های سینمایی با ارائه تیپ آشنای زنی زیبا، ساده و تا حدی هوس‌ران، به سرعت به محبوبیتی چشم گیر دست پیدا کنه. مردم دوست‌داشتن همیشه او را در نقشی دختری با موهای بلوند، البته ساده لوح و شاد ببینند. برای همین اجازه نداشت مسن‌تر یا عاقل‌تر و فهمیده‌تر باشه. مرلین خودش هم به این موضوع پی برده بود.

 

باشگاه شهرت

 

زندگی او روی پرده یک زندگی رویایی بود که صنعت سینما براش ساخته بود، اما مرلین در دنیای واقعی طور دیگه‌ای بود. طوری که مردم از ستاره محبوبشون انتظار نداشتند.

انتظاراتی که سینما ساخت، فراتر از توانایی‌ها و گاهی متفاوت با خواسته‌های این ستاره بود. او به‌خاطر جاذبه‌های جنسی‌اش، به یکی از مشهورترین ستاره‌های سینما در قرن بیستم تبدیل شد. رسانه‌ها از او زنی ساده لوح، زیبا و اغواگر برای مردان ساخته بودند و چون در پرورشگاه بزرگ شده بود و خانواده‌ای نداشت، استودیوها آزادی بیشتری در سوءاستفاده از او داشتند. اما با گذشت زمان چهره مرلین از اوج زیباییش فاصله می‌گرفت و کهنه می‌شد. مرلین تحمل این سقوط آرام رو نداشت.

هالیوود او را به عرش رسونده بود و حالا داشت نابودش می‌کرد. او داشت پیر می‌شد و آینه‌ی جادویی هم وجود نداشت تا ملکه زیبایی رو از پیری دور کنه.

زمانی که مرلین احساس کرد به مرزی پیری نزدیک و حضورش بر پرده‌های سینما کمرنگ شده و دیگه نقش‌هاش رو به سختی به دست میاره احساس شکست کرد.

استودیو‌ها با خود مرلین کاری نداشتند و فقط پولی که از زیبایی او به دست می‌آوردند براشون مهم بود. زیبایی او هم داشت به پایان می‌رسید

در این شرایط مرلین دست به واکنشی زد که همه رو شوکه کرد.

{گزارش‌گر: اینجا یک کلبه به سبک اسپانیایی است؛ در بخش اختصاصی برنت‌وود در لس آنجلس، جایی که مرلین مونرو درآن درگذشت. بوسیله قرص‌های خوابی که کنار تختش قرار داشت.}

پخش خبر خودکشی مرلین مونرو، تا ابد چهره جوان او در ذهن بینندگان، تهیه کنندگان و استودیوها به یادگار نگه داشت و به کسی اجازه نداد تا پیریش رو به تماشا بنشینه

{پزشک: نتایج من نشان می‌دهد که مرگ مرلین مونرو به خاطر اوردوز بر اثر خودتجویزی بیش از حد دارو بوده و دلیل مرگش به احتمال زیاد خودکشی بوده است.}

اما ادعا‌هایی پیش کشیده شد، مبنی براینکه مرگ او یک توطئه بوده و حوادث اسرار آمیزی مرگش رو رقم زده. قصه‌هایی از سوءاستفاده‌های جنسی و روابط پنهان ملکه زیبایی جهان با سیاست مداران و ثروتمندان و ستم‌هایی که اربابان قدرت و ثروت بر او روا داشته بودند در میان مردم پیچیده بود.

بعد از مرگ مرلین، استودیو‌ها بلافاصله جای خالی اورا پر کردند. به شدت شخصیت دختری احمق با موهای بلوند با جایگزینی یک ستاره جدید پی گرفته شد.

 

باشگاه شهرت

 

مرگ مرلین نشون داد ستاره‌ها مانا نیستند. اونها اافول می‌کنند، از یاد میرن و ستاره‌ای نو پا جای ستاره‌ای کهنه رو می‌گیره. اون چه موندگاره صنعتیه که در تاریکی پشت درخشش ستاره‌ها، نقشه‌هایی نو برای باقی موندن کشیده.

صنعت شهرت فهمید که جاذبه‌های زیبایی و زنانه می‌تواند هر فردی رو مشهور کنه. قواعد شهرت به هم ریخته بود و دیگه لازم نبود ستاره‌ها افرادی با توانایی خارق‌العاده باشند.

دیگه می‌تونستند همه جزئیات زشت و زیبا، رسوایی‌های اخلاقی، رهایی و قاعده ستیزی خودشون رو به رسانه ها ارائه کنند.

در این حالت قاعده‌ای نو برای ستاره شدن بازنویسی می‌شد. من همه چیز را به شما نشان می‌دهم و شما هم همه چیز را برای همه بگویید و مرا بر سر زبان ها نگه دارید. این فرهنگ که اصالت رو به زیبایی میده بر این باوره که هر که زیباست، پس خوب هم هست. اگر ستاره‌ها با زیبایی‌شون مشهورند، پس هرکسی که بتونه به هر طریقی خودش رو زیبا نشون بده میتونه مشهور باشه. سال‌ها بعد صنعت شهرت، ترویج روابط جنسی در پشت صحنه، معرفی ستارههای جنسی و شهرت به واسطه بدن و نه استعداد رو، به عنوان مولفه‌های اصلی به شهرت رسیدن یک ستاره زن تعریف کرد. حالا ستاره‌ها به هر طریقی دنبال به دست آوردن شهرت‌اند، حتی نابودی حریم شخصی و آبروشون.

بیش از 50 سال بعد از مرگ مرلین مونرو، افشای اطلاعاتی نشون داد که ماجرای توطئه مرگ مرلین، می‌تونه یک سناریو صرف و شایعاتی جنجالی برای عامه نباشه.

هاروی واینستاین از تهیه‌کنندگان بزرگ ثروتمند و قدرتمند هالیوود و صنعت شهرت، پیرو شکایتی که از 80 زن هنری و سینمایی و مشهور مبنی بر آزار جنسی داشت، به دادگاه فراخونده شد.

ادعاهای بسیاری در رابطه با سوء استفاده جنسی مشابه واینستاین، علیه مردان قدرتمند در سراسر جهان هم صورت گرفت. واینستاین با استفاده از قدرتش، زنان را به بهانه‌ی جلسات کاری دعوت می‌کرد و در نهایت اونها رو مجبور می‌کرد تا به خواسته‌های جنسی او پاسخ بدهند.

{مصاحبه با یک ستاره: نصیحتی برای دختران جوانی که به هالیوود می آیند داری؟

اگه اینو بگم انگ میخورم... اگر هاروی ‌واینستاین شمارو به مهمونی خصوصی دعوت کرد نرید!}

بیشتر زنانی که هدف واینستاین بودند، اغلب افرادی جوان و به دنبال شهرت بودند که در ابتدای کارشون به دنبال راهی برای پیشرفت می‌گشتند. اما به علت نگرانی از مخدوش شدن چهره‌شون در جامعه، در قبال این آزارها سکوت می‌کردند.

{توضیحات یک فرد: یکی از حقایق مهمی که درباره‌ هاروی واینستاین مردم می‌گویند اینه که چرا این حقیقت رو دارند انتقال  می‌دهند؟

بخاطر امیال یک نفر چرا باید الان به زمان های عقب برگردیم؟

اما بیاید این سناریو رو باهم تصور کنیم! باشه؟

شما یک زنی در سطح ضعیف‌تر از قدرت هستید که با یکی از قدرتمند‌ترین افراد در صنعت سرگرمی در ارتباط‌اید. یکی از قدرتمندترین افراد در آمریکا. این مرد همه رو میشناسه. مهمترین وکلا؛ مهمترین سیاستمداران؛ رئیس جمهور‌ها! همه کارگردانان فیلم؛ همه تهیه کنندگان؛ همه بازیگران؛ همه و همه ...

اعترافات باعث دستگیری هاروی واینستاین شد!

شما به صورت اختصاصی در موقعیتی آسیب‌پذیر قرار دارید که هیچکس در آنجا نزدیک شما نبوده!

درحالیکه او یک قدرت اقتصادی؛ اجتماعی و سیاسی است چه کار می‌تونید بکنید؟

به این فکر میکنی که این درسته! و بیشتر از همه اینو میپرسی که: این کاری بود که من کردم؟

این چیزی که آدمهای مورد اذیت واینستاین رو همیشه آزار میده؟

چون قدرت او خیلی زیاد است.

این زنان هیچ کاری برای تشویق هاروی واینستاین نکردند تا (بالاخره یک روز) در مقابل این رضایتش مقابله کنند.}

سال 2017 باافشای برخی از این آزارها ستاره‌ها و سلبریتی‌های زن فعال در هالیوود کمپین (من هم Me Too) رو به راه انداختند، و در اون تجربه‌های خودشون رو در آزار جنسی قرار گرفتن بازگو کردند.

 

مستند باشگاه شهرت

 

چند ماه بعد مراسم گلدن گلوب سال 2018 در شرایطی برگزار شد که همه زنان با لباس‌های سیاه به این مراسم رفتند. این سیاه پوشی به خاطر مخالفت زنان با شیوه سوءاستفاده از زیبایی و بدن زنانه برای رسیدن به شهرت بود.

لااقل دیگه همه حاضران در مراسم گلدن گلوب 2018 می‌دونستند که برای به شهرت رسیدن بر روی صحنه روابط پنهان و نانوشته‌ای در پشت صحنه وجود داره.

 

{دیالوگ فیلم: پدربزرگم کسی بود که نفت رو از صحرای سعودی می‌خرید. همه می‌دونستند اونجا نفت دارد. فقط فکر می‌کردند نمیشه استخراجش کرد و انتقالش داد. اما پدربزرگم راهی پیدا کرد با قبیله بدوی یه قرار گذاشت. خیلی نفت اونجا بود اما کشتی به اندازه کافی بزرگ برای حمل اونها وجود نداشت. پس پدربزرگم یه کشتی ساخت. اسمشو گذاشت ابرتانکر. نمی‌دونم اما اگه بتونی پولاتو بشمری دیگه میلیاردر نیستی.}

برای رسیدن به پول معمولا هزینه‌های زیادی پرداخت می‌شود!

 

باشگاه شهرت

 

فصل چهارم:همه پول‌های جهان

در آغاز دهه 60 میلادی سینماها تک افتاده بودند. با پا گذاشتن تلویزیون به صحنه دنیا، مخاطب به سوی این تکنولوژی جدید رفت و صنعت سینما تا چند سال رونقش رو از دست داد. تلویزیون هزینه‌های هنگفت داشت و روش درآمدش هم متفاوت بود. تبلیغات تجاری تلویزیون، اصلی‌ترین راه درآمد‌زایی اون بود. روشی که در اون ستاره‌های عرصه تبلیغات تلویزیونی فقط باید برای مدت کوتاهی جلو دوربین ظاهر می‌شدند و در همین فرصت کوتاه مخاطب را برای خرید کالای مورد نظر قانع می‌کردند.

هواداران ستاره‌ها دوست داشتند لباس‌هایی رو بپوشند، که اونها می‌پوشند. ماشین‌هایی سوار بشند که ستاره‌ها می‌پسندند و در همان رستوران‌هایی غذا بخورند که اونها غذا می‌خورند.

حتی اگه می‌دونستند ستاره‌ها برای تبلیغ پول گرفتند باز هم به اونها اعتماد داشتند و مطمئن بودند ستاره‌ها بی دلیل یک چیز رو تبلیغ نمی‌کنند.

اما کدوم ستاره میتونه بیشترین مشتری رو برای شرکت‌های بازرگانی جذب کنه و حداکثر سود را براشون به ارمغان بیاره؟ و کدام ستاره میتونه مخاطب رو به خرید یک محصول ترغیب کنه؟

اواسط دهه 60  میلادی، یک قهرمان ورزشی که یک چهره زیبا و شاداب داشت ستاره صنعت تبلیغات شد. جورج بست بازیکن محبوب تیم منچستریونایتد، یکی از خوش تکنیک ترین فوتبالیست‌های تاریخ فوتبال بود و تونست به عنوان بهترین بازیکن جهان در سال 1969 انتخاب بشه.

اما ستاره بست در آسمان تبلیغات زود محو شد، تبلیغات‌چی‌ها دیگه کاری به کار او نداشتند و رسانه‌ها ماجراهایی از بدمستی‌ها و سرکشی‌های او بازگو می‌کردند. داستان‌هایی که حکایت از مشکلات ریشه‌دار شخصی او داشت.

او خودش رو یکی از جوانان آشوب‌گر و گردن‌کش مخالف ساختار قدرت در اروپا می‌دونست. جوانانی که برای هیچ چیز و هیچ‌کس احترام قائل نبودند. اونها به جای پذیرفتن قواعد اجتماعی تنها به دنبال احساسات و خواسته‌های شخصی بودند.

جورج با بطالت و هوس‌رانی مسیر سقوط رو در پیش گرفت و شهرتش رو به افول گذاشت. او دیگه نماد هیچکدوم از ارزش‌های فرهنگی جامعه نبود.

دهه‌ها گذشت و هیچ ستاره‌ای که به اندازه جورج بست، محبوب و مشهور طرفدارانش باشه ظهور نکرد. تا اینکه در اواخر دهه 90 میلادی جوانی با مهارتی که در زدن ضربه‌های آزاد از پشت 18 قدم داشت توجه همه رو به خودش جلب کرد.

جوانی خوشتیپ و جذاب که فوتبالیستی ماهر بود که به عنوان یکی از بهترین هافبک‌های نسل خودش شناخته می‌شد: دیوید بکام

او دوبار نامزد عنوان بهترین بازیکن سال جهان شد و یک بار نامزد دریافت توپ طلایی اروپا. اما هیچوقت نتونست یکی از این دو افتخار رو کسب کنه.

او دقیقا همون ورزشکاری بود که رسانه‌ها و مردم می‌پسندیدند. چهره‎ای که مد روز رو میساخت. بکام کاپیتان تیم ملی انگلیس هم شد که باعث شد بیشتر مطرح بشه و رسانه‌ها بیشتر به دنبال او باشند. اما همیشه این سوال در ذهن آدمها مخفی شده بود که آیا او بهترین فوتبالیست جهانه؟ همزمان با او زیدان، رونالدو، آنری، رونالدینیو و بسیاری دیگر مهارتی بیشتر از بکام در مستطیل سبز از خودشون نشون می‌دادند، اما به اندازه او مورد توجه قرار نگرفتند.

سال 2004 رئال مادرید می‌خواست بکام رو بخره، درحالی که دوبازیکن در همون پست و باکیفیتی بهتر یعنی فیگو و زیدان رو در اختیار داشت. اما بکام چون می‌تونست چیزهایی زیادی مثل پیراهن، پوستر، حق امتیاز، تصاویر، پخش تلویزیونی و تبلیغات رو برای رئال به ارمغان بیاره خریداری شد.

حضور چهار ساله بکام در رئال، اونقدر پول برای رئال داشت که مدیران رئال مادرید شکست‌ها و ناکامی های اون سال‌ها را نادیده گرفتند. اونها هم باور داشتند مخاطب به محصولی که تبلیغ میشه توجهی نداره، بلکه به کسی که اون رو تبلیغ می‌کنه دقت می‌کنه.

بکام پسری جوان و جذاب برای رسانه‌ها و بازیگری اغواگر برای صنعت تبلیغات بود. او با ازدواجش با ویکتوریا آدامز عضو یکی از گروه‌های موسیقی دخترانه که در مدلینگ هم فعال بود خودش رو در غالب مردی خانواده‌دار و موقر، با یک زندگی سالم نشون داد. محبت او به فرزندانش هم به تصویری مردم درست کاری که ساخته بود کمک میکرد. ارزش‌هایی که او نماینده اونها شده بود درست همون ارزش‌هایی بودند که هدایت‌گران فرهنگی جامعه می‌خواستند.

با اینکه بکام هیچ‌وقت نتونست در جایگاه بهترین فوتبالیست جهان قرار بگیره، اما بدون شک یکی از محبوب‌ترین‌ها در تمام ادوار فوتباله. حمایت هدایت‌گران فرهنگی جامعه و نمایی که رسانه‌ها از اون نشون می‌دادند او را به عنوان الگویی برای جوانان معرفی می‌کرد.

سال‌ها پیش جورج‌بست در مقابل نظام اجتماعی روزگار خودش ایستاد و سازی مخالف با آهنگی که رسانه‌ها پخش می‌کردند نواخت؛ اما دیوید بکام درست برعکس او تبدیل به نمادی شد که تمام ارزش‌های صاحبان رسانه رو تبلیغ می‌کرد و به عنوان نماینده تمام عیار سنتی جامعه‌اش به شهرت رسید.

اگر در گذشته فردی با شنا در خلاف جهت جریان آب، به شهرت می‌رسید حالا دیگه بدون مدیریت شهرت نمیشه یک فرد رو در صدر محبوبیت و جذابیت نگه داشت. چیزی که بکام با همه ناکامی‌هایش درفوتبال از اون سود برد و جورج‌بست با همه موفقیت‌هاش از اون بی‌بهره موند.

 

{دیالوگ فیلم: تو آزاد میشی و تحت حفاظت خواهی بود.

اینا رو تو فراغتت بخون. گمشون نکنی.}

توحق داری من رو بکشی، اما حق نداری اعمالم را قضاوت کنی!

 

باشگاه شهرت

 

فصل پنجم: اینک آخرالزمان

ستاره‌ها برای اونکه موندگار بشن، باید یک معنا رو در ذهن مخاطب درست کنند. معنایی که گاهی به اصلی‌ترین هدف زندگی یک هوادار تبدیل میشه.

در این حالت نوعی خاصی از هوادار به وجود میاد. فردی که ستاره محبوبش رو در مقامی فراتر از انسان میبینه.

ستاره‌ها برای او تبدیل به خدایانی انسان‌نما میشن و هوادار افراطی حاضره برای اونها جونش رو هم فدا کنه. همیشه حضور اون رو در قلبش احساس می‌کنه و رویاهاش او رو می‌بینه. عکس او رو در مقابل چشمانش نصب می‌کنه و با تصویر ستارش حرف می‌زنه. در یک کلام اون رو مثل یک بت می‌پرسته. در این حالت هوادار ناهنجاری‌ها و حتی رسوایی‌های ستاره‌اش رو نمی‌بینه.

هوادارای پدیده‌ایه که فرد تلاش می‌کنه تا سرکوب‌هاش رو با معناهای تقویت شده که ستارگان به وجود آوردن، جبران کنه. گرداندگان شهرت هم این موضوع رو فهمیدند.

اوایل قرن 21 که رسوایی اخلاقی مایکل جکسون رسانه‌ای شد، همچنان هواداران به او توجه داشتند و بسیاری هنوز او رو می‌پرستیدند. چیزی که سال‌ها قبل شهرت الیزابت تیلور رو با یک کابووس وحشتناک به پایان رسونده بود، در مورد مایکل جکسون پایان خوشی داشت.

دیگه رسانه‌ها هم فهمیده بودند، بی ابرویی و خشم هم مزایایی داره. مایکل جکسون به نمادی از عصر جدید تبدیل شد.

شهرت او بعد از دادگاه تجاوز به کودکان هم پایدار بود. برخی منتظر بودند مایکل جکسون بعد از این دادگاه‌ها از صحنه شهرت کنار گذاشته بشه،  اما انگار ایمان هواداران او به خداوندگارشون خدشه ناپذیر بود. طوری که حتی صدای مدافعان دین داری در آمریکا هم در اومد. ستاره‌پرستی یک آیین تازه شد و باور‌ها و رفتار‌های نو باخودش آورد. ستاره‌ها جای مقدسات رو گرفتند، غافل از این‌که این بت‌ها فقط یک تندیس معمولی و یک آرمان پوشالی دست نیافتنی هستند. سلبریتی‌ها معابدی شدند که داستان افسانه‌ها رو برای پرستندگان‌شون بازگو می‌کنند.

 

{دیالوگ فیلم: قدرت عین کار املاک بستگی داره به موقعیت و موقعیت و موقعیت. هر چه‌قدر به مرکز نزدیک‌تر باشی همون قدر ارزش ملکت بالاتر میره. قرنها بعد وقتی مردم این تصاویر رو می‌بینند. در گوشه کادر کی رو می‌بینند که داره لبخند می زنه؟}

این دموکراسی شماست که منو انتخاب کرد!

تو این موقعیت رو جور کردی آمریکا.

تو منو رئیس جمهور کردی!

 

باشگاه شهرت

 

فصل ششم: خانه پوشالی

مشهور شدن ستاره‌ها توسط رسانه‌ها چیزی نبود که از چشم اهل سیاست دور بمونه. در دهه 1930 هیتلر هم متوجه قابلیت‌های رادیو و سینما برای نشر چشم‌اندازهای بزرگ خودش شده بود.

سال‌ها بعد برای اولین‌بار یک مناظره تلویزیونی بین کندی و نیکسون رئیس‌جمهور آینده یک کشور رو مشخص کرد. در اون سال شکی وجود نداشت که تصویر می‌تونه برکلام غلبه کنه. در اون مناظره نیکسون به خوبی خودش رو در بحث نشون داد، اما از نظر ظاهری رنگش پریده و گونه‌هاش گود افتاده بود. همین باعث شد در مقابل رقیب خوش قیافه‌اش شکست رو بپذیره.

در دهه 1950 رونالد ریگان اگر چه ستاره‌ای بزرگ در هالیوود نبود، اما این‌قدر در هنر نمایش و ارتباطات ماهر شده بود که بتونه در دهه80 میلادی به یک سیاستمدار موفق تبدیل بشه. او برای اولین‌بار تونست از بازیگر سینما یک سیاست‌مدار درست کنه و او رو به صندلی ریاست جمهوری آمریکا برسونه.

ریگان در حوالی دهه 50 و 60 میلادی به صورت آشکار، خواهان فرستادن بازیگرانی که با کمونیسم همراهی داشتند به فهرست سیاه و اخراج اونها از آمریکا بود.

در سال 1980 اون تونست کارتر رو از کاخ سفید بیرون کنه

گفته‌های او در تبلیغات انتخاباتی‌اش اون قدر جذاب، پرحرارت، طنز آمیز و با هنر بازیگری اجین شده بود که مقدمات تبدیل ریگان به رئیس‌جمهور، به راحتی مهیا شد.

با رئیس‌جمهور شدن ریگان آشکار شد که فرهنگ شهرت، سیاست‌مداران رو مجبور کرده تا از همون فنونی استفاده کنند که ستاره‌های بازاریابی و تبلیغاتی استفاده می‌کنند.

اگر چه ممکنه ریگان چیز زیادی از سیاست یا موافقت نامه‌های بین المللیِ تجاری تا اون زمان ندونه، اما او بلد بود تصویر دل‌ربایی از خودش ارائه کنه و جمله‌هایی پر طنین بگه. این دقیقا چیزی بود که از هالیوود آموخته بود.

اوایل قرن 21 یک ستاره پرفروش هالیوودی از این سرمشق الگو گرفت. آرنولد شوارتزنگر که تمام استعداد سیاسیش در تصویری که از خودش در سینما ارائه داده بود، خلاصه می‌شد. اگر چه او تا پیش از انتخاب شدنش به عنوان فرماندار کالیفرنیا از سیاست چیزی نمی‌دونست، اما این مسیر رو به صورت حرفه‌ای طی کرد. او که در مقطعی گران‌ترین بازیگر جهان بود محبوبیت سینمایش کمک کرد تا محبوبیت سیاسی هم کسب کنه. دیگه روشن بود سیاست و سرگرمی با هم ارتباط تنگاتنگی دارند. و بنابراین هر ستاره عامه پسند یا بازیگر سینما می‌تونست به صورت بالقوه به یک شخصیت قابل انتخاب در دموکراسی آمریکایی تبدیل بشه.

حالا شهرت فرصت‌هایی برای چهره‌ها فراهم می آورد تا نظریه‌های سیاسی‌شون رو در جامعه اعلام کنند.

همین باعث شد تا روسای جمهور مختلف آروم آروم از قدرت ستاره‌ها استفاده کنند.

با این‌کار اون‌ها معناهایی که ستارگان ساخته بودند مال خود می‌کردند و چهره‌های مشهور به عنوان ابزاری برای تسهیل راهبرد‌ها و فعالیت‌های سیاسی استفاده می‌شدند.

اما شوک بزرگ در تعامل شهرت و سیاست در انتخابات سال 2016 آمریکا رقم خورد.

در اواخر قرن بیستم رسانه‌ها اون رو به خاطر ثروتش به شهرت رسانده بودند و جرئیات زندگیش در مقابل چشمان مردم بود. بعد‌ها خود او به این ماجرا تن داد و به صورت مستقیم در فیلم‌ها و برنامه‌های تلویزیونی حضور پیدا کرد. تولید برنامه‌های دختر شایسته جهان، مسابقات جهانی کشتی کج به همراه میزبانی و مجری‌گری مسابقه تلویزیونی کارآموز در شبکه NBC باعث شد تا در پیاده‌روی مشاهیر هالیوود یک ستاره به او داده بشه.

او تنها کسی که بدون هر گونه سابقه سیاسی تونست پا به کاخ سفید بزاره.

دونالد ترامپ نشون داد که ستاره بودن می‌تونه راه رسیدن به قدرت در جهان جدید باشه و مطمئن‌تر از هر جریان سیاسی پا به میدان قدرت گذاشت.

 

{دیالوگ فیلم: کی پولمونو میگیریم دانیل؟

تو به کلیسای ظهور سوم مدیونی. 5000 دلار فقط بخشی از قراردادمون بوده

حتی فکرشم نکن خوک...این دور و بر پرسه بزنی

اینه اینه این درسته

خودم تو گورت می‌کنم

زیر زمین دفنت می‌کنم}

از مردم متنفرم به آنها نگاه میکنم چیزی که ارزش دوست‌داشتن داشته باشد پیدا نمیکنم

 

باشگاه شهرت

 

فصل هفتم: خون به پا می‌شود

سال 1977 الویس‌پریسلی سلطان موسیقی اون دوران از دنیا رفت. مرگ پریسلی در سن 42 سالگی به محبوبیت و فروش موفق آثارش خاتمه نداد. فروش بین 600 میلیون تا یک میلیارد نسخه از آثار او، نامش را در کنار بزرگترین و پرفروش‌ترین‌های تاریخ موسیقی قرار داد. این آمار‌های فروش ثابت کرد که مرگ چهرههای مشهور هم می‌تونه جان تازه‌ای به بازار آثارشون بده. مرگ می‌تونه درخشش ستاره‌ی جوان رو بیشتر کنه.

اوایل دهه 80 میلادی خبری بزرگ، نگاه جهانیان را به خودش جلب کرد. ازدواج شاهزاده انگلستان با عروسی محجوب که فقط 20 سال از عمرش گذشته بود. مراسم ازدواج اون دو نزدیک به 750 میلیون نفر در سراسر جهان رو پایه تلویزیون نشوند و 600 هزار نفر در بیرون کلیسا و خیابان‌ها لندن دور هم جمع کرد.

پس از این ازدواج دایانا به یکی از زنان قدرتمند انگلستان تبدیل شد. این مراسم حقیقت داشتن قصه‌های پریان را به مردم نشون می‌داد.

جوانی، زیبایی، لباس‌های فاخر و یک شاهزاده در نقش شوهر.

هواداران او که اهل همه‌ی کشورهای دنیا بودند، داستانی پر از عشق، خوشبختی، آزادی و رهایی رو در ذهن می‌ساختند. قصه‌هایی که دایانا رو از دختری ساده به الهه سده بیستم تبدیل می‌کرد، قصه او چیزی شبیه به داستان سیندرلا، سفید برفی یا دیو و دلبر بود، یک شاهزاده زیبا و تنها که با ازدواجش خودش رو در قصری بزرگ اسیر می‌کرد.

 

باشگاه شهرت

 

اما دایانا برای ساختن داستان خودش دست به کار برای تحقق آرمانش شد. او خودش رو مشغول فعالیت‌های خیریه کرد و در بیمارستان‌ها به ملاقات کودکان و بیماران مبتلا به ایدز می‌رفت.

هر جا قدم می‌ذاشت چندین خبرنگار و عکاس به دنبالش بودند. شهرت و محبوبیت دایانا باعث شد تا کوچکترین کار‌هاش هم توسط رسانه‌ها و پاپاراتزی‌ها پوشش داده بشه.

او با حضور متعددش در میان مردم به مادری برای انگلستان تبدیل شد. نشانه‌ای از امید برای محرومان و مظلومان در همه‌ی جای جهان و یک نقطه اتکا برای گروه‌های اقلیت، حاشیه ای و فقیر. دایانا آروم آروم تبدیل به یک قدیس می‌شد.

او می‌دونست مردم دوست دارن او رو اینگونه ببینن، که مثل داستان پریان از دل مردم عادی ناگهان به یک ملکه تبدیل شده. محبوبیت او با افزایش قدرت و اعمال نظرهاش همراه می‌شد. دوست داشتن او بیشتر از دوست داشتن ملکه مادر برای مردمان بریتانیا ارزش پیدا کرده بود.

تا اینکه ماجراجویی رسانه‌ها در زندگی خصوصی دایانا و شاهزاده دست به افشای روابط عاطفی پنهانی زد. از جمله آنها روابط عاشقانه‌ای که چارلز پیش از ازدواجش با دایانا داشت. این افشاگری قصه‌ها و شایعاتی از روابط پنهانی شاهزاده با زنی غیر از همسرش رو تایید می‌کرد. تا جایی که دایانا بالاخره در یک مصاحبه تلویزیونی مجبور به بیان پاره‌ای از حقایق شد.

{مصاحبه دایانا: خوب؛ هرسه ما در این ازدواج قرار داریم؛ پس خیلی شلوغه!

فکر میکنی یه روزی ملکه بشی؟

نه فکر نمی‌کنم!

چرا اینطوری فکر می‌کنی؟

دوست دارم ملکه قلب مردم و در قلب مردم باشم.}

با این موضع گیری‌ها، دایانا که به نظر می‌رسید در دام افتاده و راه فراری نداره، بی دفاع در برابر خانواده سلطنتی قربانی شده بود.

در این شرایط او با انجام وظایف مادریش، جلوه‌های بیشتری از فداکاری زنانه را برای مردم نمایان کرد. او نقاب متانت مادرانه‌اش رو برنمی‌داشت و برای میلیون‌ها هوادار لبخندهایی ملیح حواله می‌کرد. به نظر می‌رسید محبوبیت دایانا برخلاف شوهرش و ملکه مادر به شدت در حال افزایشه.

در سال 1992 جدایی او و شاهزاده به صورت رسمی اعلام شد. با این کار عنوان سلطنتی دایانا قدری پایین اومد.

اما چون مادر دو تن از شاهزادگان بود تا آخر عمر به عنوان یکی از اعضای خانواده سلطنتی باقی موند.

{دایانا: ببخشید! به عنوان والدین! می تونم ازتون بخوام که به شرایط بچه‌هام احترام بذارید؟ چون من به بچه‌هام گفتم که به تعطیلاتی میریم که جای مناسبی خواهد بود؟ به عنوان والدین می‌خوام که از بچه‌هام مراقبت کنم.}

سال 1997 دایانا به عنوان داوطلب ویژه صلیب سرخ جهانی به آنگولا رفت تا با کسانی که در میدان‌های مین معلول شده بودند صحبت کنه. تصاویر دایانا درحالی که کلاه آهنی و جلیقه به تن داشت از تاثیر گذارترین تصاویر انتهای سده‌ی ‌بیستم بود.

در همون سال او به بوسنی سفر کرد و باز هم با معلولانی که از انفجار در میدان‌های مین جان به در برده بودند ملاقات کرد. سپس به فرانسه رفت تا نامزد جدیدش دودی‌ الفاید که یک مسلمان مصری بود رو ببینه به نظر می‌رسید این دو قصد ازدواج با یکدیگر رو دارند.

بعدازظهر 30 اگوست 97 بود که دایانا و الفاید به همراه محافظ و راننده‌شون هتل ریتز در پاریس رو ترک کردند و در حاشیه شمالی رود سن شروع به گشت و گذار کردند. اما رسانه‌ها خیلی زود متوجه شدند و مرسدسی که اونها با اون سفر می‌کردند رو تعقیب کردند. هرجنبه از زندگی او تحت نظر بود و تمام جوانب زندگیش کاملا جهانی شده بود. دایانا یک چهره مشهور بسیار آسیب‌پذیر بود و بنابر این طعمه‌ای چرب و یک قربانی برای تمام فصول شد.

ساعت 12:20 دقیقه نیمه شب یک موتور سیکلت دایانا و الفاید رو در یک تونل زیرزمینی زیر قصر آلما تعقیب می‌کرد،

وقتی مرسدس سرعت گرفت تا از گروه تعقیب کننده فاصله بگیره به دیوار خورد و با انحراف به چپ به شدت با یک ستون برخورد کرد و پس از چند معلق متوقف شد.

عکاسانی که اونها را تعقیب می‌کردند چند لحظه بهت زده شدند و نمی‌دونستند باید چیکار کنند. چهار نفر بی‌حرکت درون مرسدس صدمه شدید دیده بودند و یکی از اونها مشهورترین زن جهان بود.

عکس‌های ماشین له شده به سرعت تیتراژ مجله‌هارا بالا می‌برد، اما تاخیر در کمک به او و همسفرانش می‌تونست شانس زنده موندن اونها رو از بین ببره.

پس از اون عجیب‌ترین عزای عمومی اتفاق افتاد که هیچ چیز اون عادی نبود. مقیاس گسترده و شدت پاسخ به مرگ او این رویداد رو متمایز کرد.

سال‌ها قبل مرگ الویس پرسلی فرصتی برای عزای عمومی پدید آورد، اما این رویداد از نوع دیگری بود.

پاسخ به مرگ دایانا معانی نمادینی رو در مقابل دربار انگلستان می‌پروروند.

در روز‌های پیش از تشیع اون بیش از یک میلیون نفر جمع شدند تا آخرین ادای احترام به او رو پشت درهای کاخ باکینگهام به جا بیارند. سه میلیون عزادار در تشیع جنازه او شرکت کردند و کل مسیر حرکت رو گلباران کردند.

نیم میلیارد نفر هم بیننده از سراسر جهان رویداد‌های این روز رو تماشا کرد. حالا دیگه دایانا مرده بود. چه دربار انگلستان مقصر باشه چه پاپاراتزی‌ها.

طبیعی بود که افکار عمومی پاپاراتزی‌ها را که در تعقیب دایانا بودند رو مقصر بودند. اگه اونها اونطور دیوانه‌بار برای عکس گرفتن ماشین دایانا رو دنبال نمی‌کردند،  یا بعد از وقوع حادثه به جای عکس گرفتن به کمک مصدومان می‌رفتند شاید او زنده می‌موند.

البته مردم نه تنها شاهد پایان قصه دایانا ملکه آرزوهاشون بودند، بلکه خود رو در ناخودگاهشون به نوعی بازیگر این قصه هم تصور می‌کردند. نقش رسانه‌ها در مرگ دایانا ممکنه آشکار شده باشه، اما نقش مردم در این بین رها شده.

اگر چه مردم عکاس پاپاراتزی رو مقصر می‌دونستند و رسانه‌ها رو محکوم می‌کردند، اما در حقیقت خودشون با عطش زیاد و خریداری از رسانه‌ها به اونها کمک کرده بودند.

 

باشگاه شهرت

 

برخی هم همچنان برای کم کردن از بار گناهشون همه این ماجراها رو داستانی ساختگی از جانب دربار انگلستان با استفاده از ابزار شهرت و پاپاراتزی‌ها می‌دونند تا کنترل افکار عمومی در حذف دایانا راحت‌تر صورت بگیره.

 

{دیالوگ فیلم: هر حقه شعبده‌ای 3 مرحله داره. اولین مرحله تعهد نام داره. شعبدهباز یه چیزی رو به شما نشون میده

ولی حقیقت این نیست.

کجا داری میری؟

لعنتی ولم کن من خودم این کاره‌ام.

مرحله دوم بازگشته. شعبده باز یه چیز معمولی رو می‌گیره و یک کار غیر معمولی روش انجام میده!

خودتون سر خودتون کلاه می‌ذارید، اما شما تشویق نمی‌کنید. باید برش گردونید

این دلیلی که هر حقه‌ای سه مرحله داره

سخت‌ترین بخش. بخشی که ما بهش میگیم؛ حیثیت}

کسی به راز تو اهمیت نمی‌دهد تنها نمایشت برایشان جالب است مردم تا رازت را بفهمند دیگر به نمایشت اهمیت نمی‌دهند.

 

مستند باشگاه شهرت

 

فصل هشتم: حیثیت

اواسط دهه اول قرن 21ام، فضای مجازی پدید اومده بود و رسانه‌های جدید اینترنتی روی کار اومدند. دیگه کسی منتظر نمی‌موند تا از پشت جعبه یا پرده جادویی کسی براشون چیزی به نمایش بزاره تا از جهان مطلع بشند. مردم در اینترنت و رسانه‌های اجتماعی اون چیزی رو پدید می‌آوردند که خودشون می‌خواستند.

رسانه‌های اجتماعی با استفاده از شهرت ستاره‌ها و تلاش برای هیجان دادن به زندگی و کارهای سلبریتی‌ها، مردم رو به رفتارهای مورد انتظار ترغیب می‌کنند. اونها افراد عادی رو تشویق می‌کنند تا با ستاره‌ها همزاد پنداری کنند و از عادی بودن متنفر باشند. با این روش روز به روز پذیرفتن زندگی روزمره را برای آدم ها دشوارتر می‌کنند.

وقتی فرهنگ شهرت، وارد عصر شبکه‌های اجتماعی شد، مشهور بودن بدون انجام دادن هیچ کاره برجسته‌ای هم رایج شد. رویدادهای بی اهمیت که سال‌ها قبل فکر کردن به اونها هم مسخره بود، می‌تونند اهمیت پیدا کنند .

دیگه هیچ فرمانی از بالا دست نیست که بگه شما استعداد چهره شدن رو دارید. بسیاری از چهره‌ها در گذشته کم و بیش استعدادی داشتند، اما شبکه‌های اجتماعی چهره‌های مشهوری رو معرفی کردند که شهرت‌شون هیچ ربطی به قابلیت‌هاشون نداره و کاملا به حضورشون در این صفحات وابسته است. حضور اونها مهمتر از توانایی‌هاشونه.

اونها کسانی‌اند که برای آشنا بودن‌شون مشهورند. اونها ساخته میشند تا شاید کم کم جای قهرمانان اصلی رو بگیرند. در این شرایط افرادی که عملا هیچ امتیازی نسبت به دیگران نداشتند، شروع به رشد کردند. اونها به دلیل نداشتند هیچ ویژگی خاصی توجه‌ها رو به خودشون جلب می‌کنند.

در واقع اونها فاقد هر نوع امتیازی‌اند و از لحاظ شایستگی فرقی با بقیه اعضای جامعه ندارند. طرفداران اونها هم با گره‌زدن وضعیت خودشون به اونها این آرزو رو در سر می‌پرورونند که بدون کار و تلاش روزی بتونن به جایگاه اونها دست پیدا کنند. به همین دلیله که مردم در رسانه‌های اجتماعی شهرت رو نه یک فرآیند طولانی مدت که اتفاقی معجزه آسا می‌دونند تا روزی زندگیشون رو زیرورو کنه. این روز‌ها اونقدر مشهور شدن مسیر روشنی داره که بسیاری از سرمایه گذاران در این صنعت دست به تاسیس مراکزی برای کشف، مشاوره و پرورش استعداد برای ستاره شدن زدند.

 

باشگاه شهرت

 

سازمان‌هایی همچون CAA که نماد استعدادهای خلاق و هنری در لس آنجلس کالیفرنیاست، به تبدیل افراد عادی به چهره‌های مشهور و پرطرفدار مشغوله.

چه بسیار ستاره‌هایی که از دوران کودکی و نوجوانی، تحت حمایت چنین سرمایه گذاری‌هایی بودند و معروف شدند و چه بسیار افراد بی استعدادی که با مشاوره و همراهی این سرمایه گذاران به افرادی با شهرت‌های میلیونی در سطح جهان تبدیل شدند.

 

چه شکستی بدتر از اینکه، عشق و وقتت را به پای یک نفر بگذاری و در آخر بفهمی او چقدر با تو غریبه است!

 

مستند باشگاه شهرت

 

فصل آخر: درخشش ابدی یک ذهن پاک

ستاره‌ها آیینه جامعه‌اند. آنها جامعه را در نمایی کلی به ما نشان می‌دهند. بخش‌هایی از جامعه که برای ما پنهان است، در تصویری که رسانه‌ها از ستاره‌ها پخش می‌کنند برای ما بازنمایی می‌شود.

در تاریخ هیچ دوره‌ای را نمی‌توان با امروز مقایسه کرد که این حجم انبوه از ستاره افراد با نفوذ و الهام بخش بخواهند احساسات جامعه را به سویی هدایت کنند. مهم این است که مردم با دیدن آنها بتوانند رویایی از آنچه را ندارند در سر بپرورانند. ما همیشه با زندگی ایده‌آلی که در ذهن می‌پروریم فاصله داریم. زیبایی، ثروت و شهرت سلبریتی‌ها برای ما جذاب است. آنها خود ایده‌آل ما هستند.

در سینما تماشاگران می‌دانند آنچه بر پرده می‌بینند چیزی جز نقش‌هایی از نور نیست، اما ترجیح می‌دهند باور کنند که مردم واقعی را در موقعیت‌های واقعی تماشا می‌کنند. چه بسا بدانند که ستاره نیز انسانی‌ست مثل هر انسان دیگر. اما تصمیم می‌گیرند باور کنند او استثنایی و جادویی‌ست. بسیاری بر این باورند که ستاره مهمترین و پر درآمدترین کشف عصر جدید است، اما ستاره‌ها نیرنگی بزرگ‌اند. نیرنگی بزرگتر، زیباتر و جذاب‌تر از نیرنگ‌های گذشته برای سود بیشتر.

کارخانه‌های رویاسازی جهان هرروز ستاره‌ای جدید تولید می‌کنند.

 

یا

 

این چند مستند زیر هم خیلی جالبه حتما ببینید

 

 

 

 

 

نقد مستند :

 

 

 

 

 

 

باشگاه شهرت

 

 

https://bit.ly/2W8gtsx

 

برای تایپ خلاصه مستند و آپلود عکس ها زمان زیادی گذاشته شده است لذا لطفا در صورت استفاده از این مطلب ، نام منبع و لینک (سایت سیمابان) را استفاده فرمایید

 

دانلود رایگان مستند داغ قره باغ

  • ۶۰۶

دانلود رایگان مستند داغ قره باغ

( روایت جنگ های خونین سرزمینی داغ دیده)

 

دانلود رایگان مستند داغ قره باغ

 

تیزر مستند :

 

 

 

 

نام مستند : داغ قره باغ ( Karabakh Tragedy)

کارگردان : سینا حسین‌پور اصل

تهیه کننده : امیر مهریزدان

نویسنده :  سینا حسین‌پور اصل

گوینده : حمید محمدی

سال تولید : 1399

مدت : 70 دقیقه

صاحب اثر : سفیر فیلم

 

 

یا

 

این چند مستند زیر هم خیلی جالبه حتما ببینید

 

 

 

داغ قره باغ

 

مستند داغ قره باغ، روایت تاریخی در مورد منطقه پرتنش با جنگ های خونین بین کشور آذربایجان و ارمنستان که هنوز هم روی آرامش را به خود ندیده است، قره باغ سرزمینی کوهستانی که پس از فروپاشی شوروی همچنان بدون مالکیت مانده است و در این بین جمهوری اسلامی ایران نیز نقش فراوانی برای برقراری صلح نموده است.

 

سینا حسین‌پور کارگردان مستند در طی سه سال تحقیق و ساخت، سعی نموده است در 70 دقیقه تاریخچه‌ای کامل و بدون جانب داری را ارائه نماید.

 

داغ قره باغ

 

نقش آمریکا و تل آویو در کودتای جبهه خلق آذربایجان علیه رئیس جمهور این کشور چه بود؟

برنامه هایی که برای استان آذربایجان ایران در نظر داشتند!

سیاست ایران در قبال این منطقه چه بود؟

ماجرای پرواز پهبادهای اسرائیل در منطقه و ممنوع شدن عزاداری برای سردار سلیمانی!

آیا طبق نظر رهبری، قره باغ خاک اسلام است؟

 

 

داغ قره باغ

 

 

مختصری از مستند :

 

در تاریخ جمهوری آذربایجان قره‌باغ یک نماد است، نماد مناقشه‌ای همیشگی میان این کشور و همسایه‌ی غربی‌اش.

نمادی از یک نبرد بی پایان که سال‌هاست در این منطقه قربانی می‌گیرد. از دهه 90 میلادی تا همین امروز. مردم دنیا قره‌باغ را با تیم فوتبالش می‌شناسد.

تیمی که 7سال است عنوان قهرمانی لیگ آذربایجان را به هیچ یک از رقبا نمی‌دهد، اما سال‌هاست از بازی در ورزشگاه خانگی خود محروم است. قهرمانی محکوم به یک تبعید طولانی.

اگرچه امروز منطقه قره‌باغ پس از کشته و یا تبعید شدن بیش از هزاران مرد و زن چیزی بیش از یک روح وهم آور و غمگین نیست؛ اما هنوز تنها امید دل خوشی بازماندگان، تیم فوتبال قره‌باغ است تیمی که بخشی از هویت این مردم جنگ زده و فراتر از یک باشگاه ورزشی‌ست.

درست مثل داستان ما، که فراتر از یک داستان ورزشی‌ست.

{تهران-اسفند97}

{روحانی:} از مواضع دولت ارمنستان نسبت به تحریم‌های غیر منطقی و غیر قانونی خرسند هستیم

سفر نخست وزیر ارمنستان به تهران حاشیه‌ها و بازتاب‌های زیادی به دنبال داشت

{تهران _ باشگاه آرارات}

در جلسه دیدار با جمعیت ارمنی تهران در باشگاه آرارات، نصب یک پارچه نوشته واکنش های زیادی در میان آذربایجانی های ایران به وجود می آورد.

پارچه نوشته: قره‌باغ، خاک ارمنستان است و بس

{تبریز-ورزشگاه یادگار امام (ره)}

شعار تماشاگران: ساکت باش غاصب! این وطن مال ماست! قره‌باغ و شیعیانش مال ما هستند

نمایندگان آذربایجانی مجلس نیز واکنش‌های تندی داشت

 

داغ قره باغ

 

نماینده مجلس: چه معنایی دارد در سال روز فاجعه قتل مسلمانان خوجالی، نخست وزیر ارمنستان در سفر به ایران حاشیه سازی بکند.

قره‌باغ نام منطقه‌ای مورد اختلاف در مرز جمهوری آذربایجان و ارمنستان است

به راستی چرا یک اختلاف ارضی بین دو کشور همسایه انقدر در ایران بازتاب داشت. جمله‌ای منسوب به مقام معظم رهبری سال‌ها در محافل و بیانیه‌های مربوط به قره‌باغ در حال نشر است.

امام خامنه‌ای: قره باغ خاک اسلام است.

شاید همین جمله راه‌گشای ما به این داستان اسرار آمیز باشد.

اما این جمله نه در پایگاه اینترنتی دفتر رهبری و نه در هیچ یک از پایگاه‌های خبری معتبر موجود نیست.

حتی مشخص نیست که این جمله کی و کجا گفته شده است؟

بقیه روایت‌ها هم همین مقدار پراکنده و گیج کننده است. به نظر می‌رسد برای بازکردن گره قره‌باغ نیازمند یک شاهد عینی هستیم. کسی‌که از دل بحران به ما خبر بدهد، کسی مثل یک خبرنگار در میانه‌ی میدان نبرد.

پزشکی، بازیگری و آهنگ سازی را رها کرده و به باکو برگشته، بندر خوش آب و هوای غرب خزر برای این خبرنگار پرشور یک دنیای تازه است. سرزمین فرصت های جدید.

 با دوستانش یک آژانس خبری راه انداخته و در جمهوری آذربایجان مشغول به کار شده. در روزهای پایانی دهه 80 میلادی دیگر خیلی‌ها فهمیدند که شوروی نفس‌های آخرش را می‌کشد.

آغاز جمله خبرنگار قصه ما چنگیز مصطفایف

این گزارش اسم چنگیز را بر سر زبان‌ها انداخت:

ساعت 15 به وقت محلی

چند دقیقه پیش، سخنگوی مطبوعات آذربایجان اعلام کرد.

شوروی دیگر وجود ندارد!

 

داغ قره باغ

 

او گزارشگر جسوری‌ست. از سوژه‌های خطرناک فرار نمی‌کند و در میان مردم جمهوری آذربایجان به رک گویی مشهور است.

چنگیز!

(مامورها)آپارات را شکستند!

آپارات را چرا می‌شکنید؟

نه ضبط نمی‌کنیم.

نه ضبط نمی‌کنم.

من اینجا ایستادم فقط.

شاید برای همین برخی از گفت‌وگوهایش نیمه تمام می‌ماند.

تلویزیون برای آخرین بار سرود ملی شوروی را پخش می‌کند و همه چیز تمام می‌شود.

اما حقیقت این است که در جمهوری آذربایجان پست‌های دولتی هنوز در اختیار کمونیست‌هاست. ارتش سرخ هم حاضر نیست پادگان‌ها را تحویل دولت‌های جدید بدهد. رفقای قدیمی هم در حال طراحی یک اتحادیه جدید هستند.

همه این‌ها یک معنی می‌دهد. شوروی هنوز تمام نشده. پس همه بازی‌های سیاسی ادامه دارد، اما شاید به شکلی دیگر.

یک هفته مبارزه، تفلیس پایتخت گرجستان را به میدان جنگ تبدیل کرده است.

رگبار گلوله‌ها از مواضع مختلف به سوی ساختمان مجلس شلیک می‌شود.

دعوا سر ارث و میراث شوروی از گرجستان شروع می‌شود.

ملی‌گرایان مصلح دولت را می‌خواهند. جنگ بین ملی‌گرایان و کمونیست‌ها تقریبا پدیده رایج همه جمهوری‌ها در روزهای پس از فروپاشی شوروی‌ست.

رئیس جمهور گرجستان برای مبارزه با افرادی که آنان را تروریست می‌نامند، از غربی‌ها کمک خواست.

آذربایجان هم در آستانه یک جنگ داخلی ایستاده و مردم نگران آینده کشورشان هستند. مجلس آذربایجان در همین روزها یک مهمان ویژه دارد.

اگر فرد شجاعی وجود دارد از جایش بلند شود و بگوید

اگر ما ارتباط خود را به طور کامل (با شوروی)قطع کنیم، جمهوری آذربایجان می تواند تمام نیازهایش را تامین کند.

ایاز مطلب اف آخرین دبیر کل حزب کمونیست آذربایجان، از مخالفان سرسخت گورباچف و کسی که هنوز سکان‌دار دولت است.

اصلاحات او در آخرین روزهای شوروی محبوبیتی نسبی در جامعه برایش ایجاد کرده.

این روزها مجلس دغدغه‌های زیادی دارد قانون اساسی جدید، دولت جدید و انتخاب رئیس جمهور جدید.

بعضی‌ها به دنبال ابقای مطلب اف هستند، اما یک رقیب جدی وجود دارد.

ملی‌گرایان حدودا از سه سال پیش میدان‌ها را تحت کنترل گرفتند. وجود تصاویر برخی شخصیت‌های ایرانی مانند: ستارخان و شیخ محمد خیابانی در این تجمعات تصادفی به نظر نمی‌رسد.

زنده باد یکپارچگی باکو و تبریز

زنده باد یکپارچگی آذربایجان

پس از دستیابی به دموکراسی در پی ایجاد یک جمعیت مستقل در آذربایجان هستیم.

و در آینده...اتحاد آذربایجان

چگونه؟ با چه کسی ؟ باکجا

با ایجاد ارتباط بین آذربایجان جنوبی و شمالی

با آذربایجان ایران؟!

بله ... ما به آن آذربایجان جنوبی می‌گوییم و (کشور خودمان) را آذربایجان شمالی می‌نامیم.

ابوالفضل ایلچی بیگ از پدر ایرانی الاصل و مادری از اهالی ترکیه به دنیا آمد. مدتی مترجم زبان عربی در مصر بود. این اواخر در دانشگاه باکو فعالیت می‌کرد. هواداران او با عنوان جبهه خلق آذربایجان شناخته می‌شود.

 

مستند داغ قره باغ

 

در مورد تعیین سرنوشت سیاسی کشور، اختلافات زیادی بین نمایندگان وجود دارد. مطلب اف مدیر معتدل و با تجربه‌ای‌ست اما دلبستگی خاصی به رژیم گذشته دارد و مهم‌تر اینکه دولت او ارتشی ندارد.

هواداران مصلح جبهه خلق، پایگاه مردمی خوبی در اختیار ایلچی بیگ قرار دادند. اما دولت او احتمالا تندرو و تنش زا خواهد بود، خصوصا که این روزها یک زخم کهنه سر باز کرده است.

از کوهستان‌های تاجیکستان تا جنگل‌های گرجستان همه جا را بوی باروت فرا گرفته است.

جنگ میان کسانی که قانونا هموطن‌اند، اما هیچ کدام دیگری را قبول ندارد. در چنین وضعی بیانیه استقلال در باکو قرائت می‌شود.

بدین وسیله برپایی دولت مستقل در جمهوری آذربایجان رسما اعلان می‌شود.

چهره نگران مطلب اف توجه خیلی‌ها را جلب می‌کند. آیا طوفانی در راه است...

صدها سال پیش به منطقه‌ای وسیع و حاصل خیز در میان‌های قفقاز نام قره‌باغ نهاده شد. این منطقه تنوع جغرافیایی زیادی دارد. از دشت‌های وسیع تا کوهستان‌های بلند. قره‌باغ برای صدها سال به دست حاکمان محلی اداره می‌شد. در سال‌های نخستین حاکمیت شوروی، بنابر پیشنهاد برخی شخصیت‌های بلند پایه جمهوری‌های نیمه مستقلی، زیر نظر مسکو در مناطق دوردست به وجود آمدند. جمهوری‌های آذربایجان شوروی و ارمنستان شوروی، در جنوبی‌ترین قسمت قفقاز تاسیس شدند؛ اما قره‌باغ آنقدر جمعیت نداشت که هم رده آنها قرار بگیرد. راه حل بلشویکا، اوضاع پیچیده‌ای به وجود آورد. آنها قره‌باغ را به سه قسمت تقسیم کردند. دشت‌های شرقی به جمهوری آذربایجان شوروی منضم شد و قسمت غربی به دو ناحیه خود مختار. ده سال بعد با فشار کادر رهبری باکو یکی از مناطق خود مختار منحل شد، اما بخش کوهستانی قره‌باغ خود مختاری‌اش را حفظ کرد. این منطقه ناحیه خود مختار قره‌باغ کوهستانی نام گرفت که در زمان روسی به آن ناگورنو قره‌باغ می‌گویند.

 حالا در روزهای پساشوروی همه نواحی خود مختار، بوی باروت می‌دهند. اما قصه قره‌باغ سه سال پیش شروع شد.

مسکو-1987

لنز دوربین‌ها میدان سرخ را نشانه رفتند، اما تیتر اول رسانه‌ها راجع به اتفاقات اینجا نیست.

شب بخیر. من تن کاپل هستم، با برنامه نایتلاین.

چند ماه است که ده‌ها هزار تن از ارامنه شوروی مشغول تظاهرات غیر قابل کنترل و بعضا خشونت آمیز به منظور اتحاد مجدد ارمنی‌ها در یک جمهوری هستند.

استپاناکرت(خانکندی)

پایتخت قره‌باغ-1988

قره‌باغ با همین عکس مشهور شد. اینجا انگار ماکت کوچکی از همسایگان بزرگتر است. منطقه‌ای که ارمنی‌های مسیحی و آذربایجانی‌های مسلمان در آن زندگی می‌کنند. اولین روزهای سال نو خیابان‌ها پر از جمعیت شد، اما انگار همسایه‌ها روی این قضیه حساس‌ترند.

ایروان

پایتخت جمهوری ارمنستان شوروی

مدیریت ناحیه خود مختار قره‌باغ کوهستانی باید به جمهوری ارمنستان شوروی سپرده شود.

جمهوری آذربایجان شوروی-1988

ارمنی، مسلمان، گرجی همه باهم برادرند. کسانی که سعی می‌کنند این برادری را از بین ببرند باید محو شوند. این‌جا دست امپریالیست‌های خارجی وجود دارد. می‌خواهد بین ما دشمنی به وجود آورند. صرفا یک اختلاف ارضی نیست.

اوضاع کم کم متشنج می‌شود. بیش از 200 هزار آذربایجانی ساکن ارمنستان از خانه‌هایشان رانده می‌شوند؛ با این کار ارمنی‌های ساکن آذربایجان امنیت‌شان را از دست می‌دهند.

یورش آوارگان خشمگین به محلات ارمنی‌نشین، بیش از 50 کشته برجای می‌گذارد و بقیه ارامنه ساکن آذربایجان هم مجبور می‌شوند به ارمنستان بروند. در چنین اوضاع ناپایداری جبهه خلق آذربایجان، اعلام موجودیت می‌کند.

میتینگ جبهه خلق آذربایجان

گورباچف آلت دست مافیای ارمنی است. این جنایت‌ها  از حزب کمونیست آذربایجان سرچشمه می‌گیرد، ما از آنان نفرت داریم.

بنابر اطلاعاتی که به من رسیده است حدود 27 الی 30 گروه مسلح ارمنی در قره‌باغ وجود دارد.

پاکسازی داخل کشور گام اول است.

در قدم دوم باید قره‌باغ را محاصره کنیم و نیروهای داخلی آنان را از بین ببریم.

گویی ابرهای سیاه، آسمان قفقاز را فرا گرفتند. هر رزو که می‌گذرد روزها تلخ‌تر می‌شود.

شب بخیر؛ زمین لرزه بزرگی در ساعت 11:41 دیروز در شوری اتفاق افتاد درحالی که مردم سرکار و کودکان در مدرسه بودند.

زمین لرزه هفت ریشتر بود و خرابی‌های بسیاری به بار آورده است. بر اساس آمار ارایه شده توسط صلیب سرخ جهانی، حدود 30 هزارنفر کشته شده‌اند، شاید هم بیشتر.

ارابه‌ی مرگ طبیعت، انسان‌ها را برای مدتی ساکت کرد. با وقوع زلزله اعتراضات خاموش و خشونت‌های قومیتی متوقف شد.

کریسمس 1989 خیلی‌ها از پایان آن سال نکبت بار خوشحال بودند، ولی شاید این شروع تراژدی‌های بزرگتری باشد.

مرز جمهوری آذربایجان و ارمنستان

جایی بین کوهستان‌ها و دشت ها مرز میان آذربایجان و ارمنستان است. یک گذرگاه امن برای ملاقات نمایندگان دو طرف وجود دارد. این ملاقات‌ها در مورد مناقشه قره‌باغ است.

تقریبا یک سال است که نمایندگان دو طرف هر دو هفته یکبار اینجا می‌آیند، تا مناقشات مرزی را بررسی کنند و بحران را آرام کنند.

هواداران جبهه خلق آذربایجان

مردم آذربایجان یا باید نابود شود و یا باید قره‌باغ را به دست بیاورد، راه دیگری وجود ندارد. چون که ما تمام عمر در راه وطن، خاک و مردم مبارزه کرده‌ایم و مبارزه خواهیم کرد. یا مرگ یا پیروزی. یا باید پیروز شویم یا باید بمیریم و محو شویم، این تنها راه ماست.

پس از مدت‌ها انتظار، مجلس تصمیم خود را گرفت. ایاز مطلب اف در مقام ریاست جمهوری ابقاء می‌شود. جبهه خلقی ها ساکت نخواهند ماند. آن‌ها برای زمین زدن مطلب اف حاضرند هر کاری بکنند. دولت جدید چالش‌های زیادی پیش رو دارد.

ویترین‌های مغازه‌ها در همه جمهوری‌ها خالی‌ست، اما در قره‌باغ حتی آب آشامیدنی هم به سختی قابل تهیه است.

درگیری‌های پراکنده گروه‌های مسلح را هم باید به لیست مشکلات اضافه کرد، اما دردسر اصلی چیز دیگری‌ست. ناحیه خود مختار در آخرین ماه‌های عمر شوروی از نظام اداری آذربایجان خارج شد و مستقیما زیر نظر مسکو قرار گرفت. حالا آنها هم داعیه‌ی استقلال دارند.

جمهوری قره‌باغ کوهستانی از اختیاراتی که قانون اساسی شوروی در اختیارش قرار داده استفاده کرده. بر اساس مشورت با قوای حاکمیتی حق تعیین آزادانه جایگاه حاکمیتی خود را محفوظ می‌داند.

مطلب اف دو راه حل دارد:

کمیته‌ای به قره‌باغ اعزام می‌شود و با حفظ خود مختاری سعی می‌کند که اوضاع را سروسامان ببخشد.

راه حل دوم تلفن مستقیم به رئیس جمهور ارمنستان و دعوت به مذاکره.

مطلب اف اعتقاد دارد ارمنی‌های قره‌باغ از ایروان حرف شنوی خواهند داشت. خیلی‌ها امیدی به نتیجه‌ی مذاکرات ندارند، چون هیچ یک از دولت‌ها کنترلی بر گروه‌های مسلح ندارد. گروه‌های ارمنی بسیار پراکنده و تقریبا غیرقابل کنترل‌اند.

جبهه خلقی‌ها هم که اعتقاد دارند باید تیم مذاکره ارمنستان را گروگان گرفت. اعضا برای پیشبرد بهتر مذاکرات، تصمیم می‌گیرند بازدید میدانی از قره‌باغ داشته باشند.

ساعت 16به وقت محلی هلی‌کوپتر حامل دیپلما‌ت‌های آذربایجانی به پرواز در آمد.

مراسم ترحیم جان باختگان هلی‌کوپتر

انگار دست‌هایی در پشت پرده نمی‌خواهند این قصه به پایان برسد.

چه کسی هلی‌کوپتر صلح را هدف قرار داد. جعبه‌ی سیاه حاوی اطلاعات مهمی خواهد بود.

متاسفانه بعضی‌ها تصور می‌کنند که جعبه سیاه آسیب ناپذیر است. تقریبا وقتی در دمای 600 درجه قرار می‌گیرد، می‌سوزد. آنجا در دمای 700 درجه قرار گرفته بود و در چنین شرایطی نمی‌تواند سالم بماند. مدتی است که جعبه سیاه سوخته است!

حتی اگر ما اطلاعات دقیقی نداشته باشیم، کسانی که کمابیش با مسائل نظامی آشنایی دارند به خوبی می‌دانند جعبه سیاه غیرممکن است که در دمای 700 درجه بسوزد!

یک نفر از مسافران هلی‌کوپتر زنده است. کسی که در آخرین لحظات از پرواز جا ماند. از اعضای برجسته جبهه خلق، کسی که هرگز حاضر به مصاحبه نشد.

همه چیز از کنترل خارج شده است. سربازان این جنگ نامنظم کاملا خودسرانه می‌جنگند و تنها دنبال یک چیزاند، انتقام کشته‌های دیروز، چه در این سو چه در آن سو.

برای توقف این تئاتر خونین، چه باید کرد؟

رود ارس مرز ایران و جمهوری آذربایجان

خدایا شکرت، نمردیم و این روزا رو هم دیدیم

ان‌شاءالله بیشتر از این‌ها رفت و آمد خواهیم کرد

خداروشکر

 تا همین ده سال پیش ریش سفیدهای ما را به جرم نماز خواندن دستگیر کردند. کسی که روزه می‌گرفت را دستگیر می‌کردند. در ایام محرم وقتی عزاداری می‌کردیم ما را دستگیر می‌کردند. اجازه نمی‌دادند به مسجد برویم.

ما از برادران ایرانی می‌خواهیم ما را همانند یک دولت و ملت اسلامی زیر پرچم خودشان بپذیرند.

خواهش می‌کنم به ما کمک کنید

ما بیش از این تاب تحمل نداریم. ما هم مسلمانیم و از امت محمد(ص)ایم، ما هم شیعه علی (ع) هستیم.

پس از سال‌ها مناسبات چراغ خاموش حالا وقت ورود این بازیگر جدید است:

وزیر خارجه اعلام کرد: هیأتی برای میانجیگری بین آذربایجان و ارمنسان عازم قره‌باغ می‌شود.

با میانجیگری ایران صورت گرفت: برقراری آتش بس سه روزه بین آذربایجان و ارمنستان.

ولایتی نتایج سفر خود به باکو و ایروان را اعلام کرد: ایران تا خاتمه قطعی جنگ ارمنستان و جمهوری آذربایجان، به میانجیگیری ادامه می‌دهد.

همه چیز به طرز عجیبی خوب پیش می‌رود تا اینکه هواپیمایی مرموز در باکو به زمین نشست. پروازی که حامل یک هشدار برای رئیس جمهور است. تیم دیپلماسی ایران کار خود را ادامه می‌دهد و طرح نهایی صلح آماده می‌شود. ساعت 12شب بود.

خوجالی

صدای تانک‌ها و نفربرها سکوت نیمه شب قره‌باغ را درهم می‌شکند. شهر از سه طرف محاصره می‌شود و مهاجمان با بلندگو از اهالی خوجالی می‌خواهند، تا شهر را تخلیه کنند. آن صدا مدعی‌ست مردم فقط دو ساعت وقت دارند تا به سلامت از شهر خارج شده و از ساحل رودخانه به جمهوری آذربایجان برود.

آقدام

آتش بس بین ارمنستان و جمهوری آذربایجان شکسته شد.

سکوت رسانه‌های گروهی امریکا در قبال میانجیگری ایران در مناقشه آذربایجان - ارمنستان

صدها تن از فراریان آذری قصبه خوجالی که توسط ارمنی‌ها در قره‌باغ کوهستانی اشغال شده است، امروز در شهر اقدام به دنبال خبردار شدن از سرنوشت نزدیکان خود هستند

چنگیز هم مثل خیلی از خبرنگارهای دیگر، صبح بعد از فاجعه سراغ آوارگان می‌رود.

آوارگان خوجالی:

اهل کدام روستا هستی؟

از روستای داش بولاغ آمده‌ایم.

چه اتفاقی افتاد؟ چرا از روستا خارج شدید؟

ارمنی‌ها ما را بیرون کردند

شما را بیرون کردند؟

اهل کجایی؟

خوجالی

فرماندار آواره خوجالی:

زنان و کودکان و سالمندان را در آن هوای زمستان از رودخانه یخ بسته رد کردیم

از راه جنگل در میان برف‌ها آوردیم

بیش از ده کیلومتر پای پیاده راه رفتیم

شب؟

شب

دلیل اصلی این مصیبت ما چیست؟

جنگ نابجا و غیر عقلانی بر سر قدرت که در جمهوری ما جریان دارد.

آوارگان در انتهای مسیر پیاده‌روی، هدف تیر اندازی قرار گرفته بودند. گویا تعدادی از مردم هم در محلی به نام «مزرعه خوک» گیر افتاده و به شهر نرسیدند. چنگیز با هلی‌کوپتر به محل حادثه می‌رود و از همه چیز فیلم برداری می‌کند.

کسی زنده نمانده است. همه‌ی آنها در تیر اندازی صبح دیروز به قتل رسیده و اجساد روی زمین پراکنده‌اند.

پخش تصاویر کشته شدگان در مجلس جمهوری آذربایجان

همه شوک زده و دنبال مقصر هستند. اما یک سوال ذهن چنگیز را مشغول کرده است. آوارگان گفته بودند که آن شب تانک و نفربر دیدند، بقیه گزارش‌ها هم نشان می‌دهند مسلحین محلی، در این حمله تنها نبودند. نیروهای روسی که هنوز پادگان را تحویل نداده‌اند در این یورش شرکت داشتند.

استپاناکرت (خانکندی)، هنگ 366 زرهی ارتش سرخ

اما واحد‌های ارتش سرخ فقط از یک جا دستور می‌گیرند، انگار در مسکو باید دنبال سرنخ‌ها بگردیم.

مسکو-1992

فقر، تورم، بحران اقتصادی و راهپیمایی‌های هرروزه مخالفان تنها بخشی از مشکلات جمهوری تازه تاسیس روسیه است.

رئیس جمهور یلتسین راه‌حل عجیبی در پیش می‌گیرد، او شخصا به واشنگتن رفته و با استخدام مستشاران آمریکایی عملا اداره دولت را به آنها می‌سپارد.

یلتسین: خداوند آمریکا را حفظ کند.

این یک اتفاق رویایی برای یانکی‌ها بود. چون آنها می‌توانستند همه چیز را تحت کنترل بگیرند، حتی ارتش سرخ شوروی را.

حالا شاید علت سفر ده روز پیش را بهتر بتوان درک کرد.

سفر وزیر امور خارجه امریکا به باکو

ده روز پیش از واقعه خوجالی

یک خبرنگار آمریکایی در خاطراتش می‌نویسد جیمز بیکر، در این سفر به مطلب اف در مورد نزدیک شدن به ایرانی‌ها هشدار داده بود. ده روز بعد طرح آتش بس آماده است، اما صلح ایرانی نباید پایدار بماند.

اعلام عزای عمومی در جمهوری آذربایجان

احزاب و گروه‌های مخالف خواستار استعفای رئیس جمهور آذربایجان شدند.

جبهه خلق این فرصت را از دست نخواهد داد.

ایاز مطل